|
هیچ فکر نمی کرد اینقدر خوش شانس باشد، کی فکرش را میکرد؟ یک اسپرم بی سرپناه که چسبندگی اش را هم، از دست داده، نشانی اش را گم کند. کله کوچک و پر انرژی اش خیلی هیجان انگیز بود ولی مدام دمش را تکان می داد و اعصابم را خورد می کرد. روزها توی جیبم می خوابید و هر وقت دختر خوشگلی از کنارم رد می شد، یک گاز ضعیف از بازویش می گرفت.کسی متوجه اش نمی شد، خوب یک سوزش سطحی آنهم توی این دنیای عجیب و غریب که دقیقه ای یک مرض تولید می شود اصلا چیز مهمی نبود. شب ها خوابش نمی برد و یک بند حرف میزد. اینکه چطور از بدن یک زن بو گندو فرار کرده و خودش را نجات داده! البته اغراقهایی هم می کرد که به رویش نمی آوردم. مثلا میگفت من هر وقت به تخمک ها می رسیدم جایم را میدادم به دوستانم و خودم کنار می کشیدم! ولی کی باور می کرد؟ موجودات فرصت طلب! علاقه ی زیادی به حقوق بشر و حمایت از طبیعت و این مزخرفات داشت. به خیال خودش به خاطر کاهش جمعیت و اینکه یک سگ دیگر توی این دنیای کثیف پا نگذارد این کار را کرده بود و گرنه کدام اسپرم احمقی یک جای نرم و مرطوب را ول می کند، می آید توی این خیابانهای آلوده. بعد هم تکرار میکرد که من نه، یکی دیگه! کار از ریشه خرابه! یک نفر باید قدم اول را بردارد دیگر. مدام میگفت ما اسپرمها موجودات بدبختی هستیم . همیشه در حال جنگ و گریز . خوب البته بی بته بودن خودشان را دراین قضیه دخیل می دانست . از مشکل بی هویتی خیلی حرف میزد و میگفت ما فقط یاد میگیریم رقابت کنیم ، دل نبندیم و زود بمیریم. از دوستانش خوشش نمی آمد به نظرش آنها موجودات بیشعور و کتاب نخوانده ای بودند که فقط چشمشان دنبال این است که یک تخمک بی خاصیت پیدا شود و آنها آویزانش شوند.
جاهایی که خاطراتش غم انگیز می شد دمش را بیشتر تکان می داد و نمی فهمیدم چی بلغور میکند. مثلا اینکه بدن زنها خیلی جای پر خطری است و هیچوقت دوست نداشته آنجا بماند و یا اینکه همه دوستانش را در یک شب طولانی از دست داده است. خیلی بی تفاوت نگاه می کرد و وقتی خسته می شد می رفت توی جیبم و دیگر حرف نمی زد. خیلی هم طول نکشید، به همین اندازه که یک گوش مفت گیربیاورد و حالا بدون خداحافظی از پیشم برود. ومن هیچ خاطره ای از یک اسپرم فراری به جز سوزشی دردناک توی بازویم نداشته باشم. |