|
نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز... بگذار تا تصويري از ايمان خويش برايت روايت کنم. نوستالوژياي تارکوفسکي را که ديده اي؟ نويسنده اي تبعيدي که در سرما و رطوبت چندش آور استخري متروک و متعفن مي کوشد شعله لرزان شمعي را به سلامت به آنسوي استخر ببرد. يکبار سعي مي کند، شعله در ميانه راه خاموش مي شود ... بازهم سعي مي کند و باز خاموش مي شود ، بازهم ، بازهم ، بازهم...
نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز... بايد ببيني اين صحنه ها را، با تمام سنگيني و صعوبت و سکونش با آن سکوتي که بر فضا حکم فرماست ، آن تلاش بي معني ، آن شعله رو به خاموشي ، آن ايمان غريب ... بايد ببيني اين صحنه ها را... و در نهايت شعله اي که به آنسو مي رسد ... اديسه اي مختصر ...
نه، من مرد ايمانهاي بزرگ نيستم عزيز... ايمانهاي بزرگ و اميدهاي شکوهمند و رنجهاي عظيم را بگذار براي مشعل به دستان و راهنمايان بزرگ که خود بزرگترين دروغگويانند . من شمع خويش را دارم و ايماني خلل ناپذير به جاودانگي اين شعله لرزان...
*از خانه دوست کجاست، عباس کيارستمي ** مغزم قاط زده، ميدانم، اما ربط اين عنوان با متن هم، حکايتي ست...
پ.ن: نمیدانم چقدر حرفم پیشتان خریدار دارد اما ازتان خواهش میکنم برای پدر یکی از بهترین دوستانم - آیدا - دعا کنید ... این پست رو به او هدیه می کنم تا بداند که چقدر نگرانش هستم ... |