بنام خداوندي که خوب است و خوبي ها را دوست مي دارد همانا بر ما دانش آموزان عزيز واضح و مبرهن است که ادب بسيار خوب مي باشد و ما نيز خيلي دلمان مي خواهد که مانند بعضيها روزهايمان را عين آدمي بگذرانيم تا بتوانيم در انشاي خويش نمره هاي خوبي بگيريم تا ننه مان بگويد که قربانمان مي رود الهي، که اين همه ناز مي باشيم. به جان آقا جانمان ، دلمان مي خواهد که صبح تا شب کارهاي نيک بکنيم، از جمله پيرزنها را به آنور خيابان برسانيم. آقا جانمان ميگويد دنياي ما مانند آخرت يزيدست. هرچند بر ما دانش آموزان عزيز واضح و مبرهن مي باشد که يزيد آدم بدي مي باشد اما آقاجان ما آدم خوبي مي باشد پس دروغ نمي گويد. حتي ننه ما سه بار فاصله انگشت شست و اشاره اش را گاز مي گيرد وقتي آقاجانمان از اين حرفها مي زند و ميگويد : مرد کفر نگو. آقا به جان ننه مان ما کفر نمي گوييم ، بي ادب هم نمي باشيم، دنيا هم خيلي خوب مي باشد ، همه آدمي ها هم ناز مي باشند، خدا هم مهربان مي باشد ، اسب هم حيوان نجيبي مي باشد و در قفس ما، کرکس که هيچي، لاشخور هم باشد، ما خوشمان مي آيد . اما به جان ننه مان ، به خدا ، به جان مرحوم پدربزرگمان، آقا اصلا به جد و آباد خود شما قسم که راست مي گوييم، آخر: ما امروزمان را مثل سگ حسن دله گذرانديم!
ساک را که از در می گذاری بیرون، همه چیز تمام می شود. رومبلی های گلدار خودشان را ولو می کنند روی زمین و لباسهای شسته شده، روی هم تلنبار می شوند و بوی تمیزی، اتاق را پر می کند. یک جرعه چایِ نخورده، ته استکان سفت می شود و یک لایه غبار نرم می نشیند روی کتابخانه. نور می آید و می رود و پرده ها بی آنکه تکان بخورند چینهایشان را سفت می گیرند و نور را پرت می کنند روی فرش اتاق.
کنسرت چکه های آب به سکوت غم انگیزی تبدیل می شود و لکه های زرد خودشان را فرو می کنند به کاشی های سفید. انگار همین که ساک را می گذاری بیرون، یک بویی از خانه می رود و وقتی بازمی گردی، انگار خانه بوی دیگری گرفته. بویی شبیه فراموشی، شبیه ماندگی.
اینجا زمان هیچ مفهومی ندارد، همانطور که زنی با دهان باز و کتاب دعایی در دستش به خواب رفته، زنی دیگر بچه اش را به باد کتک می گیرد تا نماز زیارتش را بخواند. اینجا آدمها هیچ فرقی با هم ندارند، قانون این است، همه باید یک شکل باشند تا حاجتشان برآورده شود. اینجا بوی عرق تن زنان زائر با بوی گلاب و عود توی هم می رود و از درز خنکِ دیوارهای سنگی، صدای گریه ی زنانه با ناله های کلفت مداحان قاطی می شود. برای زنان عرب و صدا بلند که حرف زدنشان آدم را آزار می دهد یا برای مردان سیه چرده ی قد بلند که دود سیگارشان مزه ی دهان آدم را تلخ می کند یا برای بچه های پا برهنه ای که کش شلوار و آب دماغشان یکی شده ، هیچ فرقی نمی کند که ساعت دیواری با آن عظمتش چه وقت را نشان می دهد. برای آنها فقط حضور است که اهمیت دارد.
دلت می خواهد بد و بیراه بگویی، لقد بزنی، و هرکاری بکنی تا آدمهای پشت سر، دستشان را نکشند روی کمرت و این بوی لعنتی از دماغت بیرون برود. ولی حق نداری، تو هم مثل همه ی این آدمهایی. آدمهایی که از دور فقط دستهای رقصان شان را می بینی. آدمهایی که التماس می کنند که دستشان برای لحظه ای پنجره های سرد و سفید و کنگره دار را لمس کند، حتی اگر به بهای جانشان تمام شود. آدمهایی که هر جا ،این پنجره های کنگره دار را ببینند ، آویزانش می شوند و لباسهای تنشان را، با بوی فلز تبرک می کنند. انگار جنس همه ی این آدمها توی این فضا یکی می شود
اینجا حرم امنی است که تمام آدمهای دنیا را در خودش جای می دهد. چقدر خسته به نطر می رسد، با اینکه هر روز غبارش را می گیرند، باز هم خسته است. نیاز دارد که ساعتی این هیاهو را پرت کند توی خیابان و آرام بگیرد.
ساک را که از در می گذاری تو، دوباره همان بو می آید. چراغها را که روشن می کنی، خانه جان می گیرد و حالا بعد از ساعتها استراحت، سعی می کنی خلا زمان را پر کنی، خلا یک هفته بی زمانی را ، با تلفن های مداوم و چک کردن آفلاین ها و پیغامها و هرچیزی که پیوندت دهد با زمان حال. تا ساک ها را جابه جا نکنی درست نمی شود. هنوز ممکن است خبری توی سوراخهای زمان گیر کرده باشد. سعی ات را می کنی ولی هیچ چیز به یاد نمی آوری.
راست می گوید مادر، که سفر جز عمر آدم حساب نمی شود
بازگشت رينگو يا سيرک خليل عقاب با برنامه هاي متنوع
ماجراي نمايشگاه هم براي خودش داستاني بود. قبل از نمايشگاه قرار شده بود دوست دختر عماد بيايد براي حضرات بازديد کننده توضيح دهد. خير سرمان آمديم مدرن رفتار کنيم که مثلا استفاده ابزاري از يک عليا مخدره زيبا و رد کردن نرم افزار ذيل دلبريهاي حضرت! روزي که قرار بود حضرت عليه نزول اجلال فرمايند در آن دفتر نقلي ، از طرف يک شرکت ديگر هم مي خواستند بيايند براي قرارداد شبکه و اين داستانها ، وضعيت عجيبي شده بود. عماد گير داده بود که امین سنگ تمام بگذار و آبروي مرا جلوي دخترک بخر که از بد حادثه با پدرش مي آيد. مسعود که خداي ايده هاي صد من يک غاز است کف شرکت را آب ريخت و شست که مثلا تميز شود و بعدش هم به بچه ها تذکر داد که ازانجا که سه ليوان آبرومند بيشتر نداريم، در صورت تعارف لطفا به يک مرسي اکتفا کنند و هيچ بر ندارند که ضايع مي شود! بعد هم يک کاغذ برداشتيم و رويش بزرگ نوشتيم بايگاني و روي يکي ديگر هم مديريت. بايگاني را چسبانديم به در آشپزخانه و مديريت را به در توالت! و هر دو در را محکم بستيم. آخر، سرجمع شرکت يک اتاق بود با ظرفيت حداکثر سه نفر و خوب فکر کرديم با اين دو تابلو کمي وسيع تر به چشم مي آيد. طبق معمول تقسيم وظايفي هم شد: مديرعامل و مدير فني که کاوه و مسعود، منشي و آبدارچي هم من و عماد!(چاره اي نبود آخر منشي و آبدارچي مان کجا بود آن روزها) تا به اينجايش همه چيز خوب بود و در حد وسع آبرومندانه.
باران بدي مي آمد آن روز... همين طور که منتظر حضرات بوديم زنگ شرکت پشت هم به صدا در مي آمد. هر چه رفيق داشتيم و نداشتيم عدل همان روز هوس آمدن به شرکت را کرده بودند: آرش ها و داوود و کیانوش و نریمان و ... به جز خودمان هشت، نه نفري شدند و البته با حساب ما چهار نفر اصلي ده دوازده نفري آدم در يک اتاق نقلي و يک راهروي کوچک. اشکم در آمده بود. جا براي نشستن نبود، سهل است ديگر عبور هم نمي شد کرد. خودم که ايستاده بودم، کاوه هم. کف شرکت تقريبا مي توان گفت تبديل به لجنزار شده بود، ترکيب ايده احمقانه مسعود و کفشهاي تميز رفقا! کاوه در گوشم مي گفت: امین يه چاره اي پيدا کن. گفتم به من چه آخر، اينها دو تايشان رفقاي من اند بقيه اراذل دور مسعود اند و تو. گفت نکته همين جاست. روي تو به اينها بازتر است و تازه تو هم که خوراک اين کارهايي! بهشان بگو امروز را بيخيال شوند. تا آمدم بگويم (راستش اينکه رويش را داشتم ، خيالي نبود) حضرت عليه و پدر محترم تشريف آوردند. منصف باشم ، دخترک عينهو عروسک بود طوري که راه که مي رفت مي گفتي يقين قدم بعدي مي شکند. ريز اندام و زيبا و با پدري عصا قورت داده که با مشاهده يک دفتر درب و داغان و دوازده سيزده نفر اراذل و تصور اينکه دخترش به تنهايي مي خواسته به اينجا بيايد از همان بدو ورود خون خونش را مي خورد و چشمانش عينا کاسه خون بود. به هر زحمتي بود در راهرو جايي خالي کرديم تا ابوي محترم نزول اجلال کنند روبروي ما. و طبق معمول بنده شدم مسئول مهار ابوي تا مسعود فرصت کند نرم افزار را به عروسک گير کرده ميان اينهمه نگاه آموزش دهد. و چه آموزشي! آن روزها مسعود ترمز بريده بود، کوچک و بزرگ هرکه دم دستش مي رسيد مي خواست اصول مهندسي نرم افزار را به او ياد دهد و حداقل مدت هم دو ،سه ساعت! پيشتر به او سپرده بوديم که جان مادرت يک امروز را بيخيال شو که به خير بگذرد، اما بازهم ازآن اتاق مي شنيدم که عنقريب است مسعود دخترک را با Object Oriented خفه کند!
بالاخره موفق شديم جمعي از اراذل را دک کنيم، نه به اين سادگي. به کاوه سپردم که خيلي آرام صدايشان کند و بگويد برويم بيرون قدمي بزنيم و سيگاري دود کنيم ...
حالا من مانده بودم و ابوي محترم و سکوتي سنگين و کسالت بار. کله مردک پنهان شده بود پشت روزنامه اي که از روي ميز برداشته بود. و طفلي نمي دانست که آن ورق روزنامه را خود من نصف کرده ام و مي دانم که پشتش يک نيم صفحه آگهي ست و ديگر هيچ. يک ساعتي ميشد که همان نيم صفحه مقابل صورتش بود. آمدم سر حرف را باز کنم تا کمي محيط قابل تحمل شود.
- خوب خيلي خوش آمديد جناب فلاني ، اميدوارم وقتتون خيلي تلف نشده باشه، مجله هست ها!
... روزنامه را کم کم آورد پايين. شده بود عينهو آقاي وندال يوگي و دوستان، فقط دود از گوشهايش بيرون نمي زد، فکر کردم عنقريب است که بترکد، آمدم درستش کنم:
- آقاي فلاني بنده تعريف شما را از عماد زياد شنيده ام
-- ببخشيد عماد کيه؟
گند زده بودم ظاهرا، اين مرتيکه براي من خالي بسته بود که با خانواده آن مادام کلمبو رفت و آمد دارد، طوري هم بسته بود که من فکر مي کردم با پدر دخترک پسر خاله است. حالا چه خاکي به سرم مي کردم، چطور به اين مردک بر سر غيرت آمده مي گفتم عماد کيست؟ يک لحظه خواستم بزنم زير همه چيز، بگويم اين کثافت بي همه چيز ، رفيق همان دختر بي حياي خود الاغت است و تو هم اکنون با اين روزنامه نصفه و آن کله کچل و اين پز و افاده نيم بند و خود بزرگ بيني مهوعت هيچ نيستي مگر مانعه الجمع اين دو عوضي! که ديدم اگر حکايت قرمساقي اين حضرت باشد لابد بنده هم نقش جاکش ماجرا را بازي مي کنم!
اين بين عماد (آن ترک فرزانه) يکراست آمد و جلوي ما رفت داخل اتاق مديريت! خوب ناگفته پيداست که شنيدن صداي سيفون از اتاق مديريت ديگر همه چيز را پاک به گند کشيد.
هنوز پدر مادام کلمبو نترکيده بود که بازهم زنگ به صدا در آمد. اين بار از همان شرکتي بودند که براي قرارداد بايد مي آمدند. هيچ نمي توانستم بگويم، خفقان مرگ گرفته بودم. مردک هيچ از جاي خود تکان نخورد، لاجرم ، کسي که براي عقد قرار داد آمده بود بايد يک نيمدور کامل ميزد تا بتواند از برابر آقاي وندال عبور کند يعني رويش مقابل من که پشت ميز بودم و ماتحت مبارکش هم عبور کننده از پس کله وندال، عبور کرده و نکرده چشمان از عصبانيت ورقلمبيده مردک را مي توانستم تصور کنم و سرنوشت قرارداد و نمايشگاه را که هردو در اين اصطکاک ظريف ماتحت مديرعامل و کله کچل مسيو کلمبو نابود مي شدند... پ.ن: هزارمین کامنت: شیدا:با طعم شکلات يا بي طعم شکلات؟!
....
مي گم درسته من اهل گرفتن يقه ي ملت و کشيدنشون تا توي وبلاگم نيستم... اما اگه يه سرک بزني جاي دوري نمي ره ها...
قرار بود واسه بعضي مطالب نظر تخصصي بدي ها...!
- چندبار بهت بگم؟ خودت هم میتونی بیای اونجا تماشا کنی! چیه؟ میترسی ماشین تون خط بیافته؟من بهش قول دادم.
- که بیاریش تو ماشین بابای من؟
- برای تو که کاری نداره. داره؟ بگو به بابات 2 ساعت می خوام ماشین رو. من توی یه کوچه ی خلوت پارک میکنم.روکش رو هم جورش میکنم. باشه؟
- اصلا به من چه؟ مگه گناه کردم که بابام ماشین داره! من اصلا رفاقت و اینا حالیم نیست! حالا اومدیم اون وسط دختره جیغ و داد کرد یا اینکه به حال خودتون نبودین یکی گیرتون انداخت. فکر اونجاشو کردی؟ بابام دیگه رام نمیده خونه. میگه تو هم اینکاره ای.
- مگه نیستی؟
- خفه ..... صدبار بهت گفتم به من فحش نده. حالا چون نمیتونم ماشین بدم، باید اعضای بدن ننه ام رو بریزی تو اون دهن نجست؟ تو خجالت نمیکشی؟ مگه خونه نداری؟ دختره خونه نداره؟
- نه بابا. ننه باباش سیریچ ان! جدی فکر میکنی کار بدی داریم می کنیم؟ الان همه همین ان. هم امن تره، هم کسی ..
- برو بمیر.
- میرم ولی اگه بدونی چه ..
- خفه دیگه نذار دهنم و وا کنم اونچه لایقته .. حالا کی هست یارو؟
- به تو ربطی نداره. چیه؟ هوس کردی؟ من میگم تو روکش رو جور کن. من از خجالتت در میام اساسی.
- تو؟ تو الان لنگی خودت بدبخت!
- فکرشو بکن تو نصف خیابونای این شهر ماشین های پارک شده ای هست که وقتی روکششون رو برداری ...
- شرم آور نیست به نظرت؟
- نه این خیلی طبیعیه که وقتی جایی رو نداری و هیچ کس هم تحویلت نمیگیره ..
- حالا کدوم کوچه می خوای ..؟
- چیه؟ می خوای بیای تماشا؟
- نه. اینقدر هم کثیف نشدم هنوز.
- ازاون که فکر میکنی بیشتر.
- من تصمیمم رو گرفتم.
- چی؟ میدی دیگه؟
- نه متاسفم...
- ببندش بابا. نخواستیم. رو رفاقتت حساب کردم وگرنه ماشین بابای سعید هم تمیزتره هم ... لامصب! اونم روکش نداره آخه! اصلا به جهنم. کی گفته باید روکش ...
- بی خیال! خوش بگذره!
- میگذره. فقط یه چیزی.
- چی؟
- چون میدونم خیلی کثیفی میگم، اگه اومدی روکش یادت نره اولا. بعدشم سر کوچه ی خودت و بابات از همه جا امن تره.