ما نسل بی سرود
 

مرغ سحر.... مرا ببوس .... اي شهيد .... ؟؟؟
سي دي پنجاه سال موسيقي را گوش مي دادم. البته با انتخاب حضرات رفقا. و به تصادف اين سه آهنگ پشت سر هم آمدند: يکي سوگ قيام مشروطه و له شدنش زير چکمه هاي رضاخان، ديگري سوگ بيست و هشت مرداد و نابودي نهضت ملي و آخري هم سوگ آرمانهاي پنجاه و هفت.
نمي خواستم چيزي از سياست بگويم اينجا، اما اين زندگي ست. حکايت خاکي ست که دلبسته آنم، که دلبسته آنيم... و مگر ميتوان بي حرف از خم اين ره گذشت وقتي وجب وجب خاک وطن، غربت آلوده اين همه جفاست.

نيچه مي گويد مردمان بد سرودي ندارند. عجيب است، نسل ما ، نسل بي سرودست... دلبسته آرمانهاي اصلاح طلبي بوديم ما ، مي خواستيم تا سرودمان آهنگ شادمانيهاي نسلهاي آينده باشد، نواي سرخوشي هايشان و آهنگ نوشانوششان، نه آلوده غربت و آميخته اشکشان... اما نشد ... نمي شود ... نمي گذارند... شديم نسل بي سرود... بي نغمه... بي ترانه ... وامانده غربت "مرغ سحر" و "مراببوس" و خونبارش "اي شهيد" ، .... بي سرود، بي نغمه...
مگر ما چه کرديم جز آنکه راضي نشديم تا حتي يک لاله ديگر به قيمت خون جواني از وطن برويد. خاک را براي خون مي خواستيم نه خون را براي خاک...

شايد ما آدميان بي سرود، مردمان بدي بوده ايم..........

پ.ن:علی هم الان از اردو آمد. مرا اول بار با ریش دید. به او می گویم یک ترانه بخواند، تا شاید بفهمم سرود این نسل عجیب بعد از ما چیست. بر میگردد به من که: خوشگلا باید برقصن ، خوشگلا باید برقصن !!!!
می گویم: خاک بر سرت با این سرودت، صد رحمت به همین نسل بی سرود خودمان!

 
توسط کرم دندون در 14 فروردین 1385 0:00 بֽظֽ | | نظرات (38)