شنبه يكشنبه دوشنبه سه شنبه چهارشنبه پنجشنبه جمعه
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ۷
۸ ۹ ۱۰ ۱۱ ۱۲ ۱۳ ۱۴
۱۵ ۱۶ ۱۷ ۱۸ ۱۹ ۲۰ ۲۱
۲۲ ۲۳ ۲۴ ۲۵ ۲۶ ۲۷ ۲۸
۲۹ ۳۰ ۳۱        

من، بته و داستان های دیگر !

بعضی وقت ها بدجوری دلم می خواهد فکر کنم که از زیر بته به عمل آمده ام، بی هیچ نوع وابستگی عاطفی و بعضا اخلاقی. وقت هایی که تصورات و خیالات گذشته مغزم را جر می دهند و با خودم فکر می کنم، اصلا به جهنم! ولی باز هم نمی شود، انگار نمی شود بی بته بود، يا اصلا بته بود! چون بته هم هر چه باشد به یک جایی وصل است دیگر، یک ریشه ای، چیزی. تازه، آن زیر زیر ها بته های کناری هم، تا آنجا که از دستشان بر بیاید، انگولک می کنند !

پ.ن :
1)به ته قضیه هم که برمی گردم، می بینم یک جورهایی با این اصطلاح، خاستگاه مشترکی دارم، یا حداقل دارم اینجوری می شوم.
2) آنچه در اطرافت می بینی اعم از دوستی ها و دشمنی ها و رابطه ها، توهمی بیش نیست، انسان های اطرافت،وقتی پای منافع خودشان وسط باشد، همگی پاهایشان را بر سرت فشار می دهند و رد می شوند و تو را به هيچ جايشان حساب نمی کنند. داروین یک نابغه بود، و نظریه ی انتخاب طبیعی یک اصل بزرگ اجتماعی است که من قبل تر ها فهمیده بودم و امروز برایم مسجل شد و مادرم تنها کسی بود که بهم تبریک گفت، چون به قول خودش سی سال طول کشیده بود تا بفهمد.
۳) به قول آيدا، در کل هیچی مهم نیست ولی در جزئیات همه چی مهمه!


   8 تیر 1387 8:34 قֽظֽ | | نظرات (6)
روزهای 7500 کیلومتری

باور کن گریه نمی کنم. عادت کرده بودیم به این فاصله کوفتی. به یک خط صاف چند سانتی روی نقشه که شاید کشیده می شد به اندازه فاصله اهواز تا کرج. خیلی سخت بود. چقدر شبها با هم حرف زدیم تا خوابمان ببرد. چه شبهایی که متکای آبی من و زرد تو خیس شد از اشکهایی که می آمد و سخت تر میکرد تحمل دوری رو.
ما به هم محتاج بودیم بانو. به صدای هم. به خنده های هم. من به صدای نفس هات پشت گوشی و تو به صدای سرفه های گاه و بیگاه.
این حق ما نبود بانو اما باور کن باز هم عادت می کنیم به فاصله ها حتی اگر به اندازه ی اهواز تا مانیل باشد.
هیچ وقت آن 4:30 صبح را که زنگ زدی از فرودگاه امام یادم نمی رود. که با هر کلمه تو من اشک می ریختم و هق هق می کردم. که گفتی دوستم داری که گفتی فراموشم نمی کنی و گفتی ما مال همیم ... تا همیشه. و من فقط اشک ریختم. فقط گریه کردم. فقط فکر کردم به این همه عشقی که داشتیم و آینده ای که نه دست من است و نه دست تو ...

روزهای بدون تو سخت می گذرد بانو. شبها که صدایت را نمی شنوم خوابم نمی برد. این شبها بوسه هایت را کم دارم. دوست داشتنت را، بغل کردنت را، حتی اگر تلفنی باشد ...
روزهای بدون تو پر شده از حسرت و یاد روزهای با هم بودن ...
دستم به نوشتن نمی رود بانو. نمی دانم از چه بنویسم. از کجای این روزهای لعنتی و چه بگوییم که مرهمی باشد بر این زخم تازه ...
باور کن گریه نمی کنم اما این بغض توی گلوی من منتظر بهانه ایست که آوار شود و بر سرم و شاید این بهانه دست های بهم پیچیده دو نفر در خیابان باشد، شاید عکس های جمشیدیه مان و شاید صدای ابی :
کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری / دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری
شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره / از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره ...


   1 تیر 1387 10:49 قֽظֽ | | نظرات (14)
یک ملودرام نسبتا عاشقانه با خانواده کونزلمان

هانوفر شهر نسبتا کوچیکیه. ولی مجتمع نمایشگاهی اش یکی از بهترین ها تو اروپاست. واسه همینم وقتی یه نمایشگاه بزرگ برگزار میشه همه هتل ها از مدت ها قبل رزرو میشه. لذا یه سیستمی هست اونجا مثل شمال خودمون. یعنی یه سری از مردم خونه هاشونو یا مثلا دوتا اتاقشونو اجاره میدن به مسافرا. این کارم مثل فرنچ کیس وسط خیابون و کار کردن تو رستوران و وایساده شاشیدن آقایون که ما عیب می دونیم و خارجیا خیالی واسه اشون نیست عیب نمی دونن. بلکه مثلا یه استاد دانشگاه هم ممکنه اینکارو بکنه و دو تا اتاقشو برای یک هفته اجاره بده. بهش هم میگن Bed & Breakfast.
مام که ایرانی! تا سه روز قبلش معلوم نبود میریم یا نه. خلاصه این شد که مایی که شام تو ایران چهار زانو قورمه سبزی رو با پیاز فراوون زده بودیم تو رگ صبحانه فردا رو با یه خانواده آلمانی رو میز ژامبون و قهوه تلخ خوردیم.
خانواده کونزلمان متشکل از طبیعتا یک شوهر و زن به همراه یک پسر ۱۵ ساله به نام الکس و یک دختر ۱۳ ساله به نام ربکا بود.
رییس سوت ثانیه و قبل از این که من فرصت هیچ گونه تحلیلی از وضعیت موجود داشته باشم اتاق الکس رو که بزرگتر، نورگیر، دارای یک تلویزیون ۲۱ اینچ با ۲۵ شبکه ورزشی و غیر ورزشی کابلی، آتاری، مبل راحتی، سیستم تهویه، میز تحریر و کمد دیواری بود برداشت و اتاق ربکا که بیشتر به اتاق سارا کرو شبیه بود افتاد به من.
شب اول رو من بدون هیچ وسیله تفریحی و به زور تفکرات عمیق و روشنفکرانه، صدای تلویزیون اتاق رییس و سیگار طی کردم.
همون شب تصمیم گرفتم خودمو از این وضع نجات بدم و در نتیجه می بایست این مسئله رو با یکی که بتونه کمکم کنه مطرح میکردم. به رییس که نمی تونستم بگم. یعنی روم نمی شد. می موند خانواده صابخونه. پدر خانواده رو که ما فقط عکسشو دیدیم. مادر خانواده هم كه انگلیسی خوب بلد نبود. تنها پل ارتباطی من الکس و ربکا بودن که اونام به عنوان مشق زبان انگلیسی مدرسه اشون اجازه داشتن چند تا کلمه با غریبه ها حرف بزنن. البته معمولا وقتی ما می رسیدیم خونه وقت خوابشون می شد.
شب بعد که رسیدیم خونه دعا دعا میکردم بچه ها نخوابیده باشن. خوشبختانه خداوند در دیار غربت منو تنها نذاشت و جفتشون بیدار بودن. صداشون کردم و دوتاشون جلوی در اتاق ظاهر شدن. مشکلمو شمرده شمرده و با لبخند براشون مطرح کردم. یه نگاهی به هم کردن و رفتن بیرون. چند دقیقه بعد ربکا در زد و وارد اتاق خودش شد با یه ضبط کوچیک و ده بیست تا سی دی برگشت. بعد یه دونه از سی دی ها رو گذاشت و گفت: سی دی هام خوب نیست. اما این یکی رو خوشت میاد. سی دی تو پک 2PAC بود. نمیدونم رو چه حسابی فکر کرده بود من ممکنه از تو پک خوشم بیاد. اما به هرحال ازش تشکر کردم و خودم یه سی دی دیگه که به نظر خودم تنها سی دی به درد بخور تو اونا بود برداشتم و تمام طول اقامتم هی از سر تا ته گوش دادم. خلاصه شب دوم رو هم به زور موزیک و همون تفکرات عمیق و سیگار و صدای تلویزیون اتاق رییس طی کردم. طی همین تفکرات عمیق تصمیم گرفتم از این فرشته کوچولو که ضبط و همه سی دی هاشو به یه غریبه مو مشکی قرض داده بود یه جوری تشکر کنم.
تو چند شب بعدی بیشتر از همه با ربکا حرف می زدم. بهم گفت که دوست داره رقاص بشه!. الان هم میره کلاس رقص تو مدرسه اشون. و اینکه اسم بهترین دوستش که دوست پسرش هم نیست فرانتز ميتر مولره و عکسشو بهم نشون داد. و همینطور چند تا عکس دیگه از مدرسه و دوستاش. با الکس هم چند بار راجع به فوتبال حرف زدیم و اون گفت اسم ایران رو وقتی شنیده كه وحید هاشمیان اومده تو تیم هانوفر.
با خودم از ایران یه سری کادو که عبارت بود از چند تا دستبند و گردن بند صنایع دستی و چند کیلو پسته برای طرفهای کاری و خواهرم اینا برده بودم. اونا رو زیر و رو کردم و شب قبل از رفتن نیم کیلو پسته دادم به مادر خانواده و ارزون ترین دستبندی رو که با خودم داشتم که به مبلغ ۲۵۰۰ تومان یعنی چیزی در حدود ۲ یورو خریده بودم دادم به ربکا. مادر خیلی ازم تشکر کرد و همون موقع من رو که بعد از برگشتن رییس تنها شده بودم به یه فنجون قهوه خارج از برنامه دعوت کرد. ربکا سعی میکرد خوشحالیشو قایم کنه. برای همین خیلی خونسرد انداخت دور دستش و شب به خیر گفت و رفت بخوابه. فقط وقتی داشت از در میرفت بیرون دیدم که مامانشو نگاه کرد و دستبندشو بوس کرد. مادر گفت این دستبند حتما خیلی گرونه. نباید همچی چیز گرونی رو می دادی به این بچه. منم نمی دونم به خاطر ایرانی بازی یا هر دلیل دیگه ای نگفتم که این دستبند فقط ۲ یورو می ارزه. اون قهوه خارج از برنامه با دو سه گیلاس شراب پیگیری شد و باعث شد من و مادر اونشب تا ساعت ۱ صبح با هم حرف بزنیم. اون به آلمانی می گفت و من به انگلیسی جواب می دادم. یه دیکشنری آلمانی- انگلیسی هم به جمع دو نفره امون اضافه کردیم و این دیالوگ ۳ ساعته به اندازه همه ۷ روز نمایشگاه راجع به یه ملیت دیگه و فرهنگشون به من چیز یاد داد.
قبل از خواب وسایلمو جمع کردم و یادم افتاد چون یه روز زود تر از برنامه دارم میرم باید بهشون اطلاع بدم. اما چراغها خاموش بود و منم به همون دلیلی که نذاشت قیمت واقعی دستبند رو بگم نرفتم در اتاق خواب مادره رو بزنم.
صبح من طبق معمول ساعتمو یه ساعت قبل از وقتی که واقعا باید بیدار شم تنظیم کردم. وقتی زنگ زد حس کردم یه نفر گوشه در رو باز کرد و بست. این کار یکی دوباردیگه هم تکرار شد طوریکه من حس کردم یه نفر منتظره که من بیدار شم. اما من نه تنها تا اون لحظه آخری که می تونستم تو رختخواب باشم کش اومدم بلکه چون رییس نبود یه نیم ساعتم بیشتر خوابیدم. وقتی بیدار شدم هیچ کس خونه نبود.
رفتم نمایشگاه و زودتر از همیشه یعنی حدود ساعت ۴ برگشتم خونه که وسایلم رو بردارم و برم.
با این که هم کلید در پایین رو داشتم و هم کلید در ورودی آپارتمان رو، همیشه یه زنگ کوچولو می زدم و معمولا به غیر از اون دو سه شبی که خیلی دیر اومدیم خونه قبل از اینکه من کلیدمو در بیارم در رو باز می کردن. ایندفعه هم زنگ زدم. اما در دیر تر از حد معمول باز شد. این شد که دم در ورودی زنگ زدم و بدون اینکه کلیدم رو در بیارم منتظر شدم تا در رو باز کنن. چند دقیقه طول کشید و مادر در رو باز کرد. سلام کردم و رفتم تو اتاقم. هنوز کیفم رو زمین نذاشته بودم که یادم افتاد بهتره زودتر بهشون بگم که من دارم میرم و بخوام که تاکسی خبر کنن که تا من آماده میشم برسه. اینه که سریع در باز کردم و برگشتم که ناگهان با یه مرد هیکل گنده آلمانی تو راهرو روبرو شدم که از اتاق مادر بیرون اومد. مرد سری تکون داد رفت بیرون. مادر خانواده هم پشت سر مرد از اتاقش خارج شد و من رو که دید جا خورد. اما لبخندی زد و گفت نمایشگاه خوب بود؟
منم گفتم دیشب یادم رفت بگم. من دارم الان میرم و اگه ممکنه یه تاکسی خبر کنید.
گفت: چرا اینقدر زود؟
گفتم: برنامه اینجوری شد دیگه.
معلوم بود پکر شده. گفت حیف شد. کاش لااقل امشب می موندی. بعد رفت از تو یخچال یه شیشه پر شراب‌ در آورد و گفت اینو واسه امشب خریده بودم. ربکا هم کارت داشت. پس لااقل بذار زنگ بزنم اون بیاد. الان سر کلاس زبانه.
از مادری که تو این مدت نذاشت ساعت خواب بچه هاش یه دقیقه عقب بیافته و تصویری که من از زندگی منظم آلمانی داشتم و تو این مدت تایید هم شده بود بعید بود بچه رو به این سادگیا از کلاس بکشه بیرون. اما اینکارو کرد.
تا من لباسمو عوض کنم و چمدونمو بذارم دم در ربکا رسید. سلام کرد و سریع رفت تو اتاقش که دیگه بهش پس داده بودم.
چند لحظه بعد برگشت. همون سی دی که من دائم گوش می کردم گذاشت تو جلدش و یه جوری با شرمندگی که مثلا ببخشید کمه داد به من. بعد هم منو سفت بغل کرد و بوسید. گفت بازم بیا پیشمون. به نظرم اومد همه اشون بیشتر از اون حدی که من انتظار داشتم از رفتن من ناراحت شدن.
از مادر پرسیدم تاکسی نیومد؟
گفت نه لازم نیست. من خودم می برمت. و این هم باز برای من عجیب بود.
سوار ماشین شدیم و ربکا تا جایی که دیده میشد از پنجره دست تکون داد و بوس فرستاد.
به مادر قول دادم که هر وقت اومدم هانوفر بهشون سر بزنم.
کارت پرواز رو که گرفتم چند دقیقه ای هنوز وقت داشتم تا سوار هواپیما شم. یه قهوه گرفتم و دفترچه امو که هدیه یه دوست بود باز کردم تا جریان این خداحافظی رو بنویسم. اما خیره شدم به همه آلمانی های مو بوری که اطرافم راه میرفتن و پیش خودم فکر کردم چرا ما فکر می کنیم اینا نژاد پرستن و به خودم جواب دادم شاید به همون دلیلی که اینا فکر می کنن ما تروریستیم. تو همین فکرا بودم که یاد سی دی ربکا افتادم. از تو کیفم درش آوردم. آخرین آلبوم سارا کانر بود. قاب قشنگی داشت که تو این مدت ندیده بودمش. برش گردوندم. پشتش یه چیزایی به آلمانی نوشته بود و یه برچسب که نصفش کنده شده بود. تنها چیزی که میشد از پشت سی دی خوند همون چیزی بود که رو برچسب نیمه پاره نوشته بود: نوزده و نود و نه یورو.
نمی دونم چرا ولی فکر کنم بازم به همون دلیلی که قیمت دستبند رو نگفتم و نصفه شب در اتاق زنی رو که با من تا حد مستی نوشیده بود باز نکردم یهو دلم واسه خانواده کونزلمان تنگ شد و یه بوس دسته جمعی واسه همه اشون فوت کردم تو هوا.


   19 خرداد 1387 0:57 بֽظֽ | | نظرات (10)
گوتلوب فرگه

به نقل از ضيا موحد
فصلنامه ارغنون- پاييز 74

در 1902 راسل نامه اي به فرگه نوشت و او را از تناقضي که در اصل پنجم کتاب قوانين حساب او کشف کرده بود آگاه کرد. جواب فرگه لحني آرام و بزرگ منشانه دارد ، از راسل تشکر مي کند و مراتب شگفت زدگي خود را از اين کشف ابراز مي کند.
(دقت کنيد که در 1902 فرگه منطق داني معتبر و مشهور و راسل جوانکي گمنام بود)

شصت سال بعد راسل در نامه اي به دوست خود چنين مي نويسد:

پروفسور ون هي جنورت عزيز
بسيار خرسند خواهم شد اگر نامه فرگه و مرا منتشر کنيد. هنگامي که به کمال و ايثار مي انديشم مي بينم هيچ چيز با تعهد فرگه به حقيقت قابل مقايسه نيست. حاصل يک عمر کار او رو به اتمام بود، بسياري از آثارش با بي اعتنايي روبرو شده بود ، آنهم به سود کساني که توانايي شان بي نهايت ازو کمتر بود ، جلد دوم کتابش در آستانه انتشار بود، با اين همه هنگامي که دريافت بنيادي ترين اصل او خلل دارد، واکنش او رضايتي عقلاني بود که به وضوح هيچگونه نا اميدي شخصي درآن ديده نمي شد. اين تقريبا کاري فوق انساني بود و اشارتي گويا به کار مرداني که به جاي تلاشهاي خام در کسب سلطه و شهرت ، تعهد آنها به خلاقيت و معرفت است.

ارادتمند
برتراند راسل
22 نوامبر 1962


   10 خرداد 1387 10:53 بֽظֽ | | نظرات (3)
یک اتفاق نیافتاده

گاهی دست‌های من بوی تو را می‌دهند؛ بوی تو را وقتی با تمام سلیقه ات ظرف بستی رنگارنگ را تزئین می کردی و داد می زدی : بستنی ؟!
آن‌وقت‌ها تو بوی پرتقال می دادی . همان هایی که من سر راهم می خریدم و با هم می خوردیم و تو پوست هاشان را خرد می کردی و دستت پر می شد از عطر پرتقال. و بدنم پر می شد از بوی پرتقال ...
یاحتی بوی تو را، وقتی که خیس بودی از آب و می‌کشیدی مرا توی بغل خودت؛ بوی آب داغ و لرزش دست‌های من.
گاهی بوی آن خانه باغی را می‌دهم، همه‌ش 4 پله بود و بعد تو که پشت در منتظر من بودی. بوی کاغذهای بهانه، بوی کتاب‌های بی‌هوده.
حتمن یادت هست، دست‌هام را می‌گذاشتم روی لب‌هات و تو نگران امتداد انگشت ا‌شاره‌ی من بودی و چشمهات را می بستی و لبهات کشیده میشد روی پوست دستم و من پرت می شدم به دنیایی دیگر..

بعدها، که تو نبودی، دست‌های من بوی سیب می‌داد. بوی تن آدمی که شبیه تکه‌ی ناتمام یک موسیقی محلی است و سیگارهاش را با پک‌های عمیقی می‌بلعد. می‌دانم که خوب می‌دانی بلعیدن چه معنایی دارد...

پ.ن: هر تکه از تن من اتفاقی ست که نیفتاده...


ایده ار الهام


   6 خرداد 1387 0:14 بֽظֽ | | نظرات (15)
و جمعه بود كه جنّي سرك كشيد

«انسان‌ها به انسان خوب كه بدبين نمي‌شوند. انسان خوب ! انسان خوب؟»
از نسخه‌ي ناياب خطي خواسته‌هاي يك جن

جمعه 28/11

آقا بنفش؛ سلام. خب آره، تو منُ مي‌بيني و همه كارامُ زير نظر داري. لابد فكرمُ هم مي‌توني بخوني. هر چي باشه تو يه جني. اما حالا كه گربه زبونتُ خورده به جاي حرف زدن واسه‌ات يادداشت مي‌نويسم. شوخي كردم جينگيلي بلاي من. ناراحت نشو. خب آخه هيچي مث نوشتن آدمُ خالي نمي‌كنه. از تو هم انتظار حرف زدن ندارم. فقط اگر دوست داشتي برام يادداشت بذار. اما آقا بنفش، يه وخ فكر نكني «آرام» از اون دختراي خنگوله. من از طرز نگات مي‌فهمم چي مي‌خواي بهم بگي اما نمي‌گي. فقط دوس دارم اگه دلت خواس جوابمو برام بنويسي. آقا بنفش؛ خيالات برت نداره ها. من هنوز جواب مثبت ندادم. يه وخ فكر نكني من مث دختراي ديگه‌ام؛ من از تو نمي‌ترسم. آخه من كه پاهاتُ ديده‌ام. سُم كه نداري هيچ، از محمدرضا گلزار هم خوشگل‌تري. خيالات برت نداره،گفتم؛ فقط دارم دليل نترسيدنمُ ميگم. تازه، من اصلاً دختر ترسويي نيستم. خودت كه ديدي امروز. از مادرجون هم كه عين گچ شده بود نترسيدم. حتي رفتم و دستشُ گرفتم. آقا بنفش؛ امروز از نگات فهميدم چه مي‌خواي.

خب اين چشا واسه من آشناي آشناس. بار اول كه نيس اون نگاه آتيشي تُ تو اون لباس كلاه‌دار بنفش مي‌بينم. همون دفعه اول هم فهميدم تازه. خب مي‌بيني كه با اين كه اون وقتا فقط هفت‌سالم بود بازم خنگول نبودم. نگاه آتيشي‌ات اون موقع ازم خواست گريه نكنم. منم وسط صداها گفتم: باشه آقا بنفش، بي‌ خي خي. اما اين بار يه كم بهم فرصت بده. به نظر من آدم واسه كسي كه دوسش داره حاضره از همه چيش بگذره. خب پس اگر تو رو دوست داشته باشم اين كارُ مي‌كنم. اما قبلش بايد ببينم دوست دارم يا نه. واسه فهميدن اين موضوع بايد اول با چند نفر تكليفمُ روشن كنم. يه وخ فكر نكني بهانه ميارم ها. خب آخه الانه با اين چند نفر نمي‌تونم حرف بزنم يعني شرايطش آماده نيس. واسه همينه بايد برا اونا هم يادداشت بنويسم. نترس. بالاخره كه به دستشون مي‌رسه. مي‌خوام ديوونه شون كنم. بايد ياد بگيرن از اين به بعد با يه دختر خانم ماماني چطوري رفتار كنن. هر روز كه از مدرسه اومدم واسه يكيشون يادداشت مي‌نويسم. ميدوني كه؛ چند نفر بيشتر نيستن. زوركي يه هفته طول مي‌كشه. مي‌دونم خيلي دوسم داري. اينم مي‌دونم خب كه انتظار حتي واسه يه هفته خيلي دردناكه. اما باور كن فرصت ندارم. روزي بيشتر از يه يادداشت بنويسم. نمي‌تونم كه مدرسه نرم. تازه تو اين يه هفته بايد كادوتُ هم بخونم.آخه درسته كه نگاتُ مي‌تونم بخونم اما مي‌خوام بيشتر بشناسمت. خب ديگه، آقا بنفش الانه بايد برم كتاب «خواسته‌هاي يك جن» رو شروع كنم. فعلاً!



ادامه ي مطلب
   1 خرداد 1387 1:22 بֽظֽ | | نظرات (5)
عنوان ندارد

خسته ام.
و این را می شود از تمام فلش هایی که بین کتاب های نیمه کاره ام گذاشته ام، فهمید. این را برای خودم می گویم. شاید باورم شود که چقدر این روزها دور شده ام، دور ِ دور از شوقی که دیگر ندارم.
این، با مرض های عجیب وغریب همیشگی ام فرق دارد و درست یک ماه و خرده ای است که یقه ام را جر داده ، یک جرخوردگی عمیق که هر چقدر با سوزن سفتش می کنم، باز در می رود.
وقتی به ورقهای کلاسور آبی رنگم نگاه می کنم و شماره 60 را بالای آخرین سری تمرینات هیدرولوژی می بینم، یا وقتی مکانیسم کیلیانی و راف می خورد توی ذوقم، خسته تر می شوم. آن وقت یاد برگه ی انتخاب واحدم می افتم که هشت ترم با تعدادی واحد پاس شده و نشده و معدلی درخشان و دو واحد افتاده ی انقلاب اسلامی و ... تویش ثبت شده و حالم بدجوری گرفته می شود.
احساس چلمنی عجیبی همراه با افسردگی بهم دست می دهد، بعد یاد یک نفر می افتم که ترم هفت درسش تمام می شود و راحت می شود و همه اش تابستان می شود و من می خوابم و می خوانم و می نویسم و به زندگی فوق کشکی ام ادامه می دهم. بعد یک حس غریبی می آید سراغم که اینها همه اش بهانه است، بهانه ای برای اینکه صد صفحه آخر چهره مرد هنرمند در جوانی و بیست صفحه ی آخر مرگ در ونیز را تمام نکنم یا بهانه ای برای اینکه هزار شخصیت سرگردان را که مخم را جر می دهند و دیوانه بازی در می آورند ، نیاورم روی کاغذ و صفحات خط خطی سالنامه ی داستانی ام را هزار بار ورق بزنم.
شاید دوستم شهامت بیشتری دارد که اعتراف می کند دیوانه شده است ولی مشکل من دیوانگی پنهانی ام است که از درون دارد خردم می کند و نمی دانم تا کجا می توانم به روی خودم نیاورم. اگر اینجا یک جورهای دیگری بود شاید از بلاهایی که این مدت سرخودم آوردم چیزی می گفتم ولی می ترسم و این ترس هم یک جورهایی خستگی ام را بیشتر می کند.
یاد آن همه شوق می افتم که مدتی پیشم آمده بود و یاد خیال های باطلی که فکر می کردم مسیر زندگی ام دارد عوض می شود و اینکه خودم را متقاعد کرده بودم که درس بخوانم و ...
خسته ام.
و مطمئن باشید این آخرین غری است که توی این صفحه، بالا می آورم، خودم هم از دست خودم خسته شدم. آن قدر که هر شب توی رختخواب آبی غلت بزنم و حتی بی آنکه ذره ای خیال کنم و بخوانم، فقط یک ساعت زودتر خوابم ببرد و خواب نبینم و یاد آن روزها نیافتم و حرفهایش از یادم برود...


   23 اردیبهشت 1387 11:42 قֽظֽ | | نظرات (20)
آرامش

وقتی می نشینی توی هواپیما، تازه تنها می شوی. دیگر پدر و مادر و دوست و همسر نیستند، نگرانی ها شان هم نیست. تو تازه فرصت می کنی نگران خودت بشوی. همه چیز هایی که تا حالا نگرانی های پیدا و پنهان آنها بوده و تو نفی شان می کردی و می خندیدی، حالا می شوند نگرانی خودت. واقعا در یک کشور غریب چه می خواهی کنی؟

پیاده شدم. یک راهروی پهن و طولانی در فرودگاه بیروت. یک برگ مقوایی بهم دادند. فرمی بود که باید مشخصاتم را رویش می نوشتم. با خودم گفتم کمی عربی بلدم و کمی انگلیسی. کارم را راه می اندازد، اما نیانداخت. عربی اش را اصلا نمی فهمیدم. هیچ چیزش مثل عربی ای که من بلد بودم نبود. انگلیسی هم نداشت. فرانسوی داشت که من هیچ بلد نبودم. شروع کردم کشف اش کنم. اولی که اسم است. دومی نام خانوادگی است. این هم احتمالا نام پدر است. این کشور است. این یک شماره باید باشد. شماره چی؟ شناسنامه؟ گذرنامه؟ پرواز؟ گیر کردم. دیگر نمی شد پیش بروم. دور و برم را نگاه کردم. یک نفر داشت می رفت. هم از چهره اش پیدا بود ایرانی است، هم با همان هواپیما آمده بود که من هم مسافرش بودم. صدایش زدم. آقا! ببخشید. ممکن است یک کمکی به من بکنید این فرم را پر کنم؟ سرش را طوری تکان داد که یعنی فارسی بلد نیستم. بدم آمد. ترسیدم. تنها بودم. جایی و کسی نبود که به دامن اش فرار کنم.

این داستان مال چند وقت پیش است؟ من هم شده ام مثل آن پیرمردی که در جوانی اش اصفهان را گشته بود و تا آخر عمر هر بار که صحبت می کرد نقلش نقل اصفهان بود. کی بود که رفتم لبنان؟ همه اش نقلم نقل لبنان است. گاه حس می کنم دیگران را آزار می دهم. باید ترکش کنم. خوب نیست. شاید بعد ها. حالا این ماجرا را باید بگویم.

امن العام. روی لباس اش این را نوشته بود. فکر کردم یعنی پلیس. چیزی بود شبیه نیروی انتظامی خودمان. بعدها فهمیدم که درست فکر کرده بودم. رفتم سراغش. با تردید و دودلی و ترس. مطمئن بودم مسخره ام می کند. کمکم نمی کند. مگر ایتالیا را یادم نبود؟ مگر دستم نیانداختند؟ تازه آن ایتالیا بود. گفتم به درک. اگر کمکم نکرد داد و فریاد می کنم. می گویم با سفارت تماس بگیرند. بالاخره یک نفر را خواهند فرستاد. چه فایده که بگویم دهانم تلخ بود و زانو هایم می لرزید؟ اگر همین بلا سرت نیامده باشد نمی فهمی چه می گویم.

عربی ام دست و پا شکسته بود و مثل زمزمه یا غرغر. خودم هم نمی فهمیدم چه می گویم. دستش را آورد و گذرنامه و فرم را ازم گرفت. هنوز داشتم می گفتم. با دست اشاره کرد که نگو، نیاز نیست. نگاهش کردم. لبخند می زد و می نوشت. با نگاهش گفت آرام باش. آرام شدم. چه پلیس عجیبی.

پلیس لبنان واقعا همین قدر عجیب بود. اسمش و رسمش امن العام بود. برای همه امنیت می آورد. به همه آرامش می داد. در لبنان که بودم هیچ وقت از پلیس نترسیدم. هیچ وقت از دیدنشان احساس نکردم باید خودم را جمع و جور کنم. همیشه دیدن پلیس به من آرامش می داد. حتی جاهایی که ایست بازرسی سوریه بود و سرباز های شلخته و خشن سوریه می خواستند بگردنمان، احساس می کردم امن العام مراقب من است. حتی پای مرز در دو متری سرباز اسرائیلی می دانستم که ازش نمی ترسم. احساس می کردم که هنوز امن العام مراقب من است. حتی احساس می کردم که می توانم زبانم را در بیاورم و هیچ نترسم. حتی احساس کردم که آنقدر امنیت دارم که نیازی ندارم با زبان در آوردن ابراز کنم که از آن گشتی مسلح وحشی بیزارم.

به فرودگاه امام رسیدم. هنوز انگار در حمایت امن العام بودم. آرامش همه جا بود. گذرنامه ام را به مامور ایرانی دادم. با من دعوا کرد. دعوا کرد که چرا گذرنامه را از این طرف دادی. چرا نچرخاندی و بعد ندادی اش. امنیت ریخت. از میان رفت. تف به ناامنی.

چند سالی گذشته است. در خیابان ایستاده ام. ظهر است. هوا گرم است. بنا است زود خودم را برسانم به میدان شهدا. به ماشین ها می گویم شهدا. یک ماشین پلیس هم رد شد. سفید و آبی. یعنی راهنمایی و رانندگی. صد متر جلوتر می ایستد. بر می گردد. می گوید بیا بالا. می پرسم چرا؟ می گوید مگر نگفتی شهدا؟ می گویم با شما نبودم. لابد با تاکسی یا سواری ای بوده ام. می گوید دروغ می گویی. شخصیت نداری. بحران در هوا موج می زند. سعی می کنم آرامش کنم. عصبانی است. هر دو نفرشان عصبانی اند. هر چهار نفرمان عصبانی ایم. چه اوضاعی است. نه! دارد بیسیم می زند به گشت کلانتری. توهین به مامور در حین انجام وظیفه. به رفیقم می گویم تو برو. نایست. می گوید چرا؟ می گویم دست کم برو به بچه ها بگو که بدانند من کجا هستم. هر دو مامور گر می گیرند. حرف ها شان جوری است که انگار من رفیقم را می فرستم پی پارتی ای که بیاید و اعمال نفوذ کند و راه را بر آنها ببندد. سوتفاهم. ناامنی. عصبانیت. می دانم مقصر نیستم. می دانم مقصر نیستند. چشم هایم را می بندم. هوا گرم است. یک لحظه خیال می کنم در صور نشسته ام. آرام می شوم.


   18 اردیبهشت 1387 2:06 بֽظֽ | | نظرات (7)
گاهی برای زندگی، کمی باید مُرد !

زوربا: چرا جوونا باید بمیرن؟چرا آدم باید بمیره؟ بگو دیگه.
نویسنده: نمی دونم.
زوربا: پس فایده اون همه کتاب که خوندی چیه؟ اگه کتاب به این سوالها جواب نمی ده پس از چی حرف می زنه؟
نویسنده: از رنج مردانی که قادر نیستن به این قبیل سوال ها جواب بدن !
زوربای یونانی

زندگی پر از این لحظه هاست. وقت هایی که کسی دلتنگ شده است و تو باید به او کمک کنی. باید امید بدهی، از زندگی بگویی، به خاطرات خوب و آینده های خوب که خواهند رسید بشارت بدهی و حتی گاهی باید لودگی کنی. باید تلاش کنی که دنیا کمی بهتر شود، که کمی قابل تحمل تر شود و بگذرد. لحظه های تلخ و قهوه ای اش بگذرد و دوباره به شادی برسد. دوباره همه چیز آبی شود.
اما این همیشه تو نیستی که امید می دهی. بعضی وقت ها هم هست که یاس و ناامیدی سر تو آوار شده و شاید همان که چند روز پیش دلداری اش داده ای، همان که برایش قسم خورده ای که دنیا این همه تاریک نیست و در میان هق هق گریه دشنام ات داده که این همه خوش خیالی و این همه نمی فهمی، همین او، حالا باید سراغت بیاید و به شکل دیگر و با کلماتی دیگر همان ها را به تو بگوید و تو را برهاند. آن وقت این تویی که باور نمی کنی. تویی که خون جلوی چشمانت را گرفته است و می خواهی او را به خاطر این همه خوش دلی خفه کنی. و آن وقت اوست که به تو یادآوری می کند که پیش از این چه می گفته ای، که پس از این می توانی چه روز های خوبی در پیش داشته باشی و این تویی که به او یادآوری می کنی که تا همین چند روز پیش این ها را چرا باور نمی کرده است و حالا چرا این همه ساده لوح و بی خیال شده است.
اما ته همه این ها شاید واقعیت همان باشد که می توان دید. شاید ماجرا این است که همه چیز می گذرد و تمام می شود. همه آن آخر شب های خفقان آور، همه آن خاطره ها و یاد ها یا نگرانی هایی که آمدند تا راه گلو را ببندند و زندگی را غیر ممکن جلوه دهند خواهند گذشت و دوباره همه چیز از نو آغاز خواهد شد.
اما در این یاری دادن ها، در این شانه گرفتن ها، رازی است که هیچ نباید دست کم اش گرفت. در این شعر هایی که باید بخوانی یا بشنوی تا شور زندگی را فراموش نکنی رازی است که نباید فراموش اش کرد.
در فیلم اتاق پسر نانی مورتی آهنگ زیبایی هست که هیچ وقت فراموش اش نمی کنم. آن فضای صمیمی و آکنده از زندگی داخل ماشین را، پدر و مادر با دو فرزند شادشان را که آهنگ پخش شده از رادیو را تکرار می کنند و تم ایتالیایی زیبای این قطعه را فراموش نمی کنم و فکر می کنم فقط برای این آفریده شده تا تو بدانی که مرگ در پایان، چطور به ساحل آبی دریا و موهایی که در باد پریشان می شوند، به حس پایان ناپذیر زندگی می رسد و نانی موراتی با زیبایی تمام این قطعه را پیش از همه حوادث تلخ، همچون پیش گویی برایمان می نوازد. با آهنگی که خواننده اش از رود و از دریا می گوید و در اوج لذت تکرار می کند که: گاهی برای زندگی کردن کمی هم باید مرد !
شاید گاهی هر یک از ما کمی آن دلداری ها را کم داشته باشیم. شاید گاهی نگرانی از آینده چنان فشار بیاورد که کم بیاوریم. اما دوستی ها هستند و آخر شب ها گویی برای این خلق شده اند که تو این همه اضطراب و یاس را به زمزمه آرامش بخش ات میهمان کنی. گویی برای این خلق شده اند که تو بتوانی به صدایی که تو را به صبوری و تحمل می خواند گوش بدهی و حتی اگر شده در بستری از اشک، لحظه های کشنده را که تهدیدت می کنند از سر بگذرانی.
همدیگر را فراموش نکنید. همدیگر را فراموش نکنیم. به آفتاب فکر کنیم که همیشه آن بالاست. به آسمان آبی که هیچگاه قهوه ای نخواهد شد.

گریه هایت را تمام کن دیگر
خوب خواهد شد
فقط دستم را بگیر
و محکم نگهش دار ...
در قلب من خواهی بود – فیل کالینز


   12 اردیبهشت 1387 9:37 بֽظֽ | | نظرات (7)
آرامم کن در آغوش گرمت

کاش می دانستی که خاطره این مسافرت تهران هیچگاه از خاطرم پاک نمی شود بانو. جمشیدیه و تجریش و تندیس و اردک آبی و مثل همیشه کافی شاپ آقا فرهاد و پارک زمین تنیس ... چقدر خوب شروع شد همه چیز. همه و همه را در قسمت دیوانگی های مغزم ضبط کرده ام برای همیشه اما ...
در چشمت هایت و صدایت چیزی بود که آزارم می داد اوایل. چیزی از جنس تشویش و نگرانی یا شاید اضطراب و دلهره.

فهمیدم که نگران حال پدربزرگت بودی. می دانم چقدر دوستش داشتی و چقدر مهربان بود ... چقدر بهم ریختم وقتی از پشت تلفن صدایت را شنیدم که آنطور می لرزید ... که گفتی امین بابابزرگم امروز فوت کرد و من می دانستم که چه ضربه ای خوردی ...
آن بعد از ظهر تنها در قبرستان امام زاده محمد و پرسه بین قبرها را هیچ وقت فراموش نمی کنم ... چه دل پری داشتم و چقدر گریه کردم سر مزار پدر بزرگت. چقدر باهاش حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم ...
زندگی خیلی کوتاه تر از آن است که بهش دل ببندیم بانو. تمام مسیر برگشت را به قبر آن زوج جوان فکر می کردم. یا آن دو برادر 16 و 18 ساله ... به پریسا فکر کردم که چه زود فراموش شد... به مرگی که پشت سر ماست و کافیست فقط چند لحظه ازش غافل بشویم...

این خطوط پراکنده و پر از تشویش را نوشتم که بگویم نگران حالت هستم. که دوستت دارم و برایم مهم ترین چیز سلامت روح و جسم توست که می دانم این روزها به شدت بیمار شده است.


   8 اردیبهشت 1387 9:10 بֽظֽ | | نظرات (5)