|
مهره های کمرم تیر می کشند، گردنم از جا در می آید، مغزم توی هوا تلوتلو می خورد، چندبار زمین می خورد و پرتاب می شود، نصف نمی شود، ترک هم بر نمی دارد، فقط دیگر نمی تواند روی من باشد. درد می پیچد توی ساق هایم، پاهایم کنده می شوند، فرار می کنند تا از من دور شوند، بعد که مطمئن شدند که دستم بهشان نمی رسد ، آرام قدم می زنند. نوک انگشتانم تیر می کشند ، ناخنهایم یکی یکی کنده می شوند، ریشه ناخنهایم را می بینم، به گوشت و خون آویزان مانده.
تنم می ماند، یکه و تنها، دو برجستگی روی سطحی صاف و یک برجستگی کمی پایین تر، یک تکه از تن، با رانهایی پاره که به باسن متصل شدند.سینه هایم را فشار می دهم، نمی گذارم کنده شوند. مقاومت می کنم، محکمتر نگهشان می دارم، شانه راستم ترک بر می دارد، استخوان شانه ام سینه راستم را می کند و می برد. بعد سینه چپم می ماند، تک و تنها.
چیزی دیگر هم از من کنده میشود، که نمی دانم چیست فقط احساس می کنم خالی شدم. بقیه پیشم می مانند، تمام نمی شوم، کنده و پاره پاره ، هوار می کشم : برید گمشید، بقیه تان هم بروید،بروید دیگر! سرم پیدایش می شود می دود به دنبالم، فرار می کنم، تو سر من نیستی. بی اعتنا به حرفهایم پیش می آید می نشیند سر جای خودش. بقیه هم می آیند، همه سر جای خودشان. فقط ناخنهایم می مانند، پوز خند می زنند، زوزه می کشند بعد یکی یکی جلوی چشمانم پودر می شوند. پس کجا رفتید ؟ من بدون شما نمی توانم بنویسم ...
به دستهایم پارچه می بندم، همان پارچه سفیدی که برای روز عروسی ام کنار گذاشته اند، پارچه خونی می شود، قلم سیاه توی لخته ها برق می زند، انگشت شست و اشاره ام قلم را قبول می کنند به هم می چسبند، آنقدر به هم می چسبند که فریاد می کشم ، دوباره پر می شوم.
خطوطی نامفهوم روی صفحه کاغذ نقش می بندد. |