دلم خیلی تنگ است. درست مثل شورتهای بندی با حداقل پارچه. به این سه ماه فکر می کنم و به این هفته هایی که مثل گه روی هم تلنبار شد و هیچ …. هیچوقت فکر نمی کردم بتوانم این همه وقت … حالا نه تنها هیچ چیز عوض نشده بلکه آنقدر غبار سکون گرفته که حتی رغبت ورق زدنش را هم ندارم. تنها چیزی که به خودم ثابت شد این بود که می توانم رشته ی آشغالم را ادامه بدهم وتنها تغییری که کردم این بود که کریه تر،رک تر و بی محابا تر می نویسم.
بیست بود ... حرف نداشت ... آنقدر خوب بود که حتی کسی جرات نمی کرد زیر صد تومن قیمت بدهد. باورم نمی شد . نگاهش که میکردی، میخکوب می شدی ... حتی اگر از جنس خودش بودی. هنوز چهره اش با تمام جزییات توی ذهنم هست. هیچ چیزش شبیه فاحشه ها نبود . لبهایش کوچک بود وصدایش آرام و لرزشی خفیف توی دستهایش بود. اندام باریک و خوش تراشش کنار ستون های سیمانی و زمختِ پل، توی چشم می زد. دلم می خواست بپرسم چرا؟ آخر او فاحشه ای از جنس بلور بود. نگاهش که می کردی آب می شد ولی حرص توی چشمهایش مانده بود. حرص خیانت . وانگار حق با او بود. آنقدر حق با او بود که وقتی کسی نگاهش می کرد شال قرمزش را جلو می کشید و سیگارش را توی دستانش فشار می داد.
پی نوشت: شاید این یادداشت تنها برای نگاهی معصوم بود که زیر پل هرز می رفت. هیچ چیز توی این مدت به اندازه نگاه آن زن آزارم نداده بود. پس نوشتمش.
همین.