|
پوليناي عزيز ، به نظرم رسيد که هرکدام از شما موجودات مونث ترکيب غريبي هستيد از سونيا و آناستازيا. همانگونه که ما مردان نيز ايستاده ايم در ميانه راه ميشکين و راسکولنيکف. ازان موجودات مخنثي که خارج ازين دوگانه هاي بس بسيار بشريند نام نمي برم که حضورشان وهن انسانيت است. بهتر، تا اين خطوط آلوده نشود به پذيرش وهني چنين گران.
معلم بزرگ من داستايوسکي ست، به احترام و بزرگداشت هموست که تو را پولينا مي خوانم که آخرين قمار من بوده اي... و مي داني که قمارباز را زندگي، نه فقط از سرخوشي برد که به همان نسبت از رنج باخت است.
اکنون به جاي آنکه براي تو بنويسم از فروپاشي و سپس تولد خواهم نوشت. حکايت گريزها و بازگشتهاي مکرر ، شيطاني ترين مکالمات دروني ترين عوالم اهورايي ترين جانهاي بشري...
مي خواهم بدانم تا چه پايه ، رنج ميتواند در پيوند ناپيداي کلمه کلمه سطوري بسيار ساده ، تنيده شود...
پی نوشت:
اين توضيح را لازم مي دانم براي جلوگيري از افتادن تويي که مي خواني ،به وادي تعبير عجيب و غريب اين سطور ساده ... پولينا هيچ کس نيست، بگيرش ناتانائيل خاکي من. باور کن که به قطع و يقين مي گويم که حتي اين خاکي ترين و زميني ترين ناتانائيل هم در خاک، يافت نمي شود. زماني گذشته ست تا بدانم که ناتانائيل من نه بر زمين است و نه در آسمان ، جاييست همين حوالي، در ذهن من، مخلوق خودم. و کسي که نمي داند عشقش مخلوق خود اوست باري، سخت در گمراهي ست. مي گويم ناتانائيل خاکي که گمان نبري در آسمان است... اما چرا پولينا؟ تنها به خاطر علاقه من به داستايوسکي يا آن زن پيچيده و سنگدل قمارباز ؟ اگر اينگونه ست چرا سونيا را برنگزيدم يا آنا. اصلا چرا اسمي آشنا را انتخاب نکردم. نمي دانم، واقعا نمي دانم هنوز، تنها مي دانم که پولينا، خود به ذهن من آمد. به قول شاملو جستنش را پا نفرسودم... اما جرقه را سلوک دولت آبادي زد که درآنجا هم ناتانائيل با اسامي غريبي ست: نيلونا، مهاما، مها-مهتاب، ... انگار که او هم مي خواسته اين باريک ترين پيوند مابين خيال و واقع (نام) را بشکند تا برسد به غير شخصي ترين شکل رنج، همان گونه که ناتانائيل خود غير شخصي ترين نام معشوق است...
|