استفراغ
 

تصویری از توی مغزم می آید جلوی چشمم. صدای جر دادن می آید و له کردن چیزی که می پاشد و همه جا را لیز و خیس می کند ... نه از جلوی چشم می رود نه از مغزم کنده می شود.
توی اتوبوس بو می آید. بوی استفراغ زن کولی که همه را فراری می دهد ... زن خوابیده است و کت سیاهش را تا روی چانه اش بالا کشیده. اتوبوس بوی سردرد می دهد با بوی عرق زنِ محجبه که می رود توی عطر کنزوی بغل دستی. اتوبوس بو می دهد و مردی از بو مست می شود و می چسبد به میله و خودش را می خاراند. اتوبوس بوی دختران تازه بالغ را می دهد و صدای جیر جیر کوله پشتی هاشان می پیچد توی سرم و صدای جر دادن دوباره می آید.
همه ی بوها از مغزم سرازیر می شود روی آسفالت و سُر می خورم توی مقواهای شیر نیمه خورده و پاچه های لنگه به لنگه ام بوی شیر می گیرد.
تا خانه راهی نمانده ، فقط بوی کاجهای نخراشیده است که هیچکس اصلاحشان نمی کند و هر که از کنارشان رد شود ، بوی تنشان را می شنود و هیچوقت نفهمیدم شبیه چیست این بو ...
لباسهایم را می کَنم ، بو می کنم ... بوی تعفن می دهد ... بوی جرخوردن ... بوی تحقیر می دهد لباسهایم و هیچ کاری از دستم ساخته نیست... با صدای ساز و دهل کوچه که ریسه بسته اند و بوی اسفند می آید و بوی لباس سفید و گوسفند، می گریم ... آنقدر بلند که صدای جر خوردن ام را نشنوم.

پ.ن: همه ی این بوها را تقدیم می کنم به متعفن ترین آدمی که توی عمرم دیدم. استاد عزیز! ممنون که ما را جرواجر کردی!

 
توسط کرم دندون در 11 اسفند 1384 11:57 قֽظֽ | | نظرات (0)