ناتانائيل خاکي من
 

پوليناي عزيز ، به نظرم رسيد که هرکدام از شما موجودات مونث ترکيب غريبي هستيد از سونيا و آناستازيا. همانگونه که ما مردان نيز ايستاده ايم در ميانه راه ميشکين و راسکولنيکف. ازان موجودات مخنثي که خارج ازين دوگانه هاي بس بسيار بشريند نام نمي برم که حضورشان وهن انسانيت است. بهتر، تا اين خطوط آلوده نشود به پذيرش وهني چنين گران.
معلم بزرگ من داستايوسکي ست، به احترام و بزرگداشت هموست که تو را پولينا مي خوانم که آخرين قمار من بوده اي... و مي داني که قمارباز را زندگي، نه فقط از سرخوشي برد که به همان نسبت از رنج باخت است.
اکنون به جاي آنکه براي تو بنويسم از فروپاشي و سپس تولد خواهم نوشت. حکايت گريزها و بازگشتهاي مکرر ، شيطاني ترين مکالمات دروني ترين عوالم اهورايي ترين جانهاي بشري...
مي خواهم بدانم تا چه پايه ، رنج ميتواند در پيوند ناپيداي کلمه کلمه سطوري بسيار ساده ، تنيده شود...
پی نوشت:
اين توضيح را لازم مي دانم براي جلوگيري از افتادن تويي که مي خواني ،به وادي تعبير عجيب و غريب اين سطور ساده ... پولينا هيچ کس نيست، بگيرش ناتانائيل خاکي من. باور کن که به قطع و يقين مي گويم که حتي اين خاکي ترين و زميني ترين ناتانائيل هم در خاک، يافت نمي شود. زماني گذشته ست تا بدانم که ناتانائيل من نه بر زمين است و نه در آسمان ، جاييست همين حوالي، در ذهن من، مخلوق خودم. و کسي که نمي داند عشقش مخلوق خود اوست باري، سخت در گمراهي ست. مي گويم ناتانائيل خاکي که گمان نبري در آسمان است... اما چرا پولينا؟ تنها به خاطر علاقه من به داستايوسکي يا آن زن پيچيده و سنگدل قمارباز ؟ اگر اينگونه ست چرا سونيا را برنگزيدم يا آنا. اصلا چرا اسمي آشنا را انتخاب نکردم. نمي دانم، واقعا نمي دانم هنوز، تنها مي دانم که پولينا، خود به ذهن من آمد. به قول شاملو جستنش را پا نفرسودم... اما جرقه را سلوک دولت آبادي زد که درآنجا هم ناتانائيل با اسامي غريبي ست: نيلونا، مهاما، مها-مهتاب، ... انگار که او هم مي خواسته اين باريک ترين پيوند مابين خيال و واقع (نام) را بشکند تا برسد به غير شخصي ترين شکل رنج، همان گونه که ناتانائيل خود غير شخصي ترين نام معشوق است...

 
توسط کرم دندون در 29 فروردین 1385 0:06 بֽظֽ | | نظرات (42)
 

 

تقاص گناهی ناخواسته
 

1) همه مشکی پوشیده اند. مادر گریه می کند، پدر، هق هق، خیره به قاب چوبی، موهایت ریخته دورت، آن موقع که بلند بود و تا شانه ها می رسید. چشمانت برق می زند، لبهایت، قرمز روشن، لبخند می زند و پدر هق هق اش می ترکد و یک دستش را می گیرد جلوی صورتش و شانه هایش می لرزند. آنکه بیش از همه دوستش دارم، اشکهایش را با پشت دست پاک می کند و قورت می دهد شوریش را و جمع می کند همه ی صورتش را توی چشم هایش، گلویش را می گیرد تا آب دهانش را قورت بدهد، همان جا می ماند، جلوتر نمی رود، بعد بالا می آورد روی قبری که اندازه نیست و مرده را فشار می دهند و یکهو کفنش پاره می شود و گوشه لبم می پرد بیرون، روبروی صورتش.

2) یک قطره آب از گوشه ی دستمال سفید می ریزد، از کنار گوش رد می شود، خارش می اندازد و می رسد به گردن. آب دهان مانده توی گلو، جرات ندارد، از روی سیب آدم می گذرد و می رسد به انتهای گلو، آنقدر داغ است که می سوزاند، جیغ می زنی، آب می ریزند.
یخ گذاشته اند روی چشم ها و پاها را توی پتو پیچیده اند. همهمه است، نور اذیت می کند، چشم ها قدرت ندارند بسته شوند، می سوزند و لرز می کنی. از آن بالا می بینی که پتوها می آید پایین و می خورند به تن ات، حرارت دهانت، دستش را می سوزاند، صورتت گر گرفته، باز آب می ریزند، صدای همهمه بیشتر می شود، صدای دندان هایت می آید و استخوانی که گیر کرده توی کمرت و می زند بیرون و صدایش می ترساند و هوار می کشی. صدایش ، می پیچد توی گوشت، چرک راه می گیرد از گوش و نفس ات بند می آید، یک لحظه همه ی نورها می روند و باور می کنی صدایش را. تو مرده ای.

پی نوشت: این هفته ام پنج روز است. مُردم، دو بار، در خواب و در بیداری.
و حتی حالا هم باور نمی کنم این بارآخری را جان سالم به در برده باشم و این تقاص گناهی است، ناخواسته. هر روز که می گذرد بیشتر می فهمم که حتی یک لحظه از این زندگی کشکی را هم نمی شود پیش بینی کرد.

 
توسط کرم دندون در 24 فروردین 1385 8:46 بֽظֽ | | نظرات (31)
 

 

رژ صورتی
 

همه داستان همین بود. یعنی اگر به جای صورتی مثلا قهوه ای را انتخاب کرده بودی الان همه چیز طور دیگری بود. اصلا میدانی چیست، وقتی قهوه ای شد صورتی، دیگر آن چیزی که میخری اسمش روژ نیست ، ماتیک است!
خوب تو حواست به روژها بود، من به خنده فروشنده. میدانی! انحنای لب این فروشنده ها خیلی مهم است، چیزی که تو هیچوقت نفهمیدی. باید یاد بگیری که همیشه طوری رفتار کنی که مجموع انحنای دو طرف لبشان از صفر بیشتر باشد، از صد و هشتاد کمتر.
اه چه میگویم، تو که نمیفهمی اینها را. ببین خره! وقتی طرف انحنای لبش صفر است و فقط کمی به یک سمت کش آمده، یعنی دارد مسخره ات میکند ، یعنی ضایعی، خارج از استانداردی ، یعنی با خط کش بورژوازی تفاله ای. وقتی هم که همین انحنا زیاد شود، تا برسد به یک نیمدایره کامل، یعنی طرف دلش به حالت سوخته، ترحم. میفهمی یعنی چه؟ یعنی خمس و زکات حضرات بورژوا برای رفاهشان. یعنی که طرف شب که با فی فی یا چه میدانم می می، میرود دردر، بتواند تعریف کند که امروز دلش به حال یکی سوخته.
بله، پس خیال کردی اینجا هم همه چیز کتره ایست، یا لب غنچه ای این علیا مخدره فروشنده، کپی لب عیال کل باقر است که همیشه خدا به قدر دهنه علی صدر کش آمده باشد؟ صد بار گفتم طوری رفتار کن که لب وامانده این پدر سگ فقط به قدر یک لبخند ملیح مشتری پسند باز باشد. اینجا هر دهان بسته ای که به هر دلیلی کش می آید یا دارد تو را تایید میکند یا نفی یا تمسخر.


بین اینهمه رنگ، عدل میروی سراغ صورتی. همانجا هم فی المجلس یک آینه عهد دقیانوس از کیفت در می آوری و سه صوت خلاص.

-خوشگل شدم؟
تا نگی آلبالو معلوم نمیشه...
-بی دوربین؟
مغز حاجیت نیکونه
-آلبالو
تقدیم کنم؟
-چی؟ عکس؟
دوربین که چشم باشه عکس لب، میشه بوسه...

لبهایت همیشه بوسیدنی ست، اما لعنت به این رنگ صورتی احمقانه. کمی دلمردگی این روزها مد است. همین فاصله صورتی تا قهوه ای همه جا هست، نگاهت نباید زیاد خندان باشد. خنده ات را همینجور بی مبالات خرج نکن،... آها کمی غمگین تر. میدانستی قهوه ای رنگ اروپاست؟ شرقی جماعت رنگش را از طبیعت میگرفته و خوب این رنگ حاصل طبیعت نیست. باید یاد بگیری، این روزها طبیعی بودن ، دمده ست، هرچه تصنعی تر باشی بیشتر مورد پسندی.
ببین ملت دیگر ادبیات دان و رمان خوان شده اند. در ادبیات به ازای هر صد باری که مینویسند: "چشمهای محزون غمگینی داشت" فقط یکبار می نویسند"چشمهایش میخندید". شریعتی را که دیگر خوانده ای، همان کتاب پاره پوره ای که دادمش گفتم بخوانی. میدانم نخواندی. اشکالی هم ندارد دیگر. ببین، حضرت نشسته اینور باغ آبسرواتوار، به صرف نگاه محزون یک علیا مخدره ای عاشق او شده، حالا کار نداریم که بعد خنده او را که میبیند به همان نسبت ازو متنفر میشود. نکته اینجاست که تمام راز و رمز دخترک برای شریعتی همانی بوده که مثلا برای بزرگ علوی هم در "چشمهایش" بوده. کمی حزن.

**
تا اینها را به تو بگویم رسیده ایم در خانه ات، پدر و مادرت هم نیستند. گور پدر صورتی و قهوه ای، خوب است خوش انصافها هر دو را با یک طعم میسازند. وقتی خانه خالی باشد، طعم روژ مهم تر میشود از رنگ آن!
حالا دیگر خبری از صورتی نیست، چه بهتر، حداقل مزیت ارزان خری.

در واحدتان را که باز کنی ، زاویه لب و رنگ آن بی اهمیت میشوند. اینها برای اجتماع دو نفر به بالاست. خدایان باید دو فرهنگ لغت برای زبان درست میکردند به جای یکی، یک فرهنگ لغت برای جمع بالای دو نفر و یک فرهنگ لغت دو نفره. آخر زبان دونفره باید هم قواعدش فرق کند، هم کلماتش. اینست که دونفر تنها که میشوند زبان کم کم رنگ می بازد و نگاه و پوست پر اهمیت میشود. زبان دو نفره باید طوری باشد که هر کسی بتواند در هر بار معاشقه از کلماتی استفاده کند که هرگز نه پیش ازو کسی آنها را گفته و نه بعد ازو خواهد گفت. کلماتی منحصر به فرد که معشوق را به اوج "کامجویی لفظی" میرساند . در واقع منحصر به فرد بودن زبان دو نفره نه حاصل قواعد دستوری و کنار هم قرار گرفتن لغات، که ناشی از فردیت هر کلمه به تنهایی ست. عین نگاههایی که قبل از عشق بازی رد و بدل میشوند. هر نگاه، صرف نظر از مفهومی که منتقل میکند، شخصیتی منحصر به فرد و تکرار نشدنی دارد. توانایی پوست و کامجویی جنسی دربرابر چنین گستره عظیمی به هیچ هم حساب نمی شود، اما به نظر، تنوع معشوقه های خدایان مانع شده تا آنها، به ایجاد تنوع در کامجویی از یک معشوقه خاص فکر کنند(کاش هرا کمی با زئوس سخت گیرتر بود!). ازین نظر فرهنگ لغت بیشتر به درد حرم ناصرالدین شاه می خورد تا معاشقه های مختصر امروزی!
شاید روزی که چنین زبانی خلق شود عشق آزاد هم معنی پیدا کند. اینگونه دیگر لازم نیست به همه معشوق هایت بگویی که "دوستشان داری". وقتی به من میگویی "دوستم داری"، در حالی که همین جمله را دیروز به دیگری گفته ای، مانند اینست که: دستمالی را برای پاک کردن اشکم تعارف کنی که دیروز کس دیگری در آن فین کرده! متاسفانه تا روزی که چنین فرهنگ لغتی خلق شود یا باید به یک معشوق ساخت یا به یک دستمال!
در را که ببندی خطوط جای رنگ می نشینند. حالا دیگر لبها چه صورتی رنگ شده باشند ، چه قهوه ای ، مهم نیست، تنها طرح حاشیه مهم است و برجستگی ظریف کناره ها. دنیای دونفره ، عالم حاشیه هاست، هر رابطه عاشقانه، حفره ایست که تو را از دنیای متن پرتاب میکند به جهان حواشی و عالم جزئیات. و دوئت دست و پوست به جبران آن نقص زبان.

در اجتماع یا کسی زیباست یا نیست. حد وسط ندارد. یعنی یک برجستگی بیش از حد دماغ یا کوچک بودن ناخوشایند سینه ها یا چند میلیمتر کمتر بودن فاصله دو چشم، کافیست تا کسی را از عالم زیبایی برای ابد تبعید کند به جهان نفرین شدگان. اما این فقط در جمع است. آنجا قضاوتها کلی ست. هنگام معاشقه هر جزئی در تمامیت خود قضاوت میشود. به این لحاظ شاید عشاق کامجو، عادل ترین داوران باشند: انحنای بسیار جزئی لبها ، خط سایه داری که از برآمدگی قاطع پستان آغاز میشود و در طرح مبهم سینه محو میشود و... هیچکدام از قلم نمی افتند، هریک مستقل از دیگری و حتی مستقل از خود معشوق داوری میشوند.

-این بوسه ها یعنی چی؟
همینجوری...، بگیر سکوت میان هجاهای زندگی
-چه سکوت حریصانه ای!
و چه حرص خاموشی!
-کنایه میزنی؟

پاسخ را به سکوت برگزار میکنم ، دور میشوم، و لم میدهم روی کاناپه کنج هال، تاریک ترین گوشه شاید، آرام نزدیک میشوی. میخواهم که بایستی، کمی دور تر، درست میان باریک ترین حاشیه روشن هال. تا بایستی، نوری که از خلال شکاف پرده سر ریز میکند می پاشد روی کناره صورتت ، مردمک چشمهایت و لبها. تازه یادم میافتد چه شفافند این چشمها. میخندی...

-چرا اینجا آخه؟
زیبایی بیشتر مدیون حاشیه های تاریکه، تا سطوح روشن...
-که یعنی ابهام؟
شاید... ، ببین مث پوست، یه دروغ لطیف، کشیده رو زمختی اسکلت
-و تو کدومو انتخاب میکنی، باریکه ابهام یا حاشیه روشن؟
من انتخاب نمیکنم تماشا میکنم.
-طفره میری، باریکه های تاریک رو انتخاب میکنی
و اشکالش؟
-تاریکی، تیکه های پاک شده منه که از نو نقاشی شون میکنی، تو ذهنت
چه تعبیر خودخواهانه ای داری از نور!

تصویرت آرام رنگ میبازد تا یادم بیاید حاشیه های تاریک پر میشوند با خاطرات به جا مانده از دیگران. سایه، عدم نور نیست، مجال کوتاهی ست برای خیانت، هرچند به اختصار یک حاشیه باریک.

باید برم
-به این زودی؟
نمیگویم وقتی دو نفر یکدیگر را دوست دارند، برای رفتن، همیشه یا زود است یا دیر. "به موقع"، زمان کاسبکاران است و "نابهنگام"، زمان جاری عشاق...

 
توسط کرم دندون در 20 فروردین 1385 9:27 بֽظֽ | | نظرات (36)
 

 

سکس و فلسفه
 

راستش چند وقتی میشود که می خواهم در باره جنسیت و مشکلات جنسی در رابطه زن و مرد (که زن و شوهر هم یک نوعشه) بنویسم اما هربار به دلیلی که میتوان جمیعشان را در کلمه کون گشادی خلاصه کرد این نوشته را به تاخیر انداختم تا امروز ... این و این نوشته های کیوان باعث شد کمی تا قسمتی عضو مربوطه رو تنگ کنم و بشینم عین بجه آدم مطلبم رو بنویسم ، برم سر اصل مطلب ....
تا همین چند وقت پیش رابطه دختر و پسر در جامعه ما تابویی بسیار عظیم بود که هر کس به صورت کاملا اتفاقی پا در این وادی می گذاشت به شدت مورد تنبیه قرار میگرفت ... با بیشتر شدن آزادی های اجتماعی در ایران ( که بسیاری به اشتباه آن را به خاتمی نسبت می دهند ) کم کم این تابو شکسته شد و رابطه پسر و دختر از توی پستو ها و کنج های تاریک پارک ها در اومد و به وسط جامعه کشیده شد اما این رابطه که مسلما قرار نبود تا ابد در خیابان ها ادامه پیدا کند به خاطر نبود آموزش های لازم کم کم اون روی خودش رو نشون داد ... چه پرده ها که پاره نشد و چه عقد های زوری که توی پاسگاه های محله جهت حفظ آبرو بسته نشد...
همین عدم اطلاع رسانی مناسب (چی؟ ... تنظیم خانواده؟ ... شوخی نکن !) باعث شده که رسما توی کشور ما 90% طلاق ها به سبب مشکلات جنسی باشد ... زن و مرد بی آنکه هیج شناختی از بدن و سیستم های جنسی همدیگر داشته باشند با هم ازدواج می کنند و تازه بعد ازدواج است که کم کم می خواهند زوایای نهفته بدن هم را کشف کنند( جک فاطی دودول نداره رو حتما شنیدید ...)
به نظر من (که میتونه کاملا اشتباه باشه) سکس قبل از ازدواج باید حتما آموزش داده بشه ... دختر و پسر در دوران نامزدی با جای اینکه از گل و بلبل و رنگ لباس عمه پری تو مهمونی دیشب صحبت کنند باید در مورد میزان حساسیت های جنسی و میزان اطلاعاتشان در مورد سکس و علایقشان در این زمینه صحبت کنند ... می توانید تصور کنید زن و مردی را که بعد از چندین سال زندگی از هم طلاق می گیرند و دلیل اصلی طلاقشان این است که زنم به من هال نمی دهد یا مردم من را هنگام سکس ارضا نمی کند ؟ این آموزش حتما نباید عملی باشد ... وقتی شرایط چیزی در متن جامعه فراهم نیست دلیل ندارد که به زور آن را جا بدهیم اما میتوان در همین وبلاگ ها نوشت که ایهاالناس ... زمان لازم برای ارضای مرد 8 دقیقه و زن 4 دقیقه است پس لطفا قبل از پریدن روی همسر گرامتان چند لحظه ای بلاسید و یا اینکه عادات و خلق و خوی همدیگر را موقع سکس یاد بگیرید و به علایق سکس هم احترام بگذارید و بفهمید که چگونه میتوان نهایت لذت را از یک رابطه دوطرفه برد
ازجانب زنان صحبت نمی کنم زیرا خودشان خدادادی قدرت کلامی بسیار خوبی دارند و خود بهتر می توانند حق خود را بگیرند اما محض رضای خدا با هم صحبت کنید ... یاد بگیرید و خجالت نکشید که این خجالت باعث میشود وقتی شما خانه نیستید مرد یا زن همسایه از خجالت همسرتان در بیاید !!!

 
توسط کرم دندون در 19 فروردین 1385 5:27 بֽظֽ | | نظرات (25)
 

 

تجربه ی ذهنی خودکشی
 

همیشه اینطور نیست که همه چیز دست به دست هم بدهد تا اتفاقی بیافتد، گاهی اوقات یک اتفاق نه چندان ساده آنقدر حالت را دگرگون می کند که خودت و دیگری را برای همیشه راحت کنی. بعد از تجربه ی دیشب دارم به این فکر می کنم که جنایتکاران چطور در لحظه ای آدم می کشند. حالا کاملا درکشان می کنم. مخصوصا زمانی که تیغ حمام توی دست زیر پتو هق هق می کنی. هق هقی طولانی و ادامه دار که نفس آدم بند بیاید و بعد که پتو را از روی سرت می کشی آنقدر قیافه ات ترسناک می شود که مجبور شوی از جلوی آینه کنار بروی و بایستی کنار پنجره. جند کورسوی لحظه ای چشمت را می گیرد و بعد هیچ نیست. دوباره تیغ را می گیری توی دستت و هق هق ات بند می آید. از این می ترسی که زنده نمانی، چون این یک تجربه ی حساب شده نیست، چیزی در مایه های جنون آنی.
حالا تقریبا به این نتیجه می رسی که چشمانت نمی بینند، شکم درد عجیبی سراغت می آید، هیچ علایم حیاتی توی خودت نمی بینی .بهترین جای دنیا به نظرت رختخواب است. سرت را روی بالش می گذاری و دوباره هق هق ها شروع می شوند. اگر مجبور باشی فردا صبح از خانه بیرون بروی ، هر اتفاقی ممکن است بیافتد، ممکن است بیافتی توی جوب یا سرت به دیوار بخورد یا پای یک عابر را تا آنجا که می توانی لقد کنی یا توی خیابان لخت شوی و همه از دستت فرار کنند. ولی هیچ کدام از این کارها را نمی کنی، در عوض چشم هایت را با چای کمرنگ بدون تفاله می شوری، بعد آرایش ملایمی می کنی و از خانه میزنی بیرون.

 
توسط کرم دندون در 17 فروردین 1385 10:30 قֽظֽ | | نظرات (27)
 

 

ما نسل بی سرود
 

مرغ سحر.... مرا ببوس .... اي شهيد .... ؟؟؟
سي دي پنجاه سال موسيقي را گوش مي دادم. البته با انتخاب حضرات رفقا. و به تصادف اين سه آهنگ پشت سر هم آمدند: يکي سوگ قيام مشروطه و له شدنش زير چکمه هاي رضاخان، ديگري سوگ بيست و هشت مرداد و نابودي نهضت ملي و آخري هم سوگ آرمانهاي پنجاه و هفت.
نمي خواستم چيزي از سياست بگويم اينجا، اما اين زندگي ست. حکايت خاکي ست که دلبسته آنم، که دلبسته آنيم... و مگر ميتوان بي حرف از خم اين ره گذشت وقتي وجب وجب خاک وطن، غربت آلوده اين همه جفاست.

نيچه مي گويد مردمان بد سرودي ندارند. عجيب است، نسل ما ، نسل بي سرودست... دلبسته آرمانهاي اصلاح طلبي بوديم ما ، مي خواستيم تا سرودمان آهنگ شادمانيهاي نسلهاي آينده باشد، نواي سرخوشي هايشان و آهنگ نوشانوششان، نه آلوده غربت و آميخته اشکشان... اما نشد ... نمي شود ... نمي گذارند... شديم نسل بي سرود... بي نغمه... بي ترانه ... وامانده غربت "مرغ سحر" و "مراببوس" و خونبارش "اي شهيد" ، .... بي سرود، بي نغمه...
مگر ما چه کرديم جز آنکه راضي نشديم تا حتي يک لاله ديگر به قيمت خون جواني از وطن برويد. خاک را براي خون مي خواستيم نه خون را براي خاک...

شايد ما آدميان بي سرود، مردمان بدي بوده ايم..........

پ.ن:علی هم الان از اردو آمد. مرا اول بار با ریش دید. به او می گویم یک ترانه بخواند، تا شاید بفهمم سرود این نسل عجیب بعد از ما چیست. بر میگردد به من که: خوشگلا باید برقصن ، خوشگلا باید برقصن !!!!
می گویم: خاک بر سرت با این سرودت، صد رحمت به همین نسل بی سرود خودمان!

 
توسط کرم دندون در 14 فروردین 1385 0:00 بֽظֽ | | نظرات (38)
 

 

یک دستمالی ساده
 

چیزی نیست خانم محترم
نترسید!
فقط یک دستمالی ساده است.
شما که حاضر نشدید
یک بوس کوچولو به من بدهید
شما که خیلی نازید
شما بیشتر از این حرف ها ..
شما ...
برای شما که کاری ندارد خانم عزیز
نترسید!
این فقط،
یک دستمالی ساده است.


پ.ن:مسعود و فرنوش عزیزم ... پیوندتان مبارک

 
توسط کرم دندون در 12 فروردین 1385 11:32 قֽظֽ | | نظرات (0)
 

 

*مادر! من دفتر محمد رضا نعمت زاده را قرض گرفتم بايد ببرم بهش بدم...**
 

نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز...
بگذار تا تصويري از ايمان خويش برايت روايت کنم. نوستالوژياي تارکوفسکي را که ديده اي؟ نويسنده اي تبعيدي که در سرما و رطوبت چندش آور استخري متروک و متعفن مي کوشد شعله لرزان شمعي را به سلامت به آنسوي استخر ببرد. يکبار سعي مي کند، شعله در ميانه راه خاموش مي شود ... بازهم سعي مي کند و باز خاموش مي شود ، بازهم ، بازهم ، بازهم...

نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز...
بايد ببيني اين صحنه ها را، با تمام سنگيني و صعوبت و سکونش با آن سکوتي که بر فضا حکم فرماست ، آن تلاش بي معني ، آن شعله رو به خاموشي ، آن ايمان غريب ... بايد ببيني اين صحنه ها را...
و در نهايت شعله اي که به آنسو مي رسد ... اديسه اي مختصر ...

نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز...
ايمانهاي بزرگ و اميدهاي شکوهمند و رنجهاي عظيم را بگذار براي مشعل به دستان و راهنمايان بزرگ که خود بزرگترين دروغگويانند .
من شمع خويش را دارم و ايماني خلل ناپذير به جاودانگي اين شعله لرزان...

*از خانه دوست کجاست، عباس کيارستمي
** مغزم قاط زده، ميدانم، اما ربط اين عنوان با متن هم، حکايتي ست...


پ.ن: نمیدانم چقدر حرفم پیشتان خریدار دارد اما ازتان خواهش میکنم برای پدر یکی از بهترین دوستانم - آیدا - دعا کنید ... این پست رو به او هدیه می کنم تا بداند که چقدر نگرانش هستم ...

 
توسط کرم دندون در 9 فروردین 1385 11:35 قֽظֽ | | نظرات (0)
 

 

خانه از پایبست ویران است
 

چون ديوارهاي ساختمان نازك اند، وقتي مي خواهي مرا محكم ببوسي، صداي تلوزيون را زياد كن تا دردسر درست نشود. مي فهمم.راستي تو مي داني چرا باغچه ي ساختمان خشك شده؟ به نظرم باغچه فقط به درد ريختن كاندوم ها مي خورد و البته براي رفع حاجت، وقتي چاهِ فاضلاب بالا مي زند. منظورت اينه كه ..... ؟ اوه! بهش فكرنكن، مهم نيست. دوستت دارم عزيزم،  اين مهمه.  و من ؟ بدون تو .... نمي خوام تصور كنم . خانم همسايه هر صبح اول آرايش مي كند بعد مي ايستد پشتِ سوراخ در و چشمانش هي تنگ و گشاد مي شود و در خانه هي باز وبسته مي شود! آقاي همسايه هر شب، آشغالها را مي ريزد روبروي خانه ي بغلي و بعد كمي لبخند مصنوعي و سينه صاف كردن و چند عدد سرفه مي خزد توي خانه. آقا و خانم همسايه سر ساعت ده مي خوابند و بيشتر شبها پيش هم هستند. آقاي همسايه خوب پول در مي آورد وخانم همسايه  هميشه مي گويد : بهترين مرد دنيا، كنار من مي خوابد. ولي از وقتي سرو كله ي يك آدم مجرد توي ساختمان پيدا شده خواب ندارند. خانم همسايه  تصوير آدم مجرد را توي آينه مي بيند كه دارد با شوهرش معاشقه مي كند و آقاي همسايه  تا صبح فكر مي كند، نكند كسي زودتر از خودش اقدام كند؟ نه امكانش نيست. با اينكه آقا و خانم همسايه سرشان توي لاك خودشان است ولي فكر مي كنند بايد دوباره خانه شان را عوض كنند. چون شبها ديگر نمي توانند راحت بخوابند.
عزيزم من از اول مي دونستم ما ، با هم، اين ساختمان... متاسفم. مهم نيست عزيزم.

 
توسط کرم دندون در 7 فروردین 1385 11:38 قֽظֽ | | نظرات (0)
 

 

اندر تفاوت عشق و لاو
 

يکي از رفقايم چهار سال پيش ازينجا رفت دانمارک ... تا اينجا بود، دنيا به تخمش بود آنجا هم که رفته، باز به تخمش است و چه فرق مي کند که آدم دانمارک به تخمش باشد يا ايران. مي گويم کدام رشته را انتخاب کرده ای، مي گويد فلان رشته. مي گويم آخر اينکه رشته تو نيست ، اينجا چيز ديگري مي خواندي. مي گويد آخر دانشکده اين يکي، اينجا به ايستگاه اتوبوس نزديک تر است! مي گويم اي فاک بر مملکتي که دانشجويش تو باشي، که خانه آخر تعهدت، ايستگاه اتوبوس است! مي گويد آن مملکت را پيشتر امثال تو به فاک سياه داده اند با گنده گوزيها و تئوري بافيهاي مفتشان، بدهند دست آدمهاي الکي خوش بي توقعي مثل من، آباد مي شود. مي گويم شايد.

سکوت مي کند ، بعد باز برمي گردد : هو الاغ، تو هنوز دست ازين گل واژه بافي هاي مفت برنداشته اي؟ بيخيال اين حرفها ، بگو اين چند وقته کسي را زمين زدي يا نه؟ مي گويم ابله، من کي مال اين حرفها بوده ام؟ مي گويد همين ديگر، اين گل واژه ها مال همين آدمهاست، آنجا که در فشار باشد ، مي زند به مغز، اينست که تئوريهايتان همه تخميست، چون حاصل فشار فلان جاست! راستي با فلاني چه کردي؟ اسمش چه بود؟ هان يادم آمد ، چند باري در مهماني ديدمش ، راستش يکي دوباري هم به تئاتر دعوتش کردم، همان وقتي که تو درگير ماجراي شرکت بودي. به تو هم گفتم بيا و نيامدي. خوب تکه اي بود! ملاحظه ات را کردم وگرنه خوب رفته بودم روي مخش .... برمي گردم که : هو! جمع کن خودت را مردک. مي گويد همين ديگر، در زندگي امثال تو همه چيز سه سوت مي شود ناموس، حالا قديميش خواهر و مادر و نامزد و مرام و مذهب بود ، دهه چهل و پنجاه و شصتش مسلک و مرام و ايدئولوژي و وطن ، امروزيش هم که تئوريهاي صد من يه غاز مدرنيسم و پست مدرنيسم و دوست دختر و اين داستانها، براي توي الاغ هم که حاصل جمع همه اينهاست. مي داني امین! تو چهار روز هم که ثابت سر يک توالت بنشيني، روز پنجم کاسه توالت مي شود ناموست، نوستالوژي ات. الاغ! کي مي فهمي که توالت را گذاشته اند براي ریدن نه براي ناموس شدن و حرص خوردن. ببين، امثال تو فرهنگ استفاده از توالت را ندارند، بهش که احتياج پيدا کردي بايد سه سوت يکي پيدا کني، بچپي داخلش، کارت را بکني و بعد هم سريع بپري بيرون، تا جا را خالي کني براي نفر بعدي! کي مي فهمي اينها را ، جان امین همين فرهنگ استفاده از موال ، کليد روابط مدرن است.
مي گويم، حالم را بهم زدي، اين فرهنگت بوي گه مي دهد. تو به طرفت به چشم موال نگاه مي کني لابد اوهم به تو، به شکل آفتابه ، تفاهم خوبي ست.
برمي گردد که: بو؟ توي امل، بو را چه مي فهمي چيست: خرچسنه! آن دنياي کوچک توست که آدمهايش بوي پهن مي دهند. اما تو ، همين تو که آفتابه نيستي بگو: دودر شدي آخرش يا نه؟ سکوت مي کنم. شرط مي بندم که شدي، بازهم سکوت مي کنم.

ببين امین جان، چيزي که تو نفهميدي گشادي دنياست، حداکثر تصور امثال تو از گشادي، همان کاليبراسيون خودتان است! بابا زاويه ديدت تنگ مانده. عاشقي مال عهد شاه وزوزک بود. اينجا به همديگر مي گويند: آي لاو يو، مي داني يعني چه. املي مثل تو حتما مي گويد يعني بنده عاشق حضرتعاليم يا دوستتان دارم ، نه خير . يعني آي وانت تو فاک يو "از سون از پاسيبل!"، در واقع وقتي بهم مي گويند "آي لاو يو" يکجوري عين همان در توالت زدن است که اگر صداي اهم يا اهن! نيامد، داخل شوند. مي گويم، فلاني براي خودت فيلسوف شده اي، فلسفه سياه ديده بوديم ، اين رنگي اش را نديده بوديم. اما راجع به آي لاو يوي حضرتعالي. تصادفا با تو هم عقيده ام. عشق فاصله دارد با لاو. مي داني عشق دور درخت مي پيچد ، تمامي رطوبتش را مي گيرد ، بيجانش مي کند ، تا خود سبز شود ، جان گيرد ، ببالد ... عشق بايد که اينطور باشد ، اين لاو نيست.
مي گويد ، هااااااا! بازهم رسيديم سر همان جاي اول، تو گيرت روي "بايد باشد" است من روي "اينگونه هست". تو مي گويي عشق اينطور بايد باشد ، که نمي دانم عشقه و اين گل واژه ها ، من مي گويم عشق مدرن يعني همين لاو.

ادامه دارد اين مکالمه... بايد حواشيش را بگيرم، سانسور کنم و شاخ وبرگ بدهم اما ادامه دارد چون هنوز در فکر اينم که عشق به دور درخت مي پيچد، رطوبتش را مي گيرد ، بي جانش مي کند تا خود سبز شود و جان گيرد یا ...
*************
• هر انسانی حق دارد عصبانی شود، هر انسان عصبانی ای حق دارد بی ادب باشد ، هر انسان عصبانی بی ادبی هم حق دارد بنویسد و من از هر سه این حقوق استفاده کردم!
• گل واژه را به جاي واژه بي بديل ...شعر به کار برده ام و صد البته به تسامح. اين زبان فارسي هرچه نداشته باشد دو سه واژه در همين مايه ها دارد که به رغم ظاهر کثيفشان ، بي جايگزين و بي بديلند... و خاک بر سر مملکتي که واژه بي بديلش اين باشد!
• زبان ملتي محدود و در فشار، کثيف مي شود و پر از فحش. مثالش همين فارسي و مثال بهترش، نوشته هاي دوران مختلف همین مملکت از سیاهنامه سعدی و کلیات زاکانی بگیرید تا توپ مرواری و حاج آقای هدایت و سنگی بر گوری آل احمد... یعني از ميزان فحشهاي يک زبان مي توان به بحراني بودن وضع يک ملت پي برد، راجع به آدمها هم به هکذا ! و نترسيد من وضعم بحراني نيست: اي ریدم تو اين مملکتي که ... (نه اصلا وضع من بحراني نيست !!!)

سورئالیست برگشت ... بهترین عیدی رو بهم دادی صادق

 
توسط کرم دندون در 3 فروردین 1385 7:26 بֽظֽ | | نظرات (17)
 

 

افتتاح آزمایشی
 

1 ... 2 ... 3
آزمایش می کنیم !!

 
توسط کرم دندون در 2 فروردین 1385 8:41 بֽظֽ | | نظرات (14)