انگار نه انگار
 

انگار همین دیروز بود که صدای قهقهه هامان گوش همه را کر می کرد و فقط یک نگاه ساده و کوچک میان خنده هایت، کافی بود تا احساس کنم هیچ غمی توی دنیا ندارم.
انگار همین دیروز بود که زیر تاریکی غلیظ کوچه ی خلوت، به دانه های درشت برف خیره می شدیم و سکوتمان پر از نگاههای شادی آور بود. توی همان کوچه ای که تندتند قدم برمی داشتم و انتهایش خستگی ام را توی چهره ی خندان و آغوش گرمت، گم می کردم و گاه رفتن آنقدر قدمهایم کش می آمد تا حرکت آرام دستهایت را از پشت همان پنجره ، تا نیمه های راه دنبال کنم.
انگار هیچ کس، تاب خنده هامان را نداشت، هیچگاه نفهمیدیم چگونه از لابلای شادی کودکانه مان، نفرتی هراسناک، خوشبختی کوچکمان را به بازی گرفت، که من اینچنین اشکهای سنگینم را زیر پتویی که ساعتها پیکر سردم را می پوشاند، پنهان کنم و وقتهای اندک بیداری ام را با دیدن عکسهایت، زیر بار بغضی چند روزه به انتها بیاورم و تو ...
دریغ از اینکه قطره های بی اختیار و طولانی، که شوریش تا شب، توی دهانم می ماند، ذره ای از این بغض را التیام باشد.
پ.ن: پایان این نوشته اشکهایی بود که دیگر شوری شان را نیز، از دست داده اند.....

 
توسط کرم دندون در 18 خرداد 1385 0:58 بֽظֽ | | نظرات (39)