امان از این سین هفتم
 

شب است ... باران می خورد به شیشه پنجره ، توی سکوت اتاق... تو هنوز همان جا ایستاده ای کنار درخت چنار و با چشم های خسته ات نگاهم می کنی ، اما من چقدر حرف دارم برایت اگر این باران بگذارد ... حرفهایی که تمام این ماه های خاکستری سنگینی کرده اند روی دلم ... حرفهایی که پشتبندش همیشه یک ریز باران بوده است و باران ... نمی دانم کی خواب می بردم با خود که تو آرام از روی دیوار پایین می آیی ... همه حرف هایم را باد یکجا با خود می برد لای شاخه های چنار ... چند برگ خشک روی زمین می ریزد ، خنده ام می گیرد ، می خندی چقدر دلتنگ خنده ات شده بودم...

دیگر خبری از باران که تا صبح به شیشه پنجره می خورد نیست ، تو هم نیستی ... مثل همیشه این سالها سرکه و سیب و سنجد و سماق و سمنو و سکه را توی سفره گذاشته ام امان از این سین هفتم که همیشه فراموشش می کنم ... تو می شوی سین هفتم و باز نگاهم می کنی ، شاید می خواهی بگویی دلت برای ماهی قرمز توی تنگ می سوزد ... آخر ماهی ها کنار درخت چنار حتی به اندازه یک سیب گفتن هم دوام نمی آورند ...


فردا روز نو می شود ... فردایی که بی تو انگار هیچ وقت خیال آمدن ندارد ... فردایی که رنگ عادت گرفته است درست مثل شبهایی که همیشه سیاهند ... شبهایی که جز نوشتنشان روی سپیدی کار دیگری نمی توانم بکنم ... فردا هم می نویسم ... می نویسم تا باز باد بیاید و ببردم با خود ... چه می شود کرد؟ این ساعت ها که بیایند و بروند یک روز دیگر روی برگ های تقویم ، از ماه های بی تو بودن ورق می خورد ...


پ.ن: سال نو مبارک

 
توسط کرم دندون در 26 اسفند 1384 11:38 قֽظֽ | | نظرات (0)