|
بازم زمستون شد ... بازم هوا سرد شد و بازار سرما خوردگی داغ ... بازم سر دکترا شلوغ و بازم همون نسخه همیشگی ... همونی که همه می دونیم ... یه مشت قرص سرما خوردگی ، یه کیلو قرص استامینوفن و سه تا پنی سیلین ... البته یه سری مخلفات دیگه هم هست که بسته به ذائقه مشتری تجویز میشه و آخرین حرفی که دکتر محترم میزنه اینه که هیچ کاریش نمیشه کرد .
داستان من هم همین جوری شروع میشه . یکی بود یکی نبود . یه روز یه دختری که اتفاقا هم دانشگاهی من بود سرما میخوره و میره پیش یه دکتر متخصص که البته تخصصشو تابلوی دم مطبش میگه ... خلاصه دکتر همون نسخه معروف رو بهش میده و از اونجایی که خیلی متخصصه تزریق رو هم خودش انجام میده ... ولی از بد روزگار احیانا و به صورت کاملا اتفاقی یادش میره از دختر بپرسه که به پنی سیلین حساسیت داره یا نه ... پنی سیلین تزریق میشه و بعد شوک و ... بازم به صورت اتفاقی آقای دکتر متخصص توی مطبش دستگاه اکسیژن نداشته و خلاصه کار به جایی میکشه که مجبور میشه حنجره بیمار رو سوراخ کنه ... گاهی بعضی کارا واقعا فایده نداره ... فاجعه وقتی اتفاق میوفته که با سهل انگاری و بی توجهی یه نفر ، یه دختر جوون می میره ... فاجعه وقتیه که یه انسان رو می کشی و میگی oops
پ.ن: یه روز زمستونی یه دختر مهربون تو مطب یه دکتر متخصص بر اثر تزریق اشتباهی پنی سیلین جونشو از دست داد ... نمیگم اون دختر پریسای من بود که دلت بلرزه |