| |
 |
 |
شبیه هیچ چیز |
| |
|
نشست روی صندلی چوبی که نایلون رویش را هنوز نکنده بودند و خم شد روی میز. سرش را در چند سانتی کاغذ کاهی نگه داشته بودو شکل های عجیب و غریبی می کشید .نه مثلث بود نه مربع و نه هیچ کدام از اشکال هندسی ولی انگار همه ی اینها بود ...فکر می کرد همه ی چیزی که در این دنیا وجود دارد را روی کاغذ می کشد و حاصل شبیه به هیچ چیز نیست .چون هیچ چیزی توی این دنیا شبیه به خودش نیست ... با خودش فکر کرد که چطور آدم ها می توانند دنیا را همراه با یک مضاف الیه به کار ببرند ...چون هیچ چیزی را نمی شود به آن اضافه کرد که از قبل نداشته باشد . چطور می توانند برای آن صفت بیاورند چون دنیا شبیه به هیچ چیز نیست و شاید هم فقط شبیه به خودش باشد .
بدون اینکه معطل یافتن جوابی شود باز توجه اش را به مخلوق کاغذیش معطوف کرد : حالا دیگر واقعا شبیه به " هیچ چیز " شده بود... خودکار فرانسویش را آرام و مورب روی کاغذ گذاشت و به قفسه های بالای سرش نگاه کرد . " کتاب آدم های غایب " را برداشت و شروع به ورق زدن از صفحه های نیمه ی اول کتاب کرد. درست نمی دانست جمله ای که دنبالش می گشت در چه صفحه ای نوشته شده بود . با حدس و گمان جاهایی را می خواند
و به صفحه های جلوییی و یا عقب تر بر می گشت ... وقتی پیدایش کرد که میان دو گیومه نشته بود , چند لحظه بدون این که بخواندش به آن خیره شد و دست آخر با خودش زمزمه کرد :
" توی تنهایی هر کسی مثل خودش است و توی جمع مثل دیگران "
کتاب را بست و زیر دستش گذاشت . کاغذ را به روی آن کشید و شروع کرد به خلق شکل های بی شکل . این کار کمکش می کرد که فکر کند بدون این که دنیای خارج مزاحمتی برایش داشته باشد . مثل بعضی ها که برای فکر کردن راه می روند یا انگشتانشان را با ریتم یکنواختی روی میز می زنند. یک نوع احساس بی تفاوتی خاص داشت . بی تفاوتی که انگار به خاطر این ایجاد شده باشد که کار از کار گذشته . وقتی آدم فکر می کند اتفاقی که نباید می افتاد دقیقا به وقوع پیوسته و او نتوانسته هیچ کاری بکند و بدتر از این شاید مقصر بوده و سرزنش کردن خودش هم دیگر هیچ فایده ای ندارد. استکان کمر باریک دیگر شکسته بود . همان استکان لب پریده ای که سال ها مراقبش بود و آن آخر ها به این نتیجه رسیده بود که هیچ کس نمی تواند از او بگیردش و حالا با خودش می گفت: " هیچ کس غیر از خودم " ... لبهایش به خنده ی مسخره ای باز شد و باز زیر لب گفت :"... خودم , وحشتناک ترین موجودی که می شناسم" ... صدای بم و نخراشیده ای از پشت سرش بلند شد :
" توی تنهایی هر کسی مثل خودش است و توی جمع مثل دیگران... شاید برای این که دیگران نترسند , فرار نکنند , بمانند . حق ندارند بترسند چون خودشان هم توی تنهایی مثل خودشان هستند و توی جمع مثل دیگران "
پیر مرد قوز کرده ی توی تابلوی نقاشی به عصایش تکیه داده بود و استکان کمر باریک که آن موقع هنوز لبه اش نپریده بود در دست راستش و تا نیمه از چای سرخ رنگی پر بود . جملاتی که شنیده بود را کمی در ذهنش سبک سنگین کرد و رو به پیرمرد گفت : "... شاید هم نه!... شاید هم نه !"کار از کار گذشته بود. تنها اثر به جامانده از زندگی گذشته ی یک آدم تنها از دستش افتاده و خرد شده بود. گاه به ذهنش خطور می کرد که درآن لحظه دستش با تقدیر موافقت کرد و یک طوری شد که انگار استکان را پرت کرد . ولی وقتی تصویر آن لحظه را در ذهنش مجسم می کرد اثری از اقدام دستانش برای شکستن آن دیده نمی شد. انگارکه تقدیر در این حادثه تنها باشد.
ناباورانه حوصله ی هیچ کس را نداشت. فکر می کرد چقر خوب بود که هیچ کس دیگری توی دنیا وجود نداشت و آن وقت می توانست همیشه مثل خودش باشد و هیچ اهمیتی نداشت که دیگران چطور فکر می کنند. چون وجود ندارند!...
پ.ن : مردی با نقاب سطل آهنی نوشته های دوست عزیزم عمو شبلی یه که بالاخره بعد از مدتها تلاش من تصمیم گرفت که وبلاگ بنویسه ... خوش اومدی به دنیای مجازی عمو شبلی ! تولدت مبارک !
|
| |
توسط کرم دندون
در 25 خرداد 1385 11:00 بֽظֽ |
لينک ثابت
|
نظرات (22)
|
 |
|
|
|
 |
|
 |