شنبه يكشنبه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه پنجشنبه جمعه
  ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶
۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳
۱۴ ۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰
۲۱ ۲۲ ۲۳ ۲۴ ۲۵ ۲۶ ۲۷
۲۸ ۲۹ ۳۰        

24 دروغ در ثانیه

1.
ردیف چراغ های دو طرف سالن یکی در میان روشن هستند. توی فیلم، زن و مردی معاشقه میکنند. همزمان با این صحنه، اسامی روی پرده نقش میبندد. مرد جوانی که روی یکی از صندلی های سه ردیف مانده به آخرنشسته خودش را روی صندلی جلویی رها میکند و زل میزند به پرده. پیداست که از دیدن این صحنه لذت میبرد. مرد برای یک لحظه چشمش می افتد به دختر و پسر جوانی که دو ردیف جلوتر نشسته اند. دست پسر دور گردن دختر است و سر دختر روی بازوی پسر. مرد یک چشمش به پرده است و چشم دیگرش به دختر و پسر جوان. بعد از پایان اسامی و قطع شدن صحنه ی معاشقه ی زن و مرد و شروع صحنه ی بعدی، مرد دیگری که کت تیرهای را روی ساعد دستش انداخته وارد سالن می شود و کنار مرد می نشیند. مرد نیم نگاهی به مرد تازه وارد می اندازد و دوباره به پرده خیره میشود.

2.
مردی که کت تیره دارد توی صندلی فرو رفته و به پرده نگاه میکند. پیداست که خسته شده و از دیدن فیلم لذت نمی برد. توی فیلم مرد قد بلندی که کلتی را در دست چپش گرفته با لگد در اتاقی را باز میکند و وارد اتاق میشود. مردی که روی صندلی گردانی نشسته و روش به پنجره است با شنیدن صدای در میچرخد و به مرد کلت به دست نگاه میکند. چند لحظه به چشمهای هم خیره میشوند و بعد مرد کلت به دست شروع میکند به حرف زدن. میگوید میداند که او- مردی که روی صندلی نشسته- با زنش رابطه دارد و حالا هم آمده تا انتقام بگیرد. مردی که کت تیره دارد دست توی جیبش میکند و دنبال چیزی میگردد، اما پیدا نمیکند. مرد کلت به دست سه بار به مردی که روی صندلی نشسته شلیک میکند. مردی که کت تیره دارد بلند میشود و از سالن بیرون میرود.

3.

بیرون سالن از مردی که کت تیرهای داشت و روی صندلی کناریم نشسته بود پرسیدم:
- مثل اینکه شما هم از فیلم خوشتون نیومد؟
مرد کتش را روی دستش جا به جا کرد و گفت:
- اتفاقا"چرا، خیلی بهم چسبید.
- پس چرا وسط فیلم رفتین بیرون؟
از جیب کتش پاکت سیگاری درآورد وگفت:
- سیگارم تمام شده بود، رفتم بگیرم!
حدس زد که تعجب کرده ام. خندید وگفت:
- آخه صحنه ی انتقام گرفتن اون مرده انقدر کیف داشت که فقط سیگار میتونست کیفمو کامل کنه.
سیگاری آتش زد وتعارف کرد:
- مرسی، نمیکشم، اما من اصلا"خوشم نیومد!
- از کار من؟
- نه، از فیلم!
مرد به سیگارش پک زد وگفت:
- ولی شما که اصلا"بیرون نرفتین؟
خندیدم و گفتم:
- آره، اما راستش ازهمون صحنه ی اول خورد توی ذوقم!
گفت:
- من صحنه ی اول فیلمو ندیدم، میشه...
نگذاشتم حرفش را ادامه بدهد. عجله را بهانه کردم و دستم را به طرفش دراز کردم. چند لحظه مکث کرد. بعد دست داد و خداحافظی کردیم.


   15 دی 1387 2:21 بֽظֽ | | نظرات (2)
برق صلواتی

تنها من نبودم، همه بودند، ومن دارم تقاصش را پس می‌دهم. بچه‌ام، محمدم دارد از دست می‌رود. ماران کنند موران کشند. وقتی آذر خانم آن‌جوری خودش را دار زد، همه گفتند تو بودی. فقط من بودم؟ من هم عین همه. آن‌قدر بهش سگ‌‌ محلي کردیم که آن بلا را سرخودش آورد. بعد از آن روز جواب سلامش را هم نمی‌دادیم؛ انگار با سلام کردنش به عصمت و شرافت‌مان توهین می‌کرد. آب هم مقصر بود؛ فلان فلان شده اگر دمش به دم برق وصل نبود و با رفتن برق قطع نمی‌شد، شاید آن‌قدر به هم نمی‌ریختیم که فکر کنیم باید دست به هر کاری زد. این‌جوری شاید آذر خانم بدبخت هم حالا زنده بود. اصلاً نفهمیدم چرا آن بلا را سرخودش آورد. ما که چیز بدی بهش نگفته بودیم؛ شغلش بود، یا می‌گفتند هست. گفتیم:
- آذرخانم این کار را می‌کنی؟

یادمه هنوز، چشمهاش یک چیز دیگر گفت ولی زبانش نه نگفت. گفتیم:

- موقتی که فعلاً یارو چند وقتی این دور و ورها نیاید تا بتوانیم پولی جمع کنیم و سگ‌خور اداره برق کنیم.

من گفتم. خودم سر صحبت را باز کردم، همه بودند ، اما من گفتم. اصلاً آن موقع نفهمیدم که ناراحت شده؛ به خودم گفته بودم: «این کاره است، یا می‌گویند که هست، پس چرا ناراحت شود؟» هیچ‌چی نگفت و بعد خودش را...!

بچه فلان فلان شده فریده خانم هم قوزبالاقوز، که بی پنکه و کولر می‌گفتی الاالله گرمازده می‌شد، بعد هم از بالا و پایین ول. اصلاً گور بابای هرچه بچه است که اولش باید نگران شل‌کن سفت‌کن گه‌اش باشی و بعد هم درس و کتاب و شاش‌کف کرده‌اش. یک شب که محمدم همه خورش چرب و چیلی را که تو شکمش قاروقور می‌کرد، قی کرد تو راه پله و من دست پاچه شده بودم که الان است، امیری، مردیکه غرغروی همسایه بیاید، بنده خدا آذر خانم چه‌قدربهم کمک کرد. دستمال برداشته بود و تمام آن لوبیا، گوجه‌فرنگی، سس قرمز و هر کوفت دیگری را که محمد قی کرده بود تند‌تند تمیزمی‌کرد. بیچاره آن‌همه کمکم کرد و من سردستی تشکری کردم، بفرمایی هم زدم و چپیدم تو آپارتمانم. یک دعوت خشک‌وخالی هم نکردم. بیچاره پسرش، پسر آذرخانم، هم‌سن‌وسال‌های محمد خودم بود، اسمش هم محمد بود. طفل معصوم را هیچ‌کی به بازی نمی‌گرفت. محمدم می‌گفت:

- یک‌وقت‌هایی که یار کم می‌آوریم بازیش می‌گیریم، ولی تا می‌توانیم زخم ‌و زیلیش می کنیم؛ با آن ننه‌‌اش، حقش است.

حالا هیچ خبری از آن طفلک ندارم، خدا کند عاقبت به‌خیر شده باشد، نه مثل محمدِ من ...! خرابه‌ای بود نه خیلی دور از خانه ما که نمی‌دانم کدام بسازبفروش پدرسوخته‌ای دورش دیوار کشیده بود و ولش کرده بود به امان خدا. یک روز دم دمای غروب از خرید برمی گشتم؛ نمی‌دانم چه شد که دنگم گرفت از شکاف دیوار نگاهی تو خرابه بیندازم، که ای کاش نینداخته بودم، بچه‌ها همه صف ایستاده بودند، محمد آذر خانم را دراز کرده بودند و صف ایستاده بودند، و من، منِ بی‌وجود هیچ‌چی بهشان نگفتم. حتی نرفتم به آذرخانم بگویم. می‌دانم خدا از سر تقصیرم نگذشته که محمدم را ...

بعدها خیلی از کاسه کوزه‌ها سر من شکست، ولی همه بودند، من فقط پیشنهادش را دادم. خوب کار بدی هم نکردم؛ فکر می‌کردم آن کاره است، یا می‌گفتند که هست. مثلاً معصومه خانم، خودش گفته بود، به ارواح خاک مادرش قسم خورده بود که دیده، خوب یادم است که می‌گفت حدود دو نیمه شب بوده، آذر خانم داشته با مردکچلی از پله‌ها بالا می‌رفته، پاورچین، دست مرده هم پشت کمرش بوده و داشته کمرش را می‌مالیده. آن یکی همسایه، اسمش چی بود؟ همان که روزها می‌رفت خانه مادرش تا شب شوهره برود و بیاوردش خانه، او خودش می‌گفت:

- یکی یک دانه‌ام را کفن کنم اگر دروغ گفته باشم، دیشب که از خانه مادرم برمی‌گشتیم، دیروقت بود، آذر خانم با یک بابایی تو ماشین، تو یک ماشین قرمز، داشت بوس و کنار می‌کرد.

بعدها که آن اتفاق افتاد بیشتری‌ها بهتان زدند که من بودم. من که آن‌روز مخش را کار گرفتم تا با مامور برق...؛ ولی مگر اکرم خانم کم به او بدی کرد؟ چه قشقرقی سرش درآورد؛ فقط خواجه حافظ شیرازی نمی‌دانست که رفته بوده خانه اکرم خانم و با شوهر اکرم خانم...! تازه من همان موقع گفتم، حالا هم می‌گویم، تقصیر آذر خانم بدبخت نبود؛ او فقط رفته بود کمک کند.

شوهره، داشته دخترش را می‌زده؛ مثل این‌که با یک پسره‌ای دیده بودش. اکرم خانم هول می‌کند و می‌آید تو راه‌رو که به دادم برسید:«دختره را کشت.» آذر خانم می‌دود بالا که کمک کند. اکرم خانم می‌گفت:« سروپابرهنه بوده» اما آدم تو این موقع‌ها که نمی‌تواند به این چیزها فکر کند. طفلک می‌رود بین دختره و باباش می‌ایستد. چند تایی هم تو سروکله خودش می‌خورد تا بالاخره می‌تواند دست مرده را بگیرد و بگوید:

- چه کار داری با خودت می‌کنی مرد؟ می‌خواهی سکته کنی؟

نمی‌دانم چه می‌شود که شوهر اکرم خانم گریه‌اش می‌گیرد. شاید هم انتظار نداشته تو این هیروویری و بزن و بکش یکی بیاید و به جای این‌که از دختره دفاع کند به او فکر کند، این می‌شود که شروع می‌کند با آذر خانم درددل کردن. می‌گویند شوهره تعریف کرده بوده که چه‌جوری تو اداره‌اش پول کم آورده و برای همین اعصابش خراب بوده و دخترش را زیر مشت‌ولگد گرفته بوده است. بعدها اکرم خانم هو انداخته بود که صحبتشان جوری باهم گل انداخته بوده که محرم و نامحرمی و همه چیز از یادشان رفته بوده؛ آن‌قدر که اکرم خانم دست دختره را می‌گیرد و می‌رود خانه همسایه. می‌گفت:

- از آن روز شوهرم هوایی شده.

بینی بین‌الله من یکی چیزی ندیدم. هر چه هم می‌گویم از این و آن شنیده‌ام .ولی خداییش اکرم خانم زن بدکینه‌ای بود؛ زده بوده و آذر خانم چند باری توی کلاس قرآن محل شرکت کرده بوده. نمی‌دانم چه می‌شود که لامپ مسجد پلقی می‌ترکد. اکرم خانم می‌گوید چون او پاک نبوده این جور شده، و کاری می‌کند که پای زن بیچاره را از کلاس قرآن می‌برد. تازه بعداً از قول آذر خانم نقل می‌کند که گفته بوده:

- درسم را نخوانده بودم، هی خدا خدا کردم بهم نرسد، یکی به من مانده لامپ ترکید، قربان عظمت خدا بروم.

اکرم خانم چو انداخته بود که یارو فکر می‌کند یکی از نظر کرده‌ها است و این جوری انگ مشنگی و شیرین‌عقلی هم به آذر خانم زده بود.

خدا از من نگذرد، من هم عین همه خیلی چیزها در باره آن طفلکی باورم شده بود. این بود که آن‌روز، با آن همه پررویی ازش خواستم با مامور برق....، ولی الحق بقیه هم بودند. من گفتم، خودم مخش را کار گرفتم، اما بقیه چی؟ نبودند یعنی؟ همه با هم دوره‌اش کردیم و نگذاشتیم درست و حسابی فکر کند و بعد...، تو راه‌رو ساختمان، خودمان را ازش کنار می‌کشیدیم که مبادا تن عفیف‌مان به تنش بخورد. لااقل می‌توانستیم رخت‌هایش را، آن‌روز، همان‌روز کذایی، موقعی‌که او با ماموره بالا بودند، آب بکشیم و پهن کنیم. مادر مرده را، هیچ‌وقت خبر نمی‌کردیم. هرکدام دو یا سه لگن توی حیاط می‌آوردیم. تو یکی سفیدها را خیس می‌کردیم، لباس‌های رنگی را توی آن یکی، یک تشت بزرگ هم داشتیم برای خیساندن ملافه‌ها. نه این‌که ماشین لباس‌شویی نداشته باشیم، داشتیم ولی لعنتی برق صلواتی آن‌قدر بازی در می‌آورد که ماشین لباس‌شویی‌هامان یا سوخته و یا نیم‌سوز شده بود. آذر خانم آن روز صبح به یکی گفته بود:

- دستم خیلی درد می‌کند، دست تنها نمی‌توانم لباس بشورم.

ما ازاو پرسیدیم:

- خب، تو چه گفتی؟

- هیچ‌چی، انگار که نشنیده‌ام، بهش پشت کردم و از پله‌ها آمدم پایین.

با پای لخت رفته بودیم توی تشت؛ پای یکی سفید، یکی سبزه، لباس‌ها را لگد می‌کردیم. نمی‌دانم به آب‌کشی لباس‌ها رسیده بودیم یا نه که بچه‌ها آمدند و گفتند که آمده‌اند، سرخیابانند، دارند سیم‌ها را قطع می‌کنند. ما هم مثل خیلی از خانه‌های محل کنتور نداشتیم و برقمان صلواتی بود. برق خانه را با یک سیم از برق خیابان گرفته بودیم. نیم ساعتی وقت داشتیم تا به خانه ما برسند. نمی‌دانم چه شد که از دهن من ناقص‌عقل پرید:

- برویم دنبال آذر خانم، شاید بتواند کاری کند.

- چه کار آخر؟

وقتی گفتم، یکی گفت:

- عین پااندازی است، من یکی نیستم.

- چه کار دیگری می‌توانیم بکنیم؟ یک راه داریم، آن هم خریدن کنتور است که الان پولش را نداریم، او هم یکی از آدم‌های ساختمان است. باید کاری را که می‌تواند بکند، همه‌تان هم که می‌گویید این کار را خوب بلد است.

- بعدش چی؟

- تا دوباره سروکله برقی‌ها پیدا شود خدا کریم است، زود به زود که نمی‌آیند.

در خانه‌اش را که زدم گفتم:

- شنیده‌ام دستت درد می‌کند، چرا رخت‌هایت را نمی‌آوری با هم بشوریم؟

جوری نگاهم کرد که بمیرم هم یادم نمی‌رود چشم‌هایش چه برقی زد. شلنگ آب را که برایش گرفته بودم، به زنی خودم نمی‌توانستم چشم از پاهایش بردارم. حیف آن همه رعنایی که رفت زیر خاک، پوسید واز بین رفت. به آب کشیدن رخت‌هایش نرسیده بودیم که ماموربرق آمد. وقتی داشت با ماموره از پله‌ها بالا می‌رفت، پاهایش یاری نمی‌کرد انگار، و ما نکردیم حتی رخت‌‌هایش را آب بکشیم.

دیشب خوابش را دیدم. یک دست لباس سیاه برایم آورده بود. گفتم:

- نمی‌خواهم، این را چرا برایم آورده‌ای؟

گفت:

- تو نمی‌دانی، لازمت می‌شود.

***

پ.ن: خانوم بهاره عزیز ... میدونم این روزا سرت خیلی شلوغه اما تا کامنت نذاری از پست جدید خبری نیستا !! حالا خود دانی ... !


   5 دی 1387 0:43 قֽظֽ | | نظرات (9)
همگرایی نهایی نظریه تکامل و ژنتيک با دين یا تعیین تکلیف برای سرنوشت بشر، هورا !

چند وقت پيش پاي يک برنامهء تلويزيوني نشسته بودم به انگليسي و من با اين گوشهاي الکن اميدوارم که مطالب را درست فهميده باشم. برنامه به تاريخ و خاستگاه بشر و همچنين آينده و انجامش، با استفاده از تحقيقات ژنتيکي مي پرداخت.
چون علاقه و ارادت قلبي به حضرات علماي اعلام ژنتيک (متخصصان تر زدن به هرگونه جنبهء قدسي زندگي و مفسران هورموني احساسات بشري به اين معنا که مثلن هنگام عصبانيت يا عشق يا شرمساري يا انسان دوستي، هورمون فلان ساخته شده از ژن شماره فلان و فلان با ترکيب ايکس و ايگرگ به ترتيب کذا ترشح مي شود) دارم، خواستم شما هم بي نصيب نمانيد.

انگار به سلامتي بالاخره نظريه تکامل و دين به يک توافق نهايي رسيده اند. اين طور که حضرات مي گويند نژاد بشر تماما از يک زن و مرد واحد به وجود آمده است که اين آدم و حواي مقيم قاره آفريقا بوده اند انگار و سرخ و سفيد و سبزه و سياه و زرد و بنفش و نارنجي و صورتي (مي گويند آدم را به دليل گندم گونيش آدم مي گفتند) همه مان زاده اين دو هستيم. چون حقيقت را هفت باطن است و اندر هر بطني هفت بطن ديگر مستتر، مي تواني براي همخواني نظريهء تکامل و دين، اينطور تفسير کني: بهشت موعودي که آدم و حوا ساکن آن بوده اند، همان دوران ميموني و بي خبريشان بوده، درخت سيبي که باعث رانده شدنشان از بهشت شد همان جهش ژنتيکي بوده که دلايلش هنوز نامعلوم است. اما گند را حواي عزيز زده طبق روايات و دليل اصلي زير سر خودش بوده.
فرزندان اين دو شروع به مهاجرت مي کنند. نقطه بعد از آفريقا کشور يمن بوده است. (توجه کن به اهميت يمن در روايات ديني که محل قرارگرفتن چاهي که هاروت و ماروت دو فرشته اي که به بشر جادوگري آموختند و به اين جرم توسط خداوند در ته چاه گرفتار شدند، در يمن قرار دارد. همچنين باغ ارم يا بهشتي که شداد بن عاد براي رو کم کني با خدا درست کرد هم در يمن قرار دارد). نقطه بعدي بشر هميشه سرگردان ترکيه و از آنجا به اطراف و اکناف کره زمين بوده. ولي خداييش بنازم قدرت کمر و سگ جاني اين دو تا ميمون اوليه يا آدم و حوا رو، که الان شيش ميليارد نبيره نتيجه دارن. همشون هم هنوز مشغول قابيل و هابيل بازي هستند.
اين از گذشته اما در مورد آينده، حضرات به این نتیجه رسیده اند که عمر اين زمين خاکي تقريبن تا دويست و هفتاد ميليون سال ديگر به پايان خواهد رسيد. روند تکامل به گونه اي خواهد بود که نوع بشر به احتمال قوي به دو شقه تقسيم مي شود، دسته اي که بر اثر تفکر و پيشرفت فکري تکامل خواهند کرد و دسته اي که در همين حالت فعليشان باقي خواهند ماند. دسته متفکر بعد از مدتي دسته دوم را از نوع بشر نخواهند دانست و مثل برده باهاشان رفتار خواهند کرد، حتي ممکن است در صورت گرسنگي از گوشتشان تغذيه کنند. دقت کن که همين الان در مناطقي از هند و آسياي جنوب شرقي خوراک ميمون سرو مي شود مخصوصن کله پاچه ميمون را خيلي دوست دارند، يعني اينکه همين حالا هم بشر دارد از گوشت اجداد گذشته اش تناول مي کند، پس عجيب نخواهد بود اگر تاريخ دوباره تکرار شود.
قبل از پايان عمر زمين تمام گونه هاي انساني و حيواني از بين خواهند رفت به دليل اتمام منابع حياتي به غير از حشرات سخت جاني نظير سوسک و عقرب که آنها هم به دليل تکامل قيافه هاي متفاوتي خواهند داشت، و يحتمل اندازه شان به اندازهء سايز فعلي بني بشر باشد. دقت کن سوسکها را لگد نکني، آنها وارثان آينده زمين خواهند بود !


   28 آذر 1387 1:33 بֽظֽ | | نظرات (4)
عادت می کنیم

گمانم ايرادی نداشته باشد نوشته‌ای فقط برای فقط يک نفر نوشته شود. حالا من ته دل بگويم برسد به دستش، هزار بار هم بگويم، نمی‌رسد که.
قضيه همان اين نيز بگذرد است که همه می‌گويند. قرار بود بگذرد، نگذشت...
خيال من برای خودش می‌بافد که اگر بود، اين را آنجا می‌گذاشت، برای اين عصبانی می‌شد، برای آن ذوق می‌کرد...
حين پياده‌روی‌های طولانی که اين روزها زياد می‌روم انگار دنيا داد می‌زند جايت خاليست. دلم می‌خواست تنها نمی‌ديدم، تنها نمی‌گشتم. با هم زياد سفر رفتيم. من عادت کردم به با تو ذوق کردن، با تو ديدن که تمام آن قاره‌ی کهنه را با هم گشته بوديم. هم‌سفری خوبی بودم؟ نه گمانم...
يادت هست يکبار گفتم اگر شد و خواستی بيايی،شايد با هم زندگی کنيم؟ هيچ‌وقت نگفتم که نفهميدم يک چنين حرفی را چرا زدم. خودت می‌دانی من آدم اين حرف‌ها نيستم. ولی آن لحظه دلم خواست بگويم و گفتم و هيچ‌وقت فکر نکردم عجب خبطی. چيز ديگری را هم نگفتم. وقتی گفتی چرا که نه، فکر کردم دنيا را به‌ام داده‌اند. ولی آخرش نيامدی...
آمدنت راحت بود، قرار بود بيايی همين شهر، همين دانشگاه. گفتی می‌روی آن يکی. آن شهری که درست وسط قاره بود، همان که شهرش چهل‌ هزار نفر بود، همان که يک کشور با اينجا فرق می‌کرد. هيچ‌وقت جرأت نکردم بگويم نرو. شايد هزار بار پيش خودم گفتم.
فکر کردم اگر بخواهد نمی‌رود، به حرف من نيست. حالا زياد فکر می‌کنم که کاش گفته بودم. هرچند می‌دانم باز هم می‌رفتی...
چند ماه پيش شهرت را عوض کردی و آمدی نزديک‌تر. هزار کيلومتر جاده يعنی يک روز راندن با يک مرز سيم‌خاردار اواسطش. از آن موقع هزار بار يک نامه‌ی يک خطی نوشتم: «چقدر نزديک شدی.» و هر شب نفرستادم...
امشب هم آن پسر را ديدم. در همين سايت‌هايی که می‌رويم می‌نويسيم زندگی‌مان بر چه منوال است که لعنت به همه‌شان که قرار است هميشه يادت بياندازند که زندگی برای تو نايستاده، حتی اگر برای من ايستاده است... آن پسری که دستش دور گردنت بود را با کنجکاوی نگاه کردم، آدم معقولی به نظر می‌آمد. جای من نشسته بود به خيالم. نمی‌دانم چرا صدايم لرزيد. دروغ می‌گويم، خوب می‌دانم. ولی مگر فرقی دارد...
نمی‌دانم من که هميشه راحت می‌گفتم دوست دارم چرا هيچ‌وقت به تو نگفتم چه دوستت دارم، چه آن وقت که نمی‌دانستم، چه آن وقت که می‌دانستم. حالا هم که دير است، خيلی دير.

با عشق

میرزا پیکوفسکی


   20 آذر 1387 10:00 قֽظֽ | | نظرات (9)
يك هايكو - يك سن ريو*

ماه سرد.
مي روم تنها و
پل چوبي زير پايم پرچانگي مي كند.
(تان تايگي)

در تمام دهكده
تنها شوهر نمي داند.

(*سن ريو شعري است هفده هجايي، كه كاراي سن ريو آن را ابداع كرده است)


   14 آذر 1387 2:40 بֽظֽ | | نظرات (2)
گودالي پر از استخوان هاي خشكيده

اگر از من مي پرسيدي مرد خوشبختي هستم يا نه راحت مي گفتم بدبختم. اگر جسورتر بودي و مي پرسيدي چرا مي توانستم بدون پرده پوشي بگويم از چيزي كه هستم بيزارم. نه، مي گفتم از نقشي كه دارم بيزارم. اما تو هيچوقت جراتش را نداشتي يا حوصله نداشتي. شايد هم مي دانستي ولي بهتر ديدي خودت را وارد پرسشي نكني كه سر و ته اش دردسر است. يادت كه هست؟ توي كتابهامان مي نوشتند كوتاهترين برش و كمترين درد.
اما حالا كه به قول تو كوس رسوايي من، يا بيمارستان معظمتان -چه فرقي مي كند- به صدا درآمده و قرباني مي خواهيد چه کسی بهتر از من. توي چشمهايت مي خوانم، لا اقل ده، پانزده سال رفاقت يعني اينكه بفهمم كه توي دلت مي گويي همه ی سالها مي دانستي دردي توي دلم هست يا توي سرم و اينكه حق داشته اي بگويي هميشه اولين كسي بودي كه شك كردي به ته و توي زندگي ام. خوب اگر رفاقت به درد اين نخورد كه بعد از زمين خوردن بهترين دوستت كسي باشي كه اولين لگد را بهش مي زني که فاتحه دوستي خوانده است. اما به تو حق نمي دهم مثل بقيه با انگشت مرا نشان دهی يا توي چشمهايت بنويسي هيولا. مگر اينكه يك بار لااقل يك بار ازم مي پرسيدي مرد حسابي با اين همه زرق وبرق زندگي يا اين همه نكبت كه دورت را گرفته چه مرگت هست و يا مومن خدا چرا؟

نپرسیدی نه. فقط نگاهم کردی. مشمئز. این است كه با نارفيقيت باز هم ده باره و بيست باره سر تا ته اش را يرايت نوشته ام. نوشته ام و باز مي دانم كه آخر آخرش همه را مي ريزم توي كشوي ميزي كه حالا مثل ذهنم پر شده از كاغذهايي كه اول و آخر و وسطش گم مي شود بين نوشته هاي روز بعدتر.

تشنه دانستنی ... همه اش را مثل دندان پوسیده دستمال پیچی پیش رویت می گذارم .



ادامه ي مطلب
   4 آذر 1387 10:16 قֽظֽ | | نظرات (12)
روزهای روشن ... خداحافظ

خیلی وقت است که بدون دلیل، صفحه مدیریت وبلاگ را باز نکرده ام و همینطوری برای خودم،چیزی ننوشته ام،حالا که یک اینترنت مفتی به دستم افتاده،دلم می خواهد برای اولین بار توی صفحه یادداشت جدید، آنلاین تایپ کنم.
تابستان امسال که به قول عماد اصلاشبیه تابستان نبود، یک تعطیلات کاملا معمولی و غیرمفید را گذراندم، نه تنها خستگی ام در نرفت که خسته تر هم شدم، ولی دلم می خواهد به حرف داوود فکر کنم که می گوید هر اتفاقی هم بیافتد به نظرش امسال سال خوبی است و چینی ها هم که سال ها را به نام حیوانات نامگذاری کرده اند، معتقدند سال خروس سال خوبی است! این از دل خوشی.

دیروز که با دوستان خوبم،برای دیدن کنعان رفته بودیم، از ته دل خندیدم،به گشت و گذارمان در کیانپارس و اینکه توی خیابان، هفت نفری ایستادیم وخودمان را وزن کردیم، به حرف هایمان که از جنس دورویی و لودگی پسران همسن و سالمان و دوستی های مسخره و لوس بازی های ابلهانه نیست و به همه چیز خندیدیم، حتی در کافه ای که به قول بچه ها همه آدمهایش افسرده، رو در روی هم سیگار می کشیدند وتاریکی فضا را با دود سیگار وتلخی قهوه بیشترمی کردند، دنبال ارزان ترین خوراکی موجود گشتیم و آنقدر خندیدیم که صدای اه و پیف وفیس اطرافیانمان درآمد.
ما فکر کردیم که اگر دسته جمعی بلند شویم وبیرون بزنیم باید نفری ۱۰۰۰ تومان حق نشستن بدهیم، پس نشستیم و پول ها را روی هم گذاشتیم و با بستنی های سفید، از تمام لحظات باهم بودنمان لذت بردیم و سعی کردیم از همه امکانات روی میز استفاده کنیم، کاوه به جای سیگار که همه می کشیدند ، ته بشقابش را با دست کشید و من با نی سیگار کشیدم و طرح دزدیدن آب معدنی هایی که سکه طلا جایزه داشت را مطرح کردم و اینکه با ارزش ترین شی روی میز ما به جز ظرف های خالی و کاغذ یک ساعت می توانید بتمرگید و جاسیگاری و دستمال کاغذی چیست؟ بعد هفت نفری بلند شدیم وبا صدای اه و پیس به راهپیمایی مان ادامه دادیم. بعد نریمان نطق معروف بعداز خیابان گردی را اعلام کرد:امروز ترافیک شهر بیش تر از روزهای گذشته بود، هفت فرد ناشناس که با خیابانگردی موجب اغتشاش و سروصدا ومزاحمت شده بودند، مسئولیت انفجارهای اخیر خیابان ها را به عهده گرفتند.

پ.ن: با همه این حرف ها وقتی یاد این می افتم که قرار است دو سه ماه دیگر، همگی فارغ التحصیل شویم و دیگر هیچ یک از این روزها اتفاق نیافتد ،اشکم در می آید..


   23 آبان 1387 2:31 قֽظֽ | | نظرات (14)
زخم

مرد تا داخل شد سراغ توالت را گرفت. ماریا با سر اشاره کرد به تهِ نوشگاه و از پشتِ عینکِ ذره‌بینی نگاه کرد به لکه‌ی تیره‌ای که رو صورت ِ مرد بود.
تو پستو، یوناس نشسته بود رو صندلی چرخ‌دار. یک بُطر ودکا گذاشته بود جلوش روی میز و سیگار می‌پیچید. پرسید: «کی بود؟» و به سیگاری که لای انگشتش بود پُک زد.

ماریا صبر کرد تا تازه‌وارد، با شانه‌های تنومندش تو خمیده‌گی تهِ نوشگاه فرو رود، بعد رو گرداند طرفِ پستو: «مُشتری! شاید هم فقط تنگِ‌ش گرفته بود. فعلاً که رفته بشاشه...» بعد گفت: «آبجوشونو جای دیگه می‌خورن، شاشیدنشونو میارن برا ما.» و آستریِ چِرکی که تو دستش بود را به عادت کشید رو سطح چوبی ِ پیشخوان. گفت: «انگار زمین خورده بود...»
یوناس پرسید: «چه‌طو؟» و سیگاری که تازه پیچیده بود، را انداخت رو میز، کنارِ بقیه‌ی سیگارها.
ماریا پاسخ داد: «یه لکه رو صورتش بود... یه تیکه خون خشکیده... زیر چشم چپش...»
«مَست بود؟»
«نه زیاد... گمون نمی‌کنم...»
«همه‌ش زیرِ سرِ این هوای گُهی‌یه. اگه احتیاط نکنی، یهو می‌بینی با کله رفتی رو زمین.»
ماریا خمیده‌گیِ تهِ نوشگاه را پایید: «خارجیه...»
یوناس گردن کشید طرف نوشگاه: «گفتی خونی بود، هان؟»
«جای یه زخم... زیاد مطمئن نیستم.»
یوناس خودش را کشید بالا و تو صندلی راست نشست: «اگه اهل دردِسر بود...»
«حواسم هَس.» ماریا این را گفت و نگاه کرد به خمیده‌گی تهِ نوشگاه.
یوناس گفت: «بذا حرفمو بزنم...» و دست دراز کرد طرفِ بُطری، گلوی آن را گرفت تو مُشتش: «... اگه اهل دردِسر بود، کافیه به‌م اشاره کنی...»
ماریا رو گرداند طرفِ پستو: «یواش‌تر...»
یوناس جُرعه‌ای نوشید. آن‌وقت پُک زد به سیگارش: «این آشغالا یه لیوان آبجو سفارش می‌دن، اون‌وخ تا صبح می‌شینن باهاش بازی بازی می‌کنن.»
ماریا باز آستری را کشید رو سطح پیشخوان: «گفتم، یواش‌تر...» بعد گفت: «گمون نمی‌کنم از اوناش باشه.»
یوناس بُطری را گذاشت رو میز و پشتِ دستش را کشید به لب‌هاش. بعد پُک زد به سیگارش و همان‌طور که دودش را بیرون می‌داد، گفت: «نقشه‌شونه؛ می‌خوان از سرما فرار کنن.»
ماریا گفت: «می‌خوای شر به‌پا کنی؟» و تهِ نوشگاه را پایید.
یوناس ذراتِ توتون را از رو زبانش تُف کرد: «گُه می‌خوره.» و ادامه داد: «همه‌شون لنگه‌ی هَمَن...»
ماریا پرسید: «امروز بیست و هفتم بود، هان؟»
یوناس گردن کشید طرفِ نوشگاه: «باز پرداختی‌ها یادت رفت؟» بعد گفت: «این‌دفه دیگه باید چقد جریمه‌ی حواس‌پرتی‌ت رو بدم، هان؟»
ماریا گفت: «کاش جای تو، من فلج می‌شدم.»
یوناس پُک زد به سیگارش. گفت: «زندگیِ سگی...» و با غیظ ته‌سیگارش را انداخت زمین.
ماریا دست کرد تو جیبِ پیش‌بند و پاکتِ سیگارش را درآورد. گفت: «خسته‌م می‌کنی.» و سیگاری روشن کرد.
یوناس گلوی بُطری را گرفت تو مُشتش و چند جُرعه نوشید: «فدای سرت.» بعد یکی از سیگارها را از رو میز برداشت و روشن کرد: «یارو نیومد بیرون؟»
ماریا پُک زد به سیگارش: «از صبح تا شب، یه‌ریز صدات تو گوشمه.»
«داره زیادی طول می‌ده.»
«شنیدی چی گفتم؟»
«نکنه حالش به هم خورده باشه؟»
«گفتم یه‌ریز صدات تو گوشمه. فهمیدی؟»
یوناس زد زیرِ خنده. گفت: «دِ اگه من خفه‌خون بگیرم، کی می‌خواد چَم و ‌خَمِ کارو نشونت بده، هان؟»
ماریا زُل زد به دهانه‌ی پستو: «تا کی؟» بعد گفت: «کاش زبونت‌ هم فلج می‌شد.»
یوناس هنوز می‌خندید. گفت: «اون‌وخ کی شبا تنِ‌ چروکیده‌تو...»
«صداتو ببُر کثافت...» ماریا این را گفت و آستری را که هنوز تو دستش بود، پرت کرد طرفِ پستو.
یوناس با حرص بُطری را گذاشت رو میز: «سی و هفت سالِ آزگار تو کافه‌ها، پشتِ پیشخوون این و اون مُشتری راه انداخته‌م...»
«خفه شو!»
«به ‌اندازه‌ی موهای سرت آدمای جورواجور دیده‌م...»
«گفتم خفه شو!»
«چیزایی می‌دونم که هیشکی نمی‌دونه. بهتره حرفامو آویزه‌ی گوشِ‌ت کنی؛ وگرنه...»
ماریا یورش بُرد داخل پستو، یقه‌ی یوناس را گرفت تو مُشتش: «وگرنه چی، آشغال؟»
یوناس گفت: «باز زیادی خوردی ج.ن.د.ه؟»
ماریا دندان‌قروچه رفت: «پرسیدم، وگرنه چی.»
یوناس یقه‌ی پیراهنش را از چنگِ ماریا کشید بیرون: «وگرنه دو روزه این خراب‌شده رو به‌گا می‌دی.»
ماریا گفت: «تُف!»
یوناس پُک زد به سیگارش. بعد تکیه داد به پُشتی صندلی: «اون‌وختا که این‌جا رو من می‌گردوندم...»
ماریا گفت: «ببین چی دارم بهِ‌ت می‌گم، پیره‌سگ: این‌قد پاپی من نشو! یهو می‌بینی یه چیزی کوبیدم به ملاجت...»
یوناس زد زیر خنده: «اون‌وخ ماریا پیره‌س که بیوه می‌شه.» و باز خندید.
ماریا خم شد و ته‌سیگارها را از زمین جمع کرد و ریخت تو زیرسیگاری که رو میز بود. گفت: «الآن هم بیوه‌م، آشغال.»
صدای تازه‌وارد از دهانه‌ی پستو آمد تو: «یه استکان ابْسولوت...»
ماریا گفت: «اومدم.» بعد بُطری ودکا را از رو میز برداشت و چند جُرعه‌ نوشید.
یوناس دست دراز کرد بُطری را از چنگِ ماریا کشید بیرون: «چه‌خبره؟ آب که نمی‌خوری.»
ماریا با دامنِ پیش‌بند، لب‌هاش را خُشک کرد. گفت: « حالم ازت به‌هم می‌خوره.» و از پستو رفت بیرون.

مرد آن طرفِ پیشخوان منتظر ایستاده بود.
ماریا لبخند زد: «گفتی، یه استکان ابْسولوت؟» و نصفه‌سیگارش را لای انگشت‌ خاموش کرد و انداخت تو جیبِ پیش‌بندش.
مرد گفت: «اوهوم...»
ماریا استکانی از قفسه برداشت و گذاشت جلوِ مرد، بعد دست بُرد زیر پیشخوان، بُطری ابْسولوت را برداشت و استکان را تا نیمه پُر کرد. گفت: «پنجاه و دو کرون...» و از پشتِ عینکِ ذره‌بینی چشم گرداند پیِ لکه‌ای که رو صورتِ مرد دیده بود.
مرد یک اسکناس پانصدکرونی انداخت رو پیشخوان: «علی‌الحساب...»
ماریا زیرچشمی نگاه کرد به اسکناس: «سَرپا می‌خوری یا بیارم سرِ میز؟» و لبخند زد.
مرد بی آن‌که چیزی بگوید، سه‌پایه را کشید زیرش و نشست روی آن و آرنج‌ها را گذاشت رو پیشخوان.
ماریا گفت: «چیزی نمی‌خوای؟ بادوم‌زمینی... کالباس خُشک... چیپس...»
مرد استکان ودکا را برداشت: «سلامتی...» و لاجرعه سرکشید. گفت: «نه.» و استکان را گذاشت رو پیشخوان.
ماریا گفت: «نوش...» و نگاه کرد به انگشت‌های زُمُختِ مرد که تو سایه‌روشن نوشگاه پیدا بود. گفت: «چه هوای گُهی!»
مرد دست بُرد تو جیبِ کاپشن و پاکتِ سیگارش را درآورد.
یوناس از تو پستو گردن کشید: «دُرُس می‌بینم؟ باز برف می‌آد؟» بعد گفت: «پس کی قراره این خِرت و پِرت‌ها جَم بشه از جلوِ این پنجره‌، هان؟»
ماریا یک زیرسیگاری‌ گذاشت رو پیشخوان. گفت: «سابقه نداشته هوا این قدر سرد کنه؛ اونم این وختِ سال...» و نگاه کرد به خیابان و به دانه‌های درشتِ برف که باریدن گرفته بود.
مرد نخی سیگار از تو پاکت درآورد و به لب گذاشت، بعد دست کرد تو جیب، پی فندک.
ماریا رو کرد طرف پستو: «مگه نه یوناس؟ همچین سرمایی سابقه نداشته؛ اونم این وقتِ سال. دُرُس می‌گم؟»
یوناس زد زیر خنده: «پیر شدی داری مُزخرف می‌گی.» بعد سیگاری را که تازه پیچیده بود، به لب گذاشت و روشن کرد: «یکی دو بار دیگه‌م این جوری شده بوده هوا. یادت نیس؟»
ماریا کبریت کشید زیرِ سیگارِ مرد.
یوناس ادامه داد: «البته خیلی سال پیش... اون‌وختا من و رُزماری هنوز عاشق هم بودیم.»
ماریا چوب‌کبریتِ سوخته را انداخت تو زیرسیگاری و کبریت را گذاشت رو پیشخوان، جلوِ مرد. پرسید: «بریزم؟»
مرد پُک زد به سیگارش. گفت: «اوهوم...»
ماریا بُطری ابْسولوت را از زیر پیشخوان برداشت. گفت: «صد دفه گفته‌م خوشم نمی‌آد از اون زنیکه حرف بزنه برام.» و استکان مرد را تا نیمه پُر کرد.
مرد پُک زد به سیگارش. گفت: «یکی هم برا خودت بریز...» بعد گفت: «مهمون من...»
ماریا لبخند زد. بعد دست دراز کرد و استکانی از قفسه برداشت و گذاشت رو پیشخوان، کنار استکان مرد. گفت: « تو سوئد، خیلی وخته تو کافه‌ها و رستوران‌ها سیگارکشیدن ممنوع شده.»
یوناس از تو پستو داد زد: «بذا بکشه. می‌خوای بفرستی‌ش تو این هوای سگی بیرون که چی؟»
ماریا تا نیمه‌ی استکان برای خودش ودکا ریخت، بعد بُطری را گذاشت زیر پیشخوان و نگاه کرد به مرد که دود سیگارش را تو هوا فوت می‌کرد. گفت: «همین‌جوری گفتم.» و لبخند زد.
مرد موهای بلندش را از پیشانی پس زد. بعد استکانش را برداشت. گفت: «سلامتی...»
ماریا نیز استکانش را برداشت و همان‌طور که به چشم‌های خسته‌ی مرد نگاه می‌کرد، گفت: «سلامتی...» و آن را زد به استکان مرد.
یوناس گردن کشید: «چه خبره اون‌جا؟»
استکان‌های خالی که رو پیشخوان گذاشته شد، ماریا گفت: «می‌خوای چه خبر باشه، هان؟» و نصفه‌سیگارش را از جیبِ پیش‌بند درآورد. پرسید: «خیلی وخته سوئدی؟»
مرد گفت: «اوهوم...»
ماریا سیگارش را آتش زد: «مملکتِ خوبی نیس.» بعد گفت: «برا خارجی‌ها...»
مرد آرام به سیگارش پُک می‌زد.
ماریا پرسید: «دُرُس می‌گم؟»
مرد گفت: «برا خارجی هیچ‌جا خوب نیس.»
ماریا شانه انداخت بالا: «شاید...»
یوناس از تو پستو داد زد: «بهِ‌ش گفتی ساعت دو می‌بندیم؟»
ماریا پُک زد به سیگارش و ته‌مانده‌ی آن را تو زیرسیگاری خاموش کرد.
مرد گفت: «یکی دیگه.» و سیگارش را تو زیرسیگاری خاموش کرد. گفت: «یکی هم برا خودت بریز.»
ماریا بُطری ابْسولوت را از زیر پیشخوان برداشت و استکان‌ها را تا نیمه پُر کرد. بعد زیر لب گفت: «این‌دفه مهمون من.» و لبخند زد.
یوناس باز داد زد: «گفتی یا نه؟»
ماریا رو کرد طرف پستو: «آره...»
مرد از تو پاکت، نخی سیگار درآورد و آتش زد.
ماریا گفت: «اون‌وختا که جوون بودم دلم می‌خواس برم ایتالیا؛ به خاطر هواش.»
مرد لبخند زد: «منم می‌خواستم برم آمریکا.» و پُک زد به سیگارش. پرسید: «ساعت چنده؟»
ماریا نگاه کرد به ساعتِ مچی‌ش: «یه رُبع دیگه باید درو ببندیم.» بعد پرسید: «اهل کجایی؟»
مرد گفت: «چه فرقی می‌کنه؟»
«هیچی... همین‌جوری...»
یوناس گردن کشید طرفِ بار: «گفت مال کجاس؟»
ماریا نگاه کرد به پستو: «خیلی‌ها خوششون نمی‌آد ازشون این چیزا رو بپُرسی.»
یوناس گفت: «اگه تو هم بودی، خوشِت نمی‌اومد.» و ادامه داد: «تو مشروبتو بفروش. باقی‌ش دیگه به ما مربوط نیس.» بعد پُک زد به سیگارش. آن‌وقت گلوی بُطری را گرفت تو مُشتش. پرسید: «پولشو داده؟»
ماریا گفت: «یه پونصدی گذاشته رو پیشخوون.»
یوناس جرعه‌ای نوشید: «پس دیگه چه مرگته؟»
مرد سیگار نیمه‌اش را گذاشت تو زیرسیگاری و استکانش را برداشت.
یوناس به سیگارش پُک می‌زد. گفت: «تا وقتی اعتبار داره، بذا بخوره؛ اما فقط تا ساعتِ دو. ما کار غیرقانونی نمی‌کنیم. فهمیدی؟ وقتی می‌گیم ساعتِ دو؛ یعنی ساعتِ دو...»
ماریا استکانش را برداشت و آن را زد به استکان مرد. گفت: «دوران جوونی...»
مرد لبخند زد: «دوران جوونی...»
یوناس گردن کشید طرف بار: «تا چند دقیقه‌ی دیگه باید کِرکِره‌رو کشید پایین. حواست هَس؟»
مرد استکانش را گذاشت روی پیشخوان و سیگارش را از زیرسیگاری برداشت و به آن پُک زد. پرسید: «جایی رو می‌شناسی که بشه تا صبح توش نشس؟»
یوناس گردن کشید: «چیه؟ نمی‌خواد بره؟»
ماریا نگاه کرد به پستو، بعد نگاه کرد به مرد و لبخند زد: «تو خیابون واسا... کوچیک و گرمه...»
مرد پُک زد به سیگارش: «یه جایی که بشه توش نشس...» بعد گفت: «تا صبح...»
ماریا زیرِ لب گفت: «تا صبح...» و لرزش دستش را تو جیبِ پیش‌بند فرو بُرد.
مرد سیگارش را تو زیرسیگاری خاموش کرد. گفت: «ممنون به خاطر ودکای خوبت...» و از رو سه‌پایه پاشد و زیپِ کاپشنش را کشید بالا: «به امیدِ دیدار...»
ماریا گفت: «صبر کن بقیه‌ی پولتو بدم.»
مرد گفت: «شاید یه شب برگشتم...» و تلوتلوخوران رفت بیرون .

صدای باز و بسته‌شدن در که شنیده شد، یوناس گردن کشید: «رفت؟»
ماریا نگاه کرد به ردِ مرد که تو تاریکی پیدا نبود. بعد نگاه کرد به دهانه‌ی پستو. آن‌گاه از پشتِ پیشخوان آمد بیرون و راه افتاد طرفِ در.
یوناس پرسید: «کجا؟»
ماریا در را باز کرد و صبر کرد تا هوای سردِ شب از رو پوستش بگذرد، بعد قدم گذاشت بیرون و زیر سایه‌بان ایستاد. گفت: «هیچ‌جا...»
یوناس همان‌طور که رو صندلی چرخ‌دار نشسته بود از دهانه‌ی پستو آمد بیرون. گفت: «مگه نمی‌بینی هوا سرده؟» و دست دراز کرد و اسکناس را از رو پیشخوان برداشت و گذاشت تو جیبِ پیراهنش. بعد راه افتاد طرف در. گفت: «سَرما نخوری.» و نگاه کرد به برف که نشسته بود.
ماریا دست کرد تو جیبِ پیش‌بند و پاکتِ سیگارش را درآورد.
یوناس گفت: «یکی هم برا من روشن کن.»
ماریا دو نخ سیگار آتش زد و یکی داد دستِ یوناس. بعد، همان طور که پُک می‌زد به سیگارش، نگاه کرد به دوردست و به دانه‌های رقصان برف که سایه‌ی مبهم مردی را هاشور می‌زدند.


   12 آبان 1387 10:12 قֽظֽ | | نظرات (5)
دل تنگ ی

زياد پيش می‌آيد که دل‌تنگ می‌شوم. در خيابان که می‌گذرم، طبق معمول اين سال‌ها بر کنار، چشم به چشم عابرین می‌دوزم گاهی و سعی می‌کنم از رد نگاهی که می‌زنند، دل‌تنگی‌هاشان را فهم کنم از جنس کدام روزگار می‌تواند باشد. از شمايل قدم برداشتن‌شان و موضعی که در کنار هم‌راه‌شان گرفته‌اند، از اين‌که چند قدم جلوتر می‌روند يا عقب‌تر، بازو به بازو شده‌اند يا نه، دست در دست داده‌اند يا بر شانه‌ی ديگری آويزان کرده‌اند، بيرون بکشم که پيوند‌شان آن‌قدرها که غرور چهره‌شان ادعا می‌کند پابرجا است، يا آن‌چنان که سربه‌زیر حاشا می‌کنند بی‌اساس است. پيچ و تابی که ره‌گذران عجول به بدن می‌دهند، حين گذشتن از ميان عابرين معطل، به قصد ديداری است، وصول طلبی يا ريختن خونی...؟
دل‌تنگ شده‌ام بارها و اين دل‌تنگی هر چه در خاطرات‌ام جست‌وجو می‌کنم نه هوس تکرار گذشته‌ای است که از سر گذرانده‌ام، نه آرزوی تحقق محالی که روزگاری در خيال پرورده‌ام. گويی به چشم بر چشم دوختنی، خاطره و محال و خيال ره‌گذر رو‌به‌رو را ارث می‌برم هر بار و نانوشته تعهد می‌کنم که از آن لحظه به بعد، دم‌به‌دمِ رنج‌ها و هراس‌های او بگذارم، شادی عشق او ببرم و تاوان معصيت او بدهم.
دل‌تنگِ ناشناخته‌ای شدن که رخ‌دادِ آنی بيش نيست و تفريح ذهنی که خسته‌ی زخم‌های ناچشيده، آن‌قدر فرسوده‌ام کرده که رمق جنبش و شور تحول را در درون‌ام خشکانده باشد. بيماری من است شايد که دل‌تنگ آينده‌ام. آینده‌ای که از آنِ من نمی‌تواند باشد. هست‌ام را نيستم انگار و شدن نمی‌توانم.
اين روزها که می‌گذرد، دل‌تنگ‌ام. می‌گذرانم به ترديد، می‌نويسم به اميد...


   9 آبان 1387 11:17 قֽظֽ | | نظرات (5)
پاییزانه ای دیگر ...

از طول و تفصيل و پراکندگي اين خطوط، عذر مي خواهم. مي دانيد؟ آدم که دلش مي گيرد، هي حرف مي زند حرف مي زند ...
از کم خوابي و کابوس هاي ديشب، توقع صبح آن چناني را نداري، ولي وقتي با شوق، از در مي زني بيرون، فکر مي کني خيلي خبرهاست. مثلا فکر مي کني باد پاييز مي زند زير دماغت و سرخوش مي شوي و با صداي صبح، مي رقصي توي کوچه ي خاک گرفته ... همين که مي افتي توي هياهوي خيابان ، پشيمان مي شوي از خيال ات.
تابستان را هنوز توي جرز مانتوي هاي نازک و کفشهاي جلو باز مي بيني که کنده نمي شود از خيابان. و آدمها را که توي خواب راه مي روند و چشمان پف کرده ي بيخواب شان را فشار مي دهند به آرزوي ديدن يک روياي متحرک.
حالا همه ي خواب آلودها جايي پيدا مي کنند تا خميازه بکشند و اشک توي چشمانشان حلقه بزند و چرت بزنند. انگارجايي بهتر از پياده‌رو پيدا نمي کنند، براي پرت کردن هزار خميازه ي نصفه و نيمه، که پدر فک ات را در مي آورد و آخر هيچ.
به زور خودت را پرت مي کني توي تاکسي. توي گذرگاه تنگِ آفتابه و لواشک و سماور و ترياک که مي افتي، تازه يادت مي آيد، روزهاي خوش، ته کشيده.
هنوز نفس نگرفته اي از پله هاي سياه که بوي رطوبت کثيفي دماغت را پر مي کند، حتي يک نور خشک و خالي هم قرار نيست ازت استقبال کند.چشمت به سيم هاي آويزان توي راهروست، که مدير گروه فرياد مي زند:اينا چيه؟ مستخدم جوابش را با بي خيالي مي دهد: يا فضله ي موشه يا گربه!

يک آن دل پيچه مي گيري از سياهي راهرو و چشمت مي افتد به نوشته ي روي در دستشويي: آب دستشويي قطع است! سعي مي کني نيمچه لبخندي تحويل آدم هاي اطرافت بدهي ، آدم هاي يک بعدي مزخرفي که درس و ث.ک.ث بزرگترين اتفاقاتِ زندگي شان است.
وارد کلاس که مي شوي، هنوز سلام نکردي و جاگير نشدي روي صندلي تا پرزهاي چوبي گند بزنند به شلوار مشکي ات که دختر بغل دستي ات لبش را گاز مي گيرد و به دوست کناری اش مي گويد: روي ديوار ! آرام سرت را می چرخانی سمت نگاهشان . باورت نمي شود، يک آن احساس مي کني داري بالا مي آوري روي کلاس، تو هم لبت را گاز مي گيري و سرت را تکان مي دهي! بعد تا آخر کلاس با بغل دستي ات و دوستش دعا مي کنيد استاد کور شود و ديوار دست راستش را نبيند.
بچه تر که بودي، فکر مي کردي اين حرف ها را آدمهايي که چاک يقه و نافشان يکي شده و پيراهن قرمز مي پوشند و دنبال مسافر مي گردند، استفاده مي کنند. بزرگتر که شدي، فهميدي اين حرف ها خوراک پسر دبيرستاني هاي پررو که تازه متلک زدن ياد گرفته اند هم هست. بعضا آدم هاي ابلهي را هم ديده بودي که حرف هايشان را روي ديوار توالت و آجرهاي کنار خانه ها فرياد مي زدند.
و حالا توي فرهنگي ترين مکاني که ممکن است به ذهن يک نفر خطور کند يا ... اصلا نکند! به جهنم!
امروز مي فهمي اين فرهنگ لغتِ جمع کثيري از هم وطنان با فرهنگ ات هم هست!
ورودي هاي جديد را که مي بيني، ياد روزهاي اول خودت مي افتي و خنده ات مي گيرد. روزهايي که فکر مي کردي از کابوس ِ شب هاي بيخوابي و ساعتهاي بيشماري که غش مي کردي روي کتابهاي تست و نکته و هزار کوفت و زهرمار ديگر ، خلاص شدي. فکر مي کردي از جهنم کنکور جسته اي و حالا رسما توي بهشت قدم مي زني! و نمي داني اگر دوستاني که به عشق آن ها اين فضاي تلخ را تحمل مي کني، لحظه اي نباشند، چه مي کني. اشک ات در مي آيد ... ميان لبخند و اشک گير مي افتي ... نمي داني آخر ...

حالا که تاريکي سوسو مي زند توي پنجره ها و عصر ِ بي حوصله دلخوري اش را ريخته توي اتاق ، دلت بدجوري مي گيرد ، با گل صدبرگ، اشک مي ريزي تا دلت بخواهد.
عزم آن دارم که امشب نيم مست
پاي کوبان کوزه ي دُردي به دست

.
.
.


   3 آبان 1387 11:09 قֽظֽ | | نظرات (5)