چشمهایم قرمز شده اند. چند قدم جلوتر از چشمانم، قاشق قاشق خون است که به خوردم می رود. گلویم زخم شده است، آب نمک قرقره می کنم. نوک انگشتِ اشاره ام لای کشو گیر می کند. پاکت سس قرمز روی لباس مشکی ام ولو می شود. چای داغ را سر می کشم، احساس می کنم ریه هایم می سوزد. چشمانم بیش از حد معمول بیرون زده اند. راه مستقیم را گم کرده ام. توی نیم وجب اتاق در هم و برهم آنقدر راه رفته ام و با خودم حرف زده ام و به هیچ نتیجه ای نرسیده ام که پاهایم تاول زده. این چند روز آنقدر استفراغ کرده ام که تلافی همه ی کتابهای نجویده ی این مدت درآمد. فقط توی چند روز و به فاصله چند ساعت همه چیز اتفاق افتاد.
بدجوری توی بن بست گیر افتاده ام. همه چیز با هم قاطی شده. یادداشت های قدیمی حالم را بهم می زند. انصراف، بدجوری یقه ام را گرفته. در یک کلام نمی توانم ادامه دهم. قیافه ام را این روزها هر کس می بیند، یک دستمال در می آورد و آبِ دماغش را می گیرد! نمی دانم، شاید سفری دوسه روزه که هیچ شوقی به رفتنش ندارم ، حالم را بهتر کند . گرچه، چشمم دیگر مدتهاست که لجن نمی خورد، چه برسد به آب! با اینکه نا امیدی خودش یک جور گذران وقت است و با اینکه خودم هم نفهمیدم چند جمله ی متناقض به کار بردم ولی ..... برایم، دعا کنید ...... پ.ن: نمی تونم توضیح بدم که حس حضورت چقدر به ادامه زندگی امیدوارم کرد ... این روزا سخت دلتنگی آزارم می دهد ... دلتنگی چشمانی که قطرشان را میتوان اندازه گرفت ... گرد گرد ... مثل تمام لحظاتی که سنگینیشان را احساس میکردم ... مثل گرمی دستانی که یخ های وجودم را آب میکرد ... ممنون از بودنت.
هیچ فکر نمی کرد اینقدر خوش شانس باشد، کی فکرش را میکرد؟ یک اسپرم بی سرپناه که چسبندگی اش را هم، از دست داده، نشانی اش را گم کند. کله کوچک و پر انرژی اش خیلی هیجان انگیز بود ولی مدام دمش را تکان می داد و اعصابم را خورد می کرد. روزها توی جیبم می خوابید و هر وقت دختر خوشگلی از کنارم رد می شد، یک گاز ضعیف از بازویش می گرفت.کسی متوجه اش نمی شد، خوب یک سوزش سطحی آنهم توی این دنیای عجیب و غریب که دقیقه ای یک مرض تولید می شود اصلا چیز مهمی نبود. شب ها خوابش نمی برد و یک بند حرف میزد. اینکه چطور از بدن یک زن بو گندو فرار کرده و خودش را نجات داده! البته اغراقهایی هم می کرد که به رویش نمی آوردم. مثلا میگفت من هر وقت به تخمک ها می رسیدم جایم را میدادم به دوستانم و خودم کنار می کشیدم! ولی کی باور می کرد؟ موجودات فرصت طلب! علاقه ی زیادی به حقوق بشر و حمایت از طبیعت و این مزخرفات داشت. به خیال خودش به خاطر کاهش جمعیت و اینکه یک سگ دیگر توی این دنیای کثیف پا نگذارد این کار را کرده بود و گرنه کدام اسپرم احمقی یک جای نرم و مرطوب را ول می کند، می آید توی این خیابانهای آلوده. بعد هم تکرار میکرد که من نه، یکی دیگه! کار از ریشه خرابه! یک نفر باید قدم اول را بردارد دیگر. مدام میگفت ما اسپرمها موجودات بدبختی هستیم . همیشه در حال جنگ و گریز . خوب البته بی بته بودن خودشان را دراین قضیه دخیل می دانست . از مشکل بی هویتی خیلی حرف میزد و میگفت ما فقط یاد میگیریم رقابت کنیم ، دل نبندیم و زود بمیریم. از دوستانش خوشش نمی آمد به نظرش آنها موجودات بیشعور و کتاب نخوانده ای بودند که فقط چشمشان دنبال این است که یک تخمک بی خاصیت پیدا شود و آنها آویزانش شوند.
جاهایی که خاطراتش غم انگیز می شد دمش را بیشتر تکان می داد و نمی فهمیدم چی بلغور میکند. مثلا اینکه بدن زنها خیلی جای پر خطری است و هیچوقت دوست نداشته آنجا بماند و یا اینکه همه دوستانش را در یک شب طولانی از دست داده است. خیلی بی تفاوت نگاه می کرد و وقتی خسته می شد می رفت توی جیبم و دیگر حرف نمی زد. خیلی هم طول نکشید، به همین اندازه که یک گوش مفت گیربیاورد و حالا بدون خداحافظی از پیشم برود. ومن هیچ خاطره ای از یک اسپرم فراری به جز سوزشی دردناک توی بازویم نداشته باشم.
همه جا پر از خونه و دود ... بوی کثافتی که تمام دور و برم رو گرفته رو درون میکشم و به این فکر میکنم که با دستام ... با همین دست هایی که الان از درد نمی تونم تکونشون بدم چقدر دست هات رو گرفتم و گرماشو درون کشیدم ... یادته بهم می گفتی حرمتشون رو هیچ وقت نمی شکنم؟ چی شده الان پس؟
از بیرون صدای بمب و موشک میاد ... اینجا همه مرده اند ... پدرم گوشه افتاده و نصف پایین بدنش نیست ... مادرم رو هم نمی بینم ... احتمالا زیر آوار دیوار له شده ... اما من هنوز زنده ام و نفس میکشم ... نکنه این بمب هارا تو می اندازی طرفمان ؟ یادته میگفتی دستانم را به خون هیچ بی گناهی آلوده نمی کنم؟ چی شد پس؟ عشق ممنوعمان یادت رفته ؟ تو آن ور دیوار و من این ور ... تو در اسرائیل و من در لبنان ... تو سرباز و من .... من هیچی ... هیچ هیچ ...حس میکنم سالهاست که از من دوری ... فکر میکنم دستانی که بارها انگشتانش را بوسیده ام اینبار ماشه تفنگی را میچکاند که به سوی هم میهنان من شلیک میشود ...
تصاویر مبهمی از جلوی چشمانم رد میشوند و در هر کدام تو هم هستی ... مگر میشود لحظه ای چشمانم را ببندم و عکس تورا نبینم؟صدای آژیر آمبولانس دیوانه ام کرده ... چرا کسی به داد من نمی رسد؟ تو کجایی؟ یه جایی همین نزدیکی ها ... بویت را احساس میکنم میان این همه بوی دود و خون ... چشمانم جایی را نمی بیند و تکه از دیوار فرو میریزد روی پاهایم ... له شدند ... درد؟ هیچی احساس نمی کنم جز بوی عطر تو ... همانی که همیشه میگفتی اگر عوضش کنم دیگر من را نمی شناسی .... من تو را از بوی بدنت میشناختم و تو من را ... میشناختی اصلا؟
آمدی ... لباس نظامی چقدر بهت می آید ...عطر همیشگی ات را زدی و در چهره ات هیچ چیز معلوم نیست ... انگار داری فیلم سینمایی را نگاه میکنی که بارها دیده ای و اصلا حواست به جریان فیلم نیست ... دستم را بگیر و بلندم کن ... میدانم میتوانم ... بلندم کن ... چرا ایستاده ای کنار در؟ سیگار روشن میکنی ...تفنگت را در می آوری و به سوی من نشانه میگیری ... و ماشه را میچکانی ... پ.ن :
با احترام به تمامی غیر نظامی هایی که در جنگ کشته شدند
With Deference To All Civilians That Were Killed In The War
Met Eerbied Naar Alle Burgers Die In De Oorlog Gedood Werden
Avec la Déférence A Tous Civils Qui Ont Eté Tués Dans La Guerre
Con la Deferencia A Todos Civiles Que Fueron Matados En La Guerra
Con la Deferenza A Tutti i Civili Che Sono Stato Ucciso Nella Guerra
نسبت هاي طلايي روانشناسي من ، فلسفه جيگرکي ، مزاياي وبلاگ و بحث و بررسي در باب علل خودويرانگري
اصولا حرفاي آدم بر سه دسته ان: حرفاي قلمبه، چس ناله و گل واژه . هر آدمي هم تو زندگيش هر سه جور اين حرفا رو ميزنه حالا گيريم از يکي کمتر و از يکي بيشتر. خوب رو همين حساب من يه روانشناسي سه پارامتري(Psychology: A Three Valued Approach!) دارم واسه خودم، که ذيلا عرض ميکنم:
1. سندروم مانيا: نسبت گل واژه به چس ناله بزرگتر از يک
(GolVaje/ChosNale >>1)
2. سندروم دپرسيون: گل واژه به چس ناله زير يک
( GolVaje/ChosNale <<1)
3. سندروم ماليخوليا: قلمبه بر چس ناله به علاوه گل واژه بالاي يک
( Gholombe/(ChosNale+GolVaje)>>1)
4. سندروم هيستري + ساير مشکلات رواني -عصبي زنانه: چس ناله بر قلمبه بعلاوه گل واژه ميل ميکند به بي نهايت
(ChosNale/(Gholombe+GolVaje)->Infinity)
خوب شايد اعتراض کنين که با يه همچين روانشناسي اي آدم تا بياد لب بجنبونه سريع يه دوجين بيماري عصبي و رواني ميبندن بيخ ريشش و طرف رو روز روشن روونه امين آباد ميکنن. اينجا بايد يه نکته اي رو ياد آوري کنم اونم اينه که: اصولا هم پزشکي و هم روانشناسي بيش ازينکه دغدغه معالجه آدماي مريض رو داشته باشن دغدغه مريض کردن آدماي سالم رو دارن. اگه مخالفين اجازه بدين يه مثال بزنم:
مثلا همين جيگرکي هارو در نظر بگيرين که دم دست ترين شغل شريف اين مملکتن و شايد هم تا حدي نسخه وطني فست فود حضرات. خوب اگه تا بحال از جلوي جيگرکي رد شده باشين حتما ديدين که هميشه خدا يه تيکه پيه انداختن رو آتيش تا بو و دود ايجاد شده دل از هر رهگذر سيري ببره ، رهگذر گشنه که پيشکش. جدا ازين ترفند تبليغاتي حضرات جيگرکي که انصافا از لحاظ ماهيت کار هيچ تفاوتي با تبليغات مک دونالد و غيره نداره ، نکته اصلي درينجاست که "جيگرکي خوب" کسي ست که : "به هر رهگذر سيري هم بقبولاند که گرسنه ست و حياتي ترين نياز او درين لحظه خاص همانا يک يا چند سيخ جگر است". با اين تعريف از جيگرکي خوب ميبينيد که تعريف بنده از روانشناس خوب هم پر بيراه نيست (حساب پزشکي را بعدا سر فرصت خواهم رسيد!). به اين ترتيب روانشناس خوب کسي ست که: "از نظر او همه ديوانه اند مگر اينکه روانشناس باشند!". بگذرم.
غرض ازين خزعبلاتي که بافتم اين بود که وبلاگ ميتونه براي علم محترم! روانشناسي حکم همون شوندوزک آويزون به گردن دکترا رو پيدا کنه (اون ماسماسکي رو ميگم که باهاش ضربان قلب رو ميشنون يا فرضا همون چوب بستني که ميتپونن تو حلق ملت). يعني تا بيان و مرض يکي رو بفهمن بايد مجبورش کنن يکي دو ماهي بلاگه تا ببينن نسبتهاي طلاييش چيه! و البته مشخصه که با اين ترفند کثيف به مقصود اصلي خودشون که همانا ديوانه کردن هر انسان عاقل و محتاج کردن اون به روانشناس و روان پزشک و روانکاو هم هست، ميرسن.