دلقک
 

نگاه کرد توی آينه. غريبه ای نگاهش می کرد ... سرفه ... سرفه ... و آنقدر که به نفس نفس افتاد. دستمالی جلوی دهان گرفت. و باز سرفه بود و دستمال را که نگاه کرد لکه ای خون بود. سينه اش سوخت. و سرفه باز آمد. حس کرد توده ی لزجی از سينه اش به راه دهانش می آيد و آمد. با ضرب انداختش توی آينه . توده ی لزج خون آلود روی پيشانی غريبه نشست. سرفه ... سرفه... ريه هايش را زير دندان هايش حس کرد. دستمالش لخته ای خون بود. دستمال را پشت چشم ها کشيد و به لب هايش و دو گردی روی گونه هايش و دايره ای نوک بينی اش کشيد.نگاهش دوباره گشت در آينه. غريبه رفته بود. آشنايی آمده بود. ريه هايش را با ضرب تف کرد به صورتش ...

 
توسط کرم دندون در 7 اسفند 1384 0:01 بֽظֽ | | نظرات (0)