سفرنامه هایی از جنس انتظار در سالن ترانزیت
 

هیچکس به اندازه ی پسرهایی که توی سالن انتظار بار جابجا می کنند و انگار هیچوقت بالغ نشده اند و سرشان به طرزی غریب کوچکتر از بدن لاغر و بدون برجستگی شان است، از سوغاتی های رنگارنگ مسافرانِ خسیس ، متنفر نیستند.

زنِ بیرنگِ بومی، با چشمهای سبز بدرنگش و چهره ای خال خالی، به برادر مریضش فکر می کرد و به زنانِ قرمز و قهوه ایِ توی فرودگاه ، که صدای قهقهه های فجیعشان با دود سیگارهای گران قیمت، توی ساک های نارنجی و سیاه پخش می شد.

و حالا از یک چیز در زندگیم مطمئنم! تنفر از مراکز خرید و دوست داشتن شکلاتهای شیری و نرم که با چای، توی دهان آب می شوند.

 
توسط کرم دندون در 31 تیر 1385 11:34 قֽظֽ | | نظرات (21)
 

 

چيزی هم نمی‌شود گفت !
 

خیلی سختم می‌شود
وقتی می بینم
آدمهایی که زیاد، دوستشان ندارم
باز،
توی لیوانم،
آب خورده اند.

پ.ن: تولدت مبارک عزیز دلم ... اگه یه روز رئیس جمهور شدم امروز رو تعطیل رسمی میکنم !

 
توسط کرم دندون در 27 تیر 1385 11:44 قֽظֽ | | نظرات (26)
 

 

روز زن ...
 

زن استکان های چای را کنار می گذارد
مرد اخبار سیاسی را از بر می کند
پسربچه با کیسه های آشغال کلنجار می رود.
زن با آب مسواک می کند،
مرد صفحه‌ی اقتصادی را مچاله می کند،
پسربچه مدتهاست خوابش برده.
زن چراغها را خاموش می کند.
مرد اطراف را می پاید،
شیرهای گاز را چک میکند،
و قرصهای معده اش را قورت می دهد.
دوباره اطراف را می پاید،
و کلید را توی قفل می چرخاند.
زن، مدتهاست که تنها می خوابد

 
توسط کرم دندون در 25 تیر 1385 2:13 بֽظֽ | | نظرات (18)
 

 

ماه من
 

شب مي رود و خواب مي رود و ماه خاموش است به چشم نگران. چشمک گاه و بي گاه ستاره هاي سرخ و آبي وقتي ماه نيست، نگاه را بيشتر سرگردان مي کنند تا آرام . افسون ماه شايد فسانه شده باشد ديگر ، اما هنوز هم وقتي که ماه هست دريا آرام مي گيرد، کف بر لب نمي آورد، به خودش مشت نمي زند . گويي از ماه حيا مي کند که نقشش را درهم بريزد. مي دانستي اگر ماه کامل باشد ، آب دريا ساکت و بي صدا بالا مي آيد ؟ مثل اينکه بخواهد ماه را براي هميشه در آغوش بگيرد.
کاش هميشه نقش ماه با آدم باشد و با خودش آرامش بياورد . مي تواني فکر کني که ماه آيينهء گرديست که با آن مي شود هر جاي زمين را که بخواهي ببيني . و فقط زاويهء نگاهت به آيينه را کمي بچرخاني تا بفهمي چه خبرست . شايد هم لازم نباشد که ماه در آسمان باشد ، کافيست آنقدر خسته باشي که چشمانت را هم بذاري و آنوقت به هر جايي که دوست داري سفر کني، به اندازهء يک چشم پريدن طول مي کشد . خستگي شايد آنقدرها بد نيست اگر آنقدر خسته باشي که نخواهي بجنگي با چشمانت و بگذاري پلکهاي سرخ سنگينت روي هم بلغزند. اگر شانه هايت آنقدر کوفته باشند که نتواني حتي بار افکار مشوشت را به دوش بکشي. آنوقت سرت را آنقدر محکم تکان بدهي که همه شان پر بکشند و بروند و دست از سرت بردارند.
دستم را بگير ، پوست پشتش را با دو انگشتت ورچين، يا از روي اصطکاک انگشت سبابه ات با زبري کف دستم بگو که چند سال سن دارم ؟ نفهميدي؟ به اندازهء يک عمر خستگي . خستگي به اندازهء يک تاريخ آشوب و ويرانگي.
راستي تو فکر مي کني که دل تنگي به خاطر اين است که سينه ات کوچک مي شود و جاي دلت را تنگ مي کند يا به خاطر اينکه دلت بزرگ مي شود و در سينه ات جا نمي گيرد؟ چه فرقي مي کند ، بعضي وقتها آنقدر خسته مي شوي که دلتنگي هم بي معني ميشود . مثل تمام معنيها که وقت خستگي تنها سنگيني شان را حس ميکني.
شب مي رود و خواب مي رود و ماه خاموش است به چشم نگران ، کاش آنقدر خسته باشي که بتواني به اندازهء يک پلک روي هم گذاشتن به سفر بروي.

 
توسط کرم دندون در 22 تیر 1385 9:51 قֽظֽ | | نظرات (22)
 

 

مهرورزی
 

عشق من!
خودت مي دوني که چقدر دوستت دارم. پس مي ذارمت تو يخچال که خراب نشي. انقدر نمي خورمت تا تصوير لذت خوردنت هميشه باهام باشه. در يخچال رو هم قفل مي کنم. نمي ذارم دست هيشکي بهت برسه.
اينطوري ديگه هميشه هستي.
من خيلي خوشحالم. توچي؟
از تو يخچال صداي سر تکون دادن مياد....
پس اونم خوشحاله.

پ.ن:از اینجا

 
توسط کرم دندون در 17 تیر 1385 1:38 بֽظֽ | | نظرات (47)
 

 

اندر مقایسه فیزیک و فلسفه !
 

اگر وجود بشر را به دو قسم انتزاعيات و عينيات تقسيم کنيم ( چيزي در مايه هاي همان سخت افزار و نرم افزار خودمان) که اولي پايه اش ادراکات معنوي و نظريات و دومي مبنايش ادراکات حسي و بديهيات حواس پنجگانه است ، شايد بتوانيم نتيجه گيري سادهء زير را قبول کنيم ، که علم فيزيک از روز اول براي پرداختن و حل مسائل ناشي از حواس پنجگانه پايه ريزي شد ، و به قول ماکس پلانگ:
« کاخ فيزيک بر اندازه گيريها يي مبتني است و چون هر اندازه اي به ادراکي حسي مربوط است مفاهيم فيزيکي از جهان حواس به وام گرفته شده اند. و به همين علت است که هر قانون فيزيکي ، در اساس به رويدادهاي جهان حس ارتباط پيدا مي کند . از اين رو ، عده اي از دانشمندان و فلاسفه به اين فکر گرايش دارند که فيزيک در آخرين حد جز به اين جهان حواس و بالاخره جز به جهان ادراکات انساني نمي پردازد.»
و از طرف ديگر فلسفه از آغاز مشغول پرداختن به جهان متافيزيک يا همان ماوراء طبيعه ( اگر عربي را به انگليسي ترجيح دهيم) و پيدا کردن معنا براي وجود آدمي و حل مشکلات تجريدي گرديد . براي همين هم براي مدتها در دست سفسطه بازان دين مدار زير و رو گرديد تا فرضا وجود خدا و روح را اثبات کند و يا مدينهء فاضله اي طراحي کند بر پايهء اخلاق معنوي ( مفاهيم اخلاقيي که ريشه در آسمانها داشتند و دخلي به حسهاي بشر نداشتند. )

ادامه ي "اندر مقایسه فیزیک و فلسفه !" »
 
توسط کرم دندون در 11 تیر 1385 2:36 بֽظֽ | | نظرات (15)
 

 

قاعده بازی
 

لحظاتي بعد از تمام شدن باران است که آتش تماما خاموش شده. زمينِ نمدار انعکاس محو تيرهاي چوبيِ سوخته‎ را در خود دارد. از وراي تصوير صورتم توي شيشه پنجره طبقه دوم، نگاهشان مي‎کنم با لبخند.
آدمهايي را به تيرها بسته‎اند همه با صورتهاي آشنا. روبروي هرکس هم تفنگداري دوزانو روي زمين نشسته با باراني آبي.
قاعده يک تک تير است و کسي آنقدر نامرد نيست که تک تير را به هدف بزند. به هدف هم که نخورد بازي تمام است.
صورتهاي آشنا مي‎خندند. خنده قشنگشان مي‎کند. براي همين بازي که تمام شود، خواهم رفت پايين و همراهشان خواهم خنديد.
بخار سفيدي از روي زمين بلند مي‎شود که توي باد به سمتي خيز بر مي‎دارد و محو مي‎شود.
تفنگها را نشانه مي‎گيرند. پيش از آن که فرصت محو شدن لبخندم را بدهند مسلسل وار شليک مي‎کنند.
يعني قواعد بازي را اشتباه خوانده‎ام ...

پ.ن:از اینجا

 
توسط کرم دندون در 5 تیر 1385 0:58 بֽظֽ | | نظرات (30)