|
پدرم کمتر اهل نصيحت است ، گهگاه تکه اي مي گويد و مي رود. يعني نصيحتش به دقيقه بند است و نه ساعت و روز. پيگيري هم نمي کند. اغلب هم چيزکي از خاطراتش مي گويد يا مثلکي به جا مانده از دوران پيش. بگذرم...
اين ميان يکي از نصيحتهايي که نصب العين من شده و پاک بناي زندگيم را بر آن ريخته ام (حالا گير ندهيد کدام بنا؟ همين ديوار در حال فرو ريزي اگر به چشم شما خرابه ايست براي بنده عمارتي ست !) نصيحتي ست که چند سال پيش ازو شنيدم. آن موقع عجيب دلخوش کرده بودم به کاري که صاحبش خودم نبودم . ميان شور و هيجان آن روزهاي من فقط يک جمله گفت: بچه جان، خر مردمو يه لنگي سوار شو!
مدتي گذشت. آن کار بايد به ديوار مي خورد و آن شخص(دوست!) بايد مرا از اساس دودر مي کرد تا معني اين ماجرا را مي فهميدم:
بچه هاي ده که از خودشان خري ندارند، لاجرم براي لذت بردن از الاغ سواري، خر ديگران را که خالي گير مي آورند به طرفه العيني بر پشت آن مي پرند و يا علي از تو مدد. اما همين بچه ها اين راهم مي دانند که بايد يک طرفي روي اين خرها بنشينند که کمتر چسبيده خر مذکور باشند و تا صاحب بيل به دست خر سررسيد، سريعا ازان بپرند پايين و با يک هين قضيه را فيصله دهند که در غير اينصورت کتک مفصلي خواهند خورد. خوب اين يک لنگي سوار شدن خر، لذتش کمتر است اما انعطاف پذيري و امکان گريزش بيشتر. و بگذرم.
خلاصه اش اينکه خر زندگي را اگر سوار مي شويد بشويد، اما يک لنگي، که اين سواري حتي به همان هين آخرهم نمي ارزد |