و اینک من ، ایستاده در آستانه ی فصلی سرد
 
وقتی مهسا با صدای گرم و قشنگش این متن رو برام با تموم احساس و خجالتش می خوند ، توی گرمای تفدیده اهواز و زیر نور داغ خورشید سردم شد و برای لحظه ای صدام توی گلوم و لای تار های صوتیم یخ کرد ، گیر کرد و بالا نمی اومد ... نمی گم که چقدر دلم می خواست مخاطب این نوشته من بودم، چقدر حسودیم شد به کسی که یادش و حسش انقدر قوی بوده که همچین احساس پاکی برازنده اش شده . نمیگم از بغضی لعنتی که راه گلوم رو بسته بود و اون وسط لجبازانه بالا و پایین میشد و بالاخره شب ، وقت خوندن دوباره و ده باره و صد باره این نوشته ، سنگینی سینه ام رو تاب نیاورد و قطره قطره روی کاغذ ریخت ... نمی گم از هق هق های شبانه ام که صدای ضجه سه تار علیزاده همراه فریاد شجریان و پیک روی پیک مشروب و نخ پشت نخ سیگار هم بعد از مدتها دوایی بر آن نبود ... و من فقط حسرت پاکی و زیبایی و مهربان صدایی را خوردم که قریب به یقین تا آخر عمر از دیدن و لمس کردنش محروم خواهم بود ... مهسای عزیزم ... اگه با قسمت هایی که از متنت کم و حرفهایی که لابلای سطور به اون اضافه کردم ، حس قشنگ نوشته ات رو خراب کردم بسیار بسیار شرمنده ام ... ببخش . . .آروم بدون اينکه قبلش متوجه بشی می‌خوام چه کار کنم دستاتو مي گيرم. انگشتات درست مثل اون روزی که با گلوله برفی کوبيدی تو صورتم يخ يخه.مثل اينکه هزار ساله مردی... انگار بعد از چند دقيقه تازه گرمای دستام تونسته يخ انگشتاتو باز کنه متوجه ميشی و خيلی سريع دستاتو از دستام ميکشی بيرون . فوری از فرصت استفاده می‌کنم و نم اشکي رو که گونهاتو خيس کرده با سر‌انگشتام آروم پاک می‌کنم. سرتو تکون دادی و اونو کشیدی عقب٬ واسه يه لحظه حس کردم که از تماس نوک انگشام با پوست صورتت چندشت شده. تنها صدايی که باعث شکسته شدن اين سکوت لعنتی ميشه صدای تيک تاک مزخرف ساعت روی میزه که داره ديوونم ميکنه... باطريشو درميارم تا شايد اينجوری صدای تپش های سریع و نامنظم قلبم رو بتونی بشنوی.باهام قهری می‌دونم ولی اخه لعنتی مگه چی ازت خواستم که داری اينجوری تنبيهم می‌کنی؟ يادته هميشه ميگفتی اگه اجازه‌ی لمس زیباییتو ازم بگيری يعنی اجازه‌ی لمس تمام خوبي های دنیا رو ازم گرفتی؟ آره ٬ من اعتراف نکردم ولی ميدونم که ميدونی سخت‌ترين شکنجه‌ای که ميتونی واسم در نظر بگيری بی‌اعتنايی به چشمهايیه که مي دونم اين روزا تنها نقطه‌ی مشترک بين روياها و کابوسات شده. وااااای٬ انگار میخوای بالا بياری. از چشمات اشک مياد و تو خودت جمع شدی ، بعد با ته مونده انرژیت و با صدای بلند داد ميزنی لعنتی ! گمشو برو بيرون ... ولی من مثل آدم کری که فقط متوجه حالت عجیب صورتت شدم که از شدت عصبانیت یا شایدم درد ، داغ و قرمز شده ، نگات مي کنم... آروم ميام جلو و با دستمال لبت رو پاک ميکنم ... ميل يه بوسه از اون شديدا بی‌قرارم کرده و تماس لبهامون باعث میشه اشکايی که اروم از گونه‌هامون ميومدن پايين تبديل بشن به هق‌هقی شدید و نفس‌گير... به گریه ای که میتونه بغض تو گلوم و تو قلبت‌ رو آب کنه٬ بغضی که نم اشک چارش نبود ... تو زهرخند ميزنی و من ميون هق‌هقم بريده‌ بريده ميگم يعنی اشتی ديگه؟ ايندفعه تويی که اشکامو با آستینت پاک ميکنی و پيشقدم ميشی واسه بوسه‌ی بعدی روی چشمام... و اين يعنی اجازه دادی حرف بزنم... حرفهایی که عین خرت و پرت های توی کمد آقای ووپی ، تلمبار شده توی دلم و اگه دهنم رو باز کنم شلخته میریزه بیرون ... میون گریه با صدایی آروم که انگار از ته یه چاه عمیق ، به عمق فاصله ای که بین ماست ، درمیاد ميگم يادته تو همين بخش اولين بار که می‌خواستی درمانو شروع کنی باهات آشنا شدم؟یادته گفتم اگه حس حضورت رو ازم بگیری دیگه چیزیم باقی نمی مونه؟ يادته اون روز چقدر در مورد طول و عرض زندگی فلسفه بافتيم؟ یادته گفتم کميت‌ها واسم مهم نيستن و کيفيت زندگيم فقط با بودن تو به عنوان يه همراه و همسفر معنا پيدا ميکنه؟یادته من گفتم و گفتم و گفتم . تو فقط گوش دادی و گوش دادی و گوش دادی؟ بغلت میکنم و دستامو حلقه می کنم دور گردنت ، سرم رو میزارم روی شونه ات و نیم رخت رو نگاه میکنم و آروم لبم ‌رو ميارم نزديک گوشت و ميگم درست مثل الان که فقط گوش میدی ، به هیچ حرفی ... لعنتی لااقل بازم فحشم بده ! مگه من ازت چی می خوام که جوابم رو به سکوت واگذار میکنی؟... لبخندی میزنی و سرت رو میندازی پایین و زل میزنی به زمین و من يادم ميفته که راز زندگيو اول بار در لبخند همين چشمها کشف کردم...چشمايی که حتی وقتی از وجودشون بی‌خبر بودم تا هميشه ، مال من بودن و خواهند بود .. .فقط مال من ... یادم نمیاد کی تو بغلت خوابم برد ...
 
توسط کرم دندون در 6 خرداد 1385 2:10 قֽظֽ | | نظرات (32)