هیچکس به اندازه ی پسرهایی که توی سالن انتظار بار جابجا می کنند و انگار هیچوقت بالغ نشده اند و سرشان به طرزی غریب کوچکتر از بدن لاغر و بدون برجستگی شان است، از سوغاتی های رنگارنگ مسافرانِ خسیس ، متنفر نیستند.
زنِ بیرنگِ بومی، با چشمهای سبز بدرنگش و چهره ای خال خالی، به برادر مریضش فکر می کرد و به زنانِ قرمز و قهوه ایِ توی فرودگاه ، که صدای قهقهه های فجیعشان با دود سیگارهای گران قیمت، توی ساک های نارنجی و سیاه پخش می شد.
و حالا از یک چیز در زندگیم مطمئنم! تنفر از مراکز خرید و دوست داشتن شکلاتهای شیری و نرم که با چای، توی دهان آب می شوند.