خر سواری یه لنگی
 

پدرم کمتر اهل نصيحت است ، گهگاه تکه اي مي گويد و مي رود. يعني نصيحتش به دقيقه بند است و نه ساعت و روز. پيگيري هم نمي کند. اغلب هم چيزکي از خاطراتش مي گويد يا مثلکي به جا مانده از دوران پيش. بگذرم...
اين ميان يکي از نصيحتهايي که نصب العين من شده و پاک بناي زندگيم را بر آن ريخته ام (حالا گير ندهيد کدام بنا؟ همين ديوار در حال فرو ريزي اگر به چشم شما خرابه ايست براي بنده عمارتي ست !) نصيحتي ست که چند سال پيش ازو شنيدم. آن موقع عجيب دلخوش کرده بودم به کاري که صاحبش خودم نبودم . ميان شور و هيجان آن روزهاي من فقط يک جمله گفت: بچه جان، خر مردمو يه لنگي سوار شو!
مدتي گذشت. آن کار بايد به ديوار مي خورد و آن شخص(دوست!) بايد مرا از اساس دودر مي کرد تا معني اين ماجرا را مي فهميدم:
بچه هاي ده که از خودشان خري ندارند، لاجرم براي لذت بردن از الاغ سواري، خر ديگران را که خالي گير مي آورند به طرفه العيني بر پشت آن مي پرند و يا علي از تو مدد. اما همين بچه ها اين راهم مي دانند که بايد يک طرفي روي اين خرها بنشينند که کمتر چسبيده خر مذکور باشند و تا صاحب بيل به دست خر سررسيد، سريعا ازان بپرند پايين و با يک هين قضيه را فيصله دهند که در غير اينصورت کتک مفصلي خواهند خورد. خوب اين يک لنگي سوار شدن خر، لذتش کمتر است اما انعطاف پذيري و امکان گريزش بيشتر. و بگذرم.

خلاصه اش اينکه خر زندگي را اگر سوار مي شويد بشويد، اما يک لنگي، که اين سواري حتي به همان هين آخرهم نمي ارزد

 
توسط کرم دندون در 31 خرداد 1385 11:59 قֽظֽ | | نظرات (31)
 

 

شبیه هیچ چیز
 
نشست روی صندلی چوبی که نایلون رویش را هنوز نکنده بودند و خم شد روی میز. سرش را در چند سانتی کاغذ کاهی نگه داشته بودو شکل های عجیب و غریبی می کشید .نه مثلث بود نه مربع و نه هیچ کدام از اشکال هندسی ولی انگار همه ی اینها بود ...فکر می کرد همه ی چیزی که در این دنیا وجود دارد را روی کاغذ می کشد و حاصل شبیه به هیچ چیز نیست .چون هیچ چیزی توی این دنیا شبیه به خودش نیست ... با خودش فکر کرد که چطور آدم ها می توانند دنیا را همراه با یک مضاف الیه به کار ببرند ...چون هیچ چیزی را نمی شود به آن اضافه کرد که از قبل نداشته باشد . چطور می توانند برای آن صفت بیاورند چون دنیا شبیه به هیچ چیز نیست و شاید هم فقط شبیه به خودش باشد . بدون اینکه معطل یافتن جوابی شود باز توجه اش را به مخلوق کاغذیش معطوف کرد : حالا دیگر واقعا شبیه به " هیچ چیز " شده بود... خودکار فرانسویش را آرام و مورب روی کاغذ گذاشت و به قفسه های بالای سرش نگاه کرد . " کتاب آدم های غایب " را برداشت و شروع به ورق زدن از صفحه های نیمه ی اول کتاب کرد. درست نمی دانست جمله ای که دنبالش می گشت در چه صفحه ای نوشته شده بود . با حدس و گمان جاهایی را می خواند و به صفحه های جلوییی و یا عقب تر بر می گشت ... وقتی پیدایش کرد که میان دو گیومه نشته بود , چند لحظه بدون این که بخواندش به آن خیره شد و دست آخر با خودش زمزمه کرد : " توی تنهایی هر کسی مثل خودش است و توی جمع مثل دیگران " کتاب را بست و زیر دستش گذاشت . کاغذ را به روی آن کشید و شروع کرد به خلق شکل های بی شکل . این کار کمکش می کرد که فکر کند بدون این که دنیای خارج مزاحمتی برایش داشته باشد . مثل بعضی ها که برای فکر کردن راه می روند یا انگشتانشان را با ریتم یکنواختی روی میز می زنند. یک نوع احساس بی تفاوتی خاص داشت . بی تفاوتی که انگار به خاطر این ایجاد شده باشد که کار از کار گذشته . وقتی آدم فکر می کند اتفاقی که نباید می افتاد دقیقا به وقوع پیوسته و او نتوانسته هیچ کاری بکند و بدتر از این شاید مقصر بوده و سرزنش کردن خودش هم دیگر هیچ فایده ای ندارد. استکان کمر باریک دیگر شکسته بود . همان استکان لب پریده ای که سال ها مراقبش بود و آن آخر ها به این نتیجه رسیده بود که هیچ کس نمی تواند از او بگیردش و حالا با خودش می گفت: " هیچ کس غیر از خودم " ... لبهایش به خنده ی مسخره ای باز شد و باز زیر لب گفت :"... خودم , وحشتناک ترین موجودی که می شناسم" ... صدای بم و نخراشیده ای از پشت سرش بلند شد : " توی تنهایی هر کسی مثل خودش است و توی جمع مثل دیگران... شاید برای این که دیگران نترسند , فرار نکنند , بمانند . حق ندارند بترسند چون خودشان هم توی تنهایی مثل خودشان هستند و توی جمع مثل دیگران " پیر مرد قوز کرده ی توی تابلوی نقاشی به عصایش تکیه داده بود و استکان کمر باریک که آن موقع هنوز لبه اش نپریده بود در دست راستش و تا نیمه از چای سرخ رنگی پر بود . جملاتی که شنیده بود را کمی در ذهنش سبک سنگین کرد و رو به پیرمرد گفت : "... شاید هم نه!... شاید هم نه !"کار از کار گذشته بود. تنها اثر به جامانده از زندگی گذشته ی یک آدم تنها از دستش افتاده و خرد شده بود. گاه به ذهنش خطور می کرد که درآن لحظه دستش با تقدیر موافقت کرد و یک طوری شد که انگار استکان را پرت کرد . ولی وقتی تصویر آن لحظه را در ذهنش مجسم می کرد اثری از اقدام دستانش برای شکستن آن دیده نمی شد. انگارکه تقدیر در این حادثه تنها باشد. ناباورانه حوصله ی هیچ کس را نداشت. فکر می کرد چقر خوب بود که هیچ کس دیگری توی دنیا وجود نداشت و آن وقت می توانست همیشه مثل خودش باشد و هیچ اهمیتی نداشت که دیگران چطور فکر می کنند. چون وجود ندارند!... پ.ن : مردی با نقاب سطل آهنی نوشته های دوست عزیزم عمو شبلی یه که بالاخره بعد از مدتها تلاش من تصمیم گرفت که وبلاگ بنویسه ... خوش اومدی به دنیای مجازی عمو شبلی ! تولدت مبارک !
 
توسط کرم دندون در 25 خرداد 1385 11:00 بֽظֽ | | نظرات (22)
 

 

انگار نه انگار
 

انگار همین دیروز بود که صدای قهقهه هامان گوش همه را کر می کرد و فقط یک نگاه ساده و کوچک میان خنده هایت، کافی بود تا احساس کنم هیچ غمی توی دنیا ندارم.
انگار همین دیروز بود که زیر تاریکی غلیظ کوچه ی خلوت، به دانه های درشت برف خیره می شدیم و سکوتمان پر از نگاههای شادی آور بود. توی همان کوچه ای که تندتند قدم برمی داشتم و انتهایش خستگی ام را توی چهره ی خندان و آغوش گرمت، گم می کردم و گاه رفتن آنقدر قدمهایم کش می آمد تا حرکت آرام دستهایت را از پشت همان پنجره ، تا نیمه های راه دنبال کنم.
انگار هیچ کس، تاب خنده هامان را نداشت، هیچگاه نفهمیدیم چگونه از لابلای شادی کودکانه مان، نفرتی هراسناک، خوشبختی کوچکمان را به بازی گرفت، که من اینچنین اشکهای سنگینم را زیر پتویی که ساعتها پیکر سردم را می پوشاند، پنهان کنم و وقتهای اندک بیداری ام را با دیدن عکسهایت، زیر بار بغضی چند روزه به انتها بیاورم و تو ...
دریغ از اینکه قطره های بی اختیار و طولانی، که شوریش تا شب، توی دهانم می ماند، ذره ای از این بغض را التیام باشد.
پ.ن: پایان این نوشته اشکهایی بود که دیگر شوری شان را نیز، از دست داده اند.....

 
توسط کرم دندون در 18 خرداد 1385 0:58 بֽظֽ | | نظرات (39)
 

 

صداهای سوخته
 

آقا بزرگ،عکس مصدق را گرفته جلوی صورتش، نگاهش می کند و می بوسدش:خیلی انسان بود. طاهره سرش را تکان می دهد و از درد کمر و چشمش می نالد، آقا بزرگ می گوید: ما دیگه وقت مردنمونه طاهره، می فهمی؟ رفت اون موقع که هار بودیم و کار خودمونو خودمون می کردیم.
طاهره برای چهارمین بار فریاد می زند: هوی،مش ممد! چایی وقت خوردنشه. چایی تو بخور من که نگفتم بمیر!
آقابزرگ سرش را از روی کتابِ تاریخ می آورد بالا و سرش را تکان می دهد، بابا جون این کتاب خیلی مفیده، یکی برا من بخرید. آقا جون این کتابِ درسیه .. د ر س ی . درس! باز هم سرش را تکان می دهد.
طاهره غرولندش را شروع می کند، خیلی به خدا سخته.هیچی نمی شنفه، همچی صب، الی شوم می خوابه. هی می گم آقا، بیا این حیاط رو بروب، برو یه آب به درختا بده، هوچ! هوچ از جاش جم نمی خوره!
باباجون من چشمم نمی بینه اینجا چی نوشته؟ گرا چی؟ گرافیک آقا جون. گ را فی ک. بلندتر بگو مادر نمی شنفه. حالا اون کوفتی چیه؟ بذارش زمین دیگه. یا روزنامه می خونه یا کتاب. کاش همین دو کلاس سوادم نداشت.
خب چی کار کنه مادر؟ نه بخوابه نه حرف بزنه نه کتاب بخونه؟ خب مُنم دل دارُم، یه کلوم حرف نمی زنه. از صب، یه لقمه نون می خوره تا ظهر می جووه. بعدشم یه روز پا میشه میگه روز آخرمه، هی میگه اعصابُم خِرابه ، گوشش مال اعصابه. انقدر خرابه اعصابش که اِندازه نداره.
تلویزیون را روشن می کنم، پدر گرافیک ایران به علت ... آقابزرگ دستش را گرفته روبروی تلویزیون، چشمانش پر از اشک شده، نمی شنود صدا را ولی توی روزنامه دیده، اصلا آقا جان نمی داند گرافیک چیست و من نمی فهمم چرا صدایش می لرزد. اس ام اس ام که تمام شد، روزنامه را از کنار دستش برمی دارم. پدر گرافیک ایران به علت ... عکس بزرگ روزنامه می رود توی چشمم، یک لحظه نگاه می کنم به آقابزرگ که روی مبل خوابش برده و دارد لقمه نان صبح را می جود.

 
توسط کرم دندون در 12 خرداد 1385 8:45 بֽظֽ | | نظرات (29)
 

 

و اینک من ، ایستاده در آستانه ی فصلی سرد
 
وقتی مهسا با صدای گرم و قشنگش این متن رو برام با تموم احساس و خجالتش می خوند ، توی گرمای تفدیده اهواز و زیر نور داغ خورشید سردم شد و برای لحظه ای صدام توی گلوم و لای تار های صوتیم یخ کرد ، گیر کرد و بالا نمی اومد ... نمی گم که چقدر دلم می خواست مخاطب این نوشته من بودم، چقدر حسودیم شد به کسی که یادش و حسش انقدر قوی بوده که همچین احساس پاکی برازنده اش شده . نمیگم از بغضی لعنتی که راه گلوم رو بسته بود و اون وسط لجبازانه بالا و پایین میشد و بالاخره شب ، وقت خوندن دوباره و ده باره و صد باره این نوشته ، سنگینی سینه ام رو تاب نیاورد و قطره قطره روی کاغذ ریخت ... نمی گم از هق هق های شبانه ام که صدای ضجه سه تار علیزاده همراه فریاد شجریان و پیک روی پیک مشروب و نخ پشت نخ سیگار هم بعد از مدتها دوایی بر آن نبود ... و من فقط حسرت پاکی و زیبایی و مهربان صدایی را خوردم که قریب به یقین تا آخر عمر از دیدن و لمس کردنش محروم خواهم بود ... مهسای عزیزم ... اگه با قسمت هایی که از متنت کم و حرفهایی که لابلای سطور به اون اضافه کردم ، حس قشنگ نوشته ات رو خراب کردم بسیار بسیار شرمنده ام ... ببخش . . . ادامه ي "و اینک من ، ایستاده در آستانه ی فصلی سرد" »
 
توسط کرم دندون در 6 خرداد 1385 2:10 قֽظֽ | | نظرات (32)