|
اگر وجود بشر را به دو قسم انتزاعيات و عينيات تقسيم کنيم ( چيزي در مايه هاي همان سخت افزار و نرم افزار خودمان) که اولي پايه اش ادراکات معنوي و نظريات و دومي مبنايش ادراکات حسي و بديهيات حواس پنجگانه است ، شايد بتوانيم نتيجه گيري سادهء زير را قبول کنيم ، که علم فيزيک از روز اول براي پرداختن و حل مسائل ناشي از حواس پنجگانه پايه ريزي شد ، و به قول ماکس پلانگ:
« کاخ فيزيک بر اندازه گيريها يي مبتني است و چون هر اندازه اي به ادراکي حسي مربوط است مفاهيم فيزيکي از جهان حواس به وام گرفته شده اند. و به همين علت است که هر قانون فيزيکي ، در اساس به رويدادهاي جهان حس ارتباط پيدا مي کند . از اين رو ، عده اي از دانشمندان و فلاسفه به اين فکر گرايش دارند که فيزيک در آخرين حد جز به اين جهان حواس و بالاخره جز به جهان ادراکات انساني نمي پردازد.»
و از طرف ديگر فلسفه از آغاز مشغول پرداختن به جهان متافيزيک يا همان ماوراء طبيعه ( اگر عربي را به انگليسي ترجيح دهيم) و پيدا کردن معنا براي وجود آدمي و حل مشکلات تجريدي گرديد . براي همين هم براي مدتها در دست سفسطه بازان دين مدار زير و رو گرديد تا فرضا وجود خدا و روح را اثبات کند و يا مدينهء فاضله اي طراحي کند بر پايهء اخلاق معنوي ( مفاهيم اخلاقيي که ريشه در آسمانها داشتند و دخلي به حسهاي بشر نداشتند. ) اما اگر سير تغيير اين دو در طول تاريخ را نگاه کني مي بيني که هر دو در جهت عکس نقطهء آغازشان حرکت کرده اند. فيزيک به فتون و الکترون مي پردازد و موج را تجزيه و تحليل مي کند و سر از ماوراء فضا و سرعت نور و غيره در مي آورد که هيچکدامش در چارچوب حواس پنجگانه قابل درک نيست . اگر نگاه کني نظريات نوين فيزيک همه در پي تبيين قوانين حاکم بر هستي و تفسير جهان هستند و آرام آرام از حسهاي بشري و حل مشکلات ساده ء انسان مثل نياز به گرما و انرژي و فرضن کشف الکتريسيته دور مي شوند. نظريات فيزيکي بيشتر شکل تفسيرو مدل قابل استفاده را به خود گرفته اند و به قول پوپر دوام هر کدامشان تا وقتي است که نظريهء جديدتري نيامده است ، براي مثال مدلهاي مختلفي که براي ساختار اتم پيشنهاد شد ، يا نسبيت انيشتين که به وقت خودش مکانيک نيوتون را زيرسوال برد ، خودش آرام آرام دچار لرزه هايي شده يا مي شود. يعني فيزيک يا علم حواس هم به سرنوشت همان علوم انساني دچار شده که يکسر در معرض تغييرند و به قول تو امکان دستيابي به پاسخي روشن و قطعي در آنها صفر است و باز خود اين هم به معني فاصله گرفتن فيزيک و شايد ساير علوم تجربي از جهان حواس مي باشد.
اما از آن طرف ، فلسفه هم دست از تجريد آسماني و اخلاقيات معنوي برداشته و بسنده کرده به مشکلات دنيوي و اخلاقيات نويني که چارچوبشان حسهاي آدمي است. يعني کانت بي خيال متا فيزيک شد و دين را در چارچوب عقل محض قرار داد ، آگوست کنت پدر جامعه شناسی شد و فلسفه را به علوم انسانی و نه آسمانی مربوط کرد و هربرت اسپنسرش به طبقه بندي علوم پرداخت و فلسفه ء علم را آغازيد. مارکس در صدد يافتن بهشت زميني شد و بنيان گذار مذهبي بي خدا و روح گرديد. نيچه هم که لگدي به اخلاق معنوي زد و فرياد برآورد که من شيفتهء کساني هستم که تنها بر روي زمين چيزي براي فدا شدن پيدا مي کنند .همهء اينها يعني اينکه دانشي که زماني سعي بر اين داشت که بودن و چگونه بودنمان را بسته به وجود خدا و روح و متافيزيک تفسير و تعيين کند ، اينک تنها در پي يافتن راهکارهايي است که سعادت دنيوي ما را بي در نظر گرفتن متا فيزيک و بر پايهء حواس پنجگانه رقم بزند.
عماد جان من ! اينها را بگذار در کنار اينکه من به نوعي اگزيستانسياليستي يا اصالت وجودي هستم ( علي رغم حس تهوع و بيزاريم نسبت به اصلي ترين سينه چاک دريده اش و خالق اثر تهوع يعني سارتر عزيز تو ، اين را گفتم تا بي حساب شويم با متلکي که به کارل پوپر دوست داشتني پراندي) . اينها را حتمن مي داني اما تند ميگويم که ساختار ذهن بشر اصالت هدفي است يعني وقتي کاري را انجام دهي ، براي برآوردن هدفي است . فرضن تو از گاز زدن سيب درسته خسته مي شوي و به اين فکر مي افتي که چيزي بسازي براي بريدن سيب ، پس چاقو را اختراع مي کني . اول هدف و بعد وجود . اما اصالت وجوديها که خود بر دو دستهء ديني و غير ديني هستند ( غير دينيها قائل به وجود خدا نيستند و دينيها بالعکس) مي گويند که هستي اصالت هدفي است، يعني اول وجود و بعد هدف . اگزيستانسياليستهاي غير ديني مي گويند که هستي به خودي خود به وجود آمده و لاجرم هدف خاصي ندارد و انسان خودش بايد به خودش معنا دهد . دينيها مي گويند که هستي خالق دارد اما هيچ دليلي ندارد که ساختار ذهن خالق مانند ساختار ذهن بشر باشد و خدا هستي را به صورت کن فيکوني خلق کرده يعني گفته بشو و شد( حال کردم بگم آنچه نبايد مي شد) ، بي اينکه دغدغهء چون و چرا و دليل و هدف وبرهان داشته باشد. و بعد از خلق، مخلوقش را به حال خود گذاشته تا خودش به وجود خودش معنا ببخشد.
به عبارتي بيرون رفتن فيزيک وساير علوم از چارچوب حواس و نزول اجلال فلسفه بر روي زمين و دست از آسمان شستنش همراه با اينکه معتقدم انسان خودش بايد به وجود خودش معنا دهد، بي دغدغه و انحراف و پريشاني فکر به وجود خدا و روح و مابقي ماوراء طبيعه، دست به دست هم مي دهد تا بگويم: من براي وجود تو و روح اهورايي تره هم خورد نمي کنم. دست از سرم بردار، بذار فکر نون باشم که خرپوزه آبه. خودم يه فکر ي به حال خودم مي کنم. آخدا مارا به خير تو اميد نيست ، شر مرسان. |