صداهای سوخته
 

آقا بزرگ،عکس مصدق را گرفته جلوی صورتش، نگاهش می کند و می بوسدش:خیلی انسان بود. طاهره سرش را تکان می دهد و از درد کمر و چشمش می نالد، آقا بزرگ می گوید: ما دیگه وقت مردنمونه طاهره، می فهمی؟ رفت اون موقع که هار بودیم و کار خودمونو خودمون می کردیم.
طاهره برای چهارمین بار فریاد می زند: هوی،مش ممد! چایی وقت خوردنشه. چایی تو بخور من که نگفتم بمیر!
آقابزرگ سرش را از روی کتابِ تاریخ می آورد بالا و سرش را تکان می دهد، بابا جون این کتاب خیلی مفیده، یکی برا من بخرید. آقا جون این کتابِ درسیه .. د ر س ی . درس! باز هم سرش را تکان می دهد.
طاهره غرولندش را شروع می کند، خیلی به خدا سخته.هیچی نمی شنفه، همچی صب، الی شوم می خوابه. هی می گم آقا، بیا این حیاط رو بروب، برو یه آب به درختا بده، هوچ! هوچ از جاش جم نمی خوره!
باباجون من چشمم نمی بینه اینجا چی نوشته؟ گرا چی؟ گرافیک آقا جون. گ را فی ک. بلندتر بگو مادر نمی شنفه. حالا اون کوفتی چیه؟ بذارش زمین دیگه. یا روزنامه می خونه یا کتاب. کاش همین دو کلاس سوادم نداشت.
خب چی کار کنه مادر؟ نه بخوابه نه حرف بزنه نه کتاب بخونه؟ خب مُنم دل دارُم، یه کلوم حرف نمی زنه. از صب، یه لقمه نون می خوره تا ظهر می جووه. بعدشم یه روز پا میشه میگه روز آخرمه، هی میگه اعصابُم خِرابه ، گوشش مال اعصابه. انقدر خرابه اعصابش که اِندازه نداره.
تلویزیون را روشن می کنم، پدر گرافیک ایران به علت ... آقابزرگ دستش را گرفته روبروی تلویزیون، چشمانش پر از اشک شده، نمی شنود صدا را ولی توی روزنامه دیده، اصلا آقا جان نمی داند گرافیک چیست و من نمی فهمم چرا صدایش می لرزد. اس ام اس ام که تمام شد، روزنامه را از کنار دستش برمی دارم. پدر گرافیک ایران به علت ... عکس بزرگ روزنامه می رود توی چشمم، یک لحظه نگاه می کنم به آقابزرگ که روی مبل خوابش برده و دارد لقمه نان صبح را می جود.

 
توسط کرم دندون در 12 خرداد 1385 8:45 بֽظֽ | | نظرات (29)