یک احمقانه آرام
 

همين چند وقت پيش بود، يکدفعه سئوالي در کله ام افتاد که رها نميکرد بي پير. هرچه مي خواستم بيخيال شوم، نميشد، راه نداشت. اينکه آيا واقعا چيزي هست در زندگيم که بدون آن، زندگي يکسره برايم بي مفهوم شود. خلا ء مطلق. چيزي که دوري ازان آزمون تلخ زنده بگوري که نه، اصلا خود زنده به گوري باشد.
خوب شروع کردم يکي يکي به چيزهايي که برايم عزيز بودند فکر کردن.
امممممم...
لابد مي گوييد اين مفهوم قلمبه زندگي، عشقي، چيزيست. منهم همين فکر را ميکردم. آخر هرچه نباشد اين عشق که پدرش بسوزد الهي! بند تنبان زندگيست ، بي اين بند، تنبان هست اما حيثيت نيست ، کار تنبان هم که به گره حل نمي شود ! اينست که لاجرم زندگي اگر بخواهد شرفي برايش بماند لااقل يک همچو بندي ، نخي ، کشي، چيزي مي خواهد. خوب اينها که گفتم شايد لطيف ترين تعبير عشق نباشد! اما براي منظور من کفايت است و بگذرم ازينکه در عصري که شرافت به شلوار و شورت نيست چه نياز به اين بند مستعمل!
اما راستش ديدم که بدون عشق زندگي برايم بي مفهوم نمي شود، مثالش هم همين الان که حي و حاضر نشسته ام اينجا، و لابد فکر نمي کنيد که بنده هم الان در بي مفهومي مطلق دارم اين خزعبلات را مي بافم. راستش نه اينکه عاشق نبوده باشم ها، بوده ام يا لااقل فکر مي کردم که هستم.
يک مداد که انتهايش کره زمين بود، يک دوچرخه ، دوربين، مريم، کامپيوتر آميگا، رشته عمران ، PS2، ساحل ، داستايوفسکي ، حدود هشت ميليون تومان وجه نقد ، نيچه ، پياده روي ، 206 ام ، راسکولنيکف، مينسکي، يک اوف بلغاري که يادم نمي آيد کدام اوف بود، ...
اين ليست ناقصي از عشقهاي من است در زندگي، حالا اگر شما مي گوييد عشق تنها يکبار در زندگي اتفاق مي افتد خودتان ميدانيد، شايد هم من هيچوقت عاشق نبوده ام، اما واقعيتش من مريم را همانقدر مي خواستم که آن مداد را که انتهايش يک کره زمين کوچک بود ، يعني خيلي مي خواستمشان. براي رسيدن به هر دو هم يک مقدار مايه گذاشتم: بيخيالشان شدم!
نکته درينجاست که من همه اين عشقها را از دست دادم ولی هيچوقت زندگيم بي مفهوم نشد ، يعني يک چند وقتي حالم بد بود ، اما در عين حال، کار حفظ آن تنبان فوق الذکر را با گره کوري حل کردم!
شايد بگوييد اين هدف و مفهوم زندگي، وطني ، مذهبي مرامي چيزيست. خوب اينجا ديگر وادي خطرناکي ست. يعني راستش اعتراف به پايبند نبودن به هرکدام ازينها عبور از مرز شجاعت و افتادن به وادي حماقت است که شرمنده مرامتان من يکي نقدا آمادگيش را ندارم. همينقدر بگويم که فعلا بيخيالشان شويم تا بعد.
به هيچ حال ، اين زندگي بدمصب همينطور بي هدف و سرگردان و بي مفهوم مانده بود روي دستم و آن سئوال هم کماکان بلاجواب تا همين اخيرا که تصادفا بيماري دربست انداختم در بستر، آنهم قريب به بيست روز. اين وسط نه خبري از کسي بود نه چيزي ، مريضي بي پير هم که امانم را بريده بود ، اما فاجعه نبود در هر حال ، حتي کمکي هم با آن حال مي کردم: بيکارگي مشروع!
تا رسيد به اينجا که مرا از خوردن هر آنچه سرخ کردني ست منع کردند. نفهميدم چه فاجعه اي در شرف وقوع است. تا آن شبي که ديگران غذايي مي خوردند که سيب زميني سرخ کرده داشت و بنده سوپ. هر چه کردم نشد. نمي توانستم، فراتر از سقف تحمل انساني من بود، تمامي خويشتن داريم را به چالش مي خواند. به لحظه اي يک ظرف آنرا را ربودم و چپيدم در اتاق ، تا درد اينهمه فراق را به وصالي هرچند کوتاه و گذرا تسکين بخشم ، هنوز اولي را به دهان نگذاشته بودم که لشگر سلم و تور بر سرم ريخت. ظرف را به زور از من گرفتند و پدرم با توپ و تشر برگشت که: آبروي هرچه مريض است برده ام با اين حرکت بچه گانه. بيت:
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نيست
در حق ما هرچه گويد جاي هيچ انکار نيست
چه مي توانستم کرد جز بدرقه ظرف مذکور و سيب زميني هاي داخلش به نگاهي درد مندانه. ايضا بيت:
در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن
من خود به چشم خويشتن ديدم که جانم ميرود
نخوردن سيب زميني سرخ شده فاجعه بود براي من، اما بسيار ناچيز و حقير در برابر آنچه در پي داشت. بي انتظاري محض، خلا مطلق و پوچي مفهوم زندگي. آري ديگر رسيدن ساعت نهار يا شام را انتظار نمي کشيدم ، چشمانم به جستجو و تمنا آشپزخانه را نمي پاييد ، هنگام خوردن غذاي احمقانه شرکت ، حسرت هيچ حضور خلال شده اي! در نگاهم نبود... هملت وار در دل فرياد مي زدم:آه اي همه چنگال هاي عالم نابود شويد که بلعيدن اين سوپ آشغال را، تنها گودي قاشق کفايت است!
روزهايي که در پي آن آمدند همان آزمون تلخ و سخت و فجيع زنده به گوري بود. مي دانستم که اگر اينگونه بماند خواهم مرد. فهميدم که پاسخ سئوالم را يافته ام هرچند به گزاف تر بهايي.
آدمي بايد مفهوم زندگي خويش را خود بيابد ، عشق شخصي، حوزه خلق مکرر و مکرر مفهوم زندگي ست ، اميد به ادامه راه ، جاري شدن در زمان و خواستن و خواستن و خواستن، عشقي که وصالش هيچ نکاهد از اضطراب فراق و اينهمه را در همان ظرف سيب زميني سرخ کرده يافتم، که اکنون مي دانم عزيز ترين و والاترين مفهوم زندگيست برايم...

 
توسط کرم دندون در 31 اردیبهشت 1385 1:04 بֽظֽ | | نظرات (44)
 

 

تجاوز
 

مهره های کمرم تیر می کشند، گردنم از جا در می آید، مغزم توی هوا تلوتلو می خورد، چندبار زمین می خورد و پرتاب می شود، نصف نمی شود، ترک هم بر نمی دارد، فقط دیگر نمی تواند روی من باشد. درد می پیچد توی ساق هایم، پاهایم کنده می شوند، فرار می کنند تا از من دور شوند، بعد که مطمئن شدند که دستم بهشان نمی رسد ، آرام قدم می زنند. نوک انگشتانم تیر می کشند ، ناخنهایم یکی یکی کنده می شوند، ریشه ناخنهایم را می بینم، به گوشت و خون آویزان مانده.
تنم می ماند، یکه و تنها، دو برجستگی روی سطحی صاف و یک برجستگی کمی پایین تر، یک تکه از تن، با رانهایی پاره که به باسن متصل شدند.سینه هایم را فشار می دهم، نمی گذارم کنده شوند. مقاومت می کنم، محکمتر نگهشان می دارم، شانه راستم ترک بر می دارد، استخوان شانه ام سینه راستم را می کند و می برد. بعد سینه چپم می ماند، تک و تنها.
چیزی دیگر هم از من کنده میشود، که نمی دانم چیست فقط احساس می کنم خالی شدم. بقیه پیشم می مانند، تمام نمی شوم، کنده و پاره پاره ، هوار می کشم : برید گمشید، بقیه تان هم بروید،بروید دیگر! سرم پیدایش می شود می دود به دنبالم، فرار می کنم، تو سر من نیستی. بی اعتنا به حرفهایم پیش می آید می نشیند سر جای خودش. بقیه هم می آیند، همه سر جای خودشان. فقط ناخنهایم می مانند، پوز خند می زنند، زوزه می کشند بعد یکی یکی جلوی چشمانم پودر می شوند. پس کجا رفتید ؟ من بدون شما نمی توانم بنویسم ...
به دستهایم پارچه می بندم، همان پارچه سفیدی که برای روز عروسی ام کنار گذاشته اند، پارچه خونی می شود، قلم سیاه توی لخته ها برق می زند، انگشت شست و اشاره ام قلم را قبول می کنند به هم می چسبند، آنقدر به هم می چسبند که فریاد می کشم ، دوباره پر می شوم.
خطوطی نامفهوم روی صفحه کاغذ نقش می بندد.

 
توسط کرم دندون در 24 اردیبهشت 1385 9:37 بֽظֽ | | نظرات (30)
 

 

برای زنی وانهاده و جمله ی صفحه ی آخر
 

یک چکه می افتد روی جمله ی صفحه ی آخر. دستمال های خیس از عرق را توی سطل می اندازم. شوری عرق را تف می کنم پایین تخت. این صفحه ی آخر شاهکار است. خدایاچرا اینقدر دیر؟ چرا توی صفحه ی اول ننوشته بود. حالا شدیدا احساس می کنم نیاز به یک هم خوابه دارم. احساساتم بعد از ده سال خشکسالی، بدجوری روی هم تلنبار شدند. بعد از آن جدایی نفرت انگیز. بازوهایم می لرزد ، پاهایم سست شده اند، چشم هایم چند برابر معمول می بینند،خلا شدیدی درونم حس می کنم... حالا بعد این همه وقت و این یک جمله ..
نمی دانم چرا گوشهایم را که می گیرم، صدای همهمه ی آدمها بیشتر می پیچد، می آیند و می روند و مدام برق را روشن می گذارند. نمی دانند من به نور حساسیت دارم. پتو را روی سرم می کشم وباز جمله ی آخر را تکرار می کنم. عطش دارم. مدام پارچ آب را پر وخالی می کنند. همه می دانند من چه مرگم است ، ولی خودم بی خبرم. جعبه ی مسکن هایم روی کمد واژگون شده. چرا هیچکس نمی آید برشان دارد؟ انگار نه انگار که من اینجا هستم. حیف که صدا ندارم وگرنه با یک فریاد همه را پرت می کردم بیرون. ولی از کجا معلوم؟ شاید شاید .... شدیدا احساس می کنم نیاز به یک همخوابه دارم و بعد از این همه سال این اولین احساسی است که در من پیدا شده. احساسی که من را به یک آهن ربای تمام عیار تبدیل کرده، برای جذب کردن تجربه هایی هرچند تکراری که انگار خاطره یی از آنها گوشه ذهنم را می آزارد ، تجربه هایی که باید تکرار شوند و حتی نمی شود از آنها عکس گرفت. این عطش تمامی ندارد، عطش یک جمله‌ی ناخواسته که نصف شب یقه ی آدم را می گیرد .حالا که چشم باز می کنم، مثل همیشه، همه ی اتاق ها خالیست و پارچ آب روی متکا سر و ته شده.

 
توسط کرم دندون در 18 اردیبهشت 1385 0:50 بֽظֽ | | نظرات (33)
 

 

امتداد این تُن محزون....
 

1. سالها پيش خانه مان در انتهاي کوچه اي بود که خودش انتهاي شهر بود ، پشت کوچه هم تپه اي و پشتش بياباني و الخ. شبها صداي ناله شغال مي آمد از همان بيابان. هميشه يک تُن ، هميشه يکصدا ، هميشه هم دلگير، شايد هم رعب آور... به نظرم شغال براي گفتن تمام حرفش به هيچ چيز جز همان تُن محزون نيازي نداشت . هر شب تمام حرفهايش را مي گفت.
2. زبان ما سي و دو حرف دارد، که به گمانم عربيتش که دور ريخته شود بيست و سه حرف بيشتر نماند. مابقي تکراري ست و خدا ميداند به ضرب کدام سنبه پر زور چپانده شده در اين زبان طفلي. تازه از همين بيست و سه حرف هم کلي اضافي ست.
3.فاميلي داريم که زبانش مي گيرد. حتي فراتر از گرفتن، به گمانم خداوند موقع خلق اين بشر سايز زبان و حجم داخلي دهانش را باهم تست نکرده و همينطور کتره اي سيستم را بسته و تحويل ملائک داده. آخر طول زبانش به نظر من دست کم دو برابر قطر بزرگ دهانش است، اينست که طفلي يک کلمه که مي آيد بگويد زبانش به شصت و پنج نقطه پيدا و پنهان سقف و کف دهانش اصابت مي کند و لاجرم از همين بيست و سه حرف باقيمانده، به نظر، حداکثر هفت هشت حرف بيشتر از دهان او خارج نمي شود. اما هيچگاه نديدم اطرافيانش زبان او را نفهمند و منظورش را متوجه نشوند. خودش يک نمونه زنده است براي اينکه ثابت کند از همين بيست و سه حرف باقيمانده هم دست کم دوازده سيزده تايش اضافي ست و لابد کار بشر با پنج شش حرف هم حل مي شده. حالا بقيه اين حروف زاده چه نيازي بوده خدا مي داند. شايد وجود اينهمه مخرج صوتي بشر را کشانده به اينجا که بعضي حروف تزئيني هم اختراع کند مثلا ژ را نگاه کنيد که عجب حرف زائدي ست يا "ح"ي اعراب را، که شايد اختراع شده براي جر دادن فلان جاي آخوند ها که لابد اثبات عربيت و اين داستانها. و يا همين شين خودمان که يقين اول بار يک عليا مخدره خواننده در عصر حجر ابداعش کرده ، که شايد دم دست ترين عشوه ممکن و همين خط را ميتوان تا به آخر رفت.
4.تا بدينجايش ما مانديم و يک الفباي احتمالا چهار پنج حرفي که براي گفتن همه حرفهاي با معني کفايت است. و حالا کدام حرفها؟
5. ارسطو ميگويد انسان حيوان ناطق است. خزعبلات فلسفي را که بريزيم دور و اينکه نطق همان عقل است و اين اراجيف، ميرسيم به اينکه ايها الناس! انسانيم، چون زباني داريم با توانايي بي نهايت براي سرهم کردن اراجيف و گفتن ليچار و بيان خزعبلات.
6. گور پدر ارسطو ، من مي گويم: انسان، حیوان عاقل است، چون عقل اگر باشد همان تُن محزون شغال کافيست و همان يک حرف براي گفتن هر چه بامعنيست بس است. ارسطو هم عاقل اگر بود به زوزه اي بسنده مي کرد که از اول خلقت تا کنون هرچه گفته شده نبوده مگر امتداد همين تُن محزون....

 
توسط کرم دندون در 11 اردیبهشت 1385 11:57 قֽظֽ | | نظرات (44)
 

 

وقتی شاعر عاشق میشود
 

شاعر زیاد رنج می کشد و فقط رنج ِفکر کردن و نوشتن نیست، که این همه آزارش می دهد .شاعر خیلی سعی می کند، عاشق نشود و حتی غمگین. سعی می کند توی پیاده رو همه چیز را از زیر نظر بگذراند. ولی همیشه چیزی از دیدش پنهان می ماند و شعرهای شاعرانِ دیگر را پر می کند و شاعر بازهم رنج می کشد.شاعر هر کاری میکند، فقط توی توالت شعرش می آید و آنوقت دیگر کاغذ و قلم، جای دستمال توالت ... شاعر باز هم سعی میکند. آنقدر که گریه اش نگیرد و توی توالت با خودش وراجی نکند. شاعر توی آینه با خودش تمرین حرف زدن می کند، تا عاقل تر به نظر بيايد. با اینکه معشوقه های شاعر، همگی خیالی اند، باز هم سعی میکند عاشق نشود و این را پیرمرد عاقل بارها به او گوشزد کرده . اگر عاشق شوی ... شاعر همیشه دفتر شعرش را جایی گم و گور میکند. شاعر دوست ندارد در حضورش شعرهایش خوانده شود. شاعر خودش هم از شعرهایش شرم می کند.
با اینکه شاعرخیلی سعی میکند ولی بالاخره عاشق می شود وحتی غمگین. چیزی عوض نمی شود. هیچ چیز عوض نمی شود. فقط دیگر جلوی پنجره ی دودی اتاق، شعرش می گیرد و اینبار کاغذ و قلم جای شیشه ی کنگره دار .....و از جلوی پنجره، هرروز، تشییع جنازه ی پیرمردهای عاقل را نگاه می کند که معشوقه هایشان را، شاعری، دزدیده است.

 
توسط کرم دندون در 5 اردیبهشت 1385 10:58 قֽظֽ | | نظرات (35)
 

 

ازين روزمرگي
 

سرشت سوگناک زندگي را مي خوانم اين روزها. از اونامونو، فيلسوف اسپانيايي. سالهاست که او را دوست دارم اما هميشه غير مستقيم ازو مي خواندم. اينک اما چنديست که ترجمه هاي او به بازار آمده است و خوب پر بدک هم نيست. آدم زبان نفهم (اشتباه نشود منظورم کسي ست که زبان خارجه نمي داند) مجبورست حاصل نشخوار ديگران را تناول کند. بعبارتي اغلب کتابي را مي خوانيم که از فيلتر نفهمي و خريت يک مترجم فضل فروش عبور کرده و حاصل معلوم است، خريت مضاعف! يعني همين سو تفاهمي که يک قرن است بعنوان روشنفکري در اين ديار باب است و من و تو هم جزئش. البته اين يکي ترجمه اش بدکي نيست، ترجمه خرمشاهي ست و انصافا از بعضي از لفاظي ها که بگذريم خوب است.

 
توسط کرم دندون در 2 اردیبهشت 1385 0:19 بֽظֽ | | نظرات (22)