مرا به اسم کوچکم صدا بزن
 

امشب همه نوارها مرتب چيده شده اند. منم. و تک چراغم. و کتاب روبرو.
ديشب، ديشب بود.
نوارها به هم ريخته بود، موسيقي مدام عوض مي شد، چراغها روشن بود، ورق پاره ها پراکنده و من هي قدم مي زدم لابلاي خش خش اين کاغذ پاره ها.
صدايي هم مي آمد. صداي نازک و نرمی.
اما امشب،همه نوارها صاف، کنار ضبط ايستاده اند. من دراز کشيدم. تک چراغ است. و کتاب روبرويم.
صدا کجاي امشب جا مي شود؟

پ.ن:از اینجا

 
توسط کرم دندون در 26 مهر 1385 2:26 بֽظֽ | | نظرات (26)
 

 

بهانه های کوچک خوشبختی یا نوستالوژی صبح جمعه با شما
 

صبح هاي جمعه با صف نون بربري مي گذشت . کتاب قصه تو دست و صداي هره کشيدن تنور و دستاي شاگرد نونوا که خميرها رو ورز ميداد و يه قاشق مايه مي انداخت رو نون و با انگشتاي چابکش چهار تا خط مي انداخت روش . بعد هم نونوا که تند تند خميرا رو پهن مي کرد روي پاروي نونوايي و مي ذاشتشون داخل تنور . غرغر و گلايهء مردم هم بود از بي نوني و اينکه بايد وايستن تا تنور بعدي و بيشتر از همه هم لج يه دونه ايها در مي اومد که واسه يه نون بايد کلي واستن، اما مثه روزاي ديگه کار به دعوا و زد و خورد و فحش کاري نمي کشيد. آخه جمعه صبحها همه خوش اخلاق بودن . اخم جايي نداشت و مردم دلشون نمي خواست روز تعطيلشونو خراب کنن. درد دلها بود که ساده و صميمي سرريز مي شد و گوش آدم مثه شنيدن يه قصه از پي شون مي رفت.
گاهي هم بازي چشما بود با يه دختر زنبيل به دست که دوست داشت ببينه چقد مي تونه پسرا رو مات خودش کنه و نگاشون طرف اون مياد يا نه ؟ بلند مي خنديد و هي چپ و راست مي رفت، تا مثلن بگه طبيعيه و اين کارا رو واسه نگاه تو نمي کنه، اما واي اگه کسي محلش نميذاشت ، يهو ساکت و گوشه گير ميشد . قند تو دل آب مي شد با يه اشارهء ابرو و يه لبخند لب.
بهار که بود و تابستون ، مردم تن به خنکاي سپيده مي دادن و همه بيرون از نونوايي صف مي کشيدن. سوز سرما که مي اومد و بارون خزون ، همه مي خزيدن تو نونوايي تا با آتيش دور تنور و نفساي همديگه گرم شن.

جمعه ظهرا پر شادي بود، کلي بهونه واسه خوشبختي . بهترين ناهار هفته رو مي خوردي چون همه دور هم جمع بودن . آفتابي که از شيشهء اتاق نشيمن وسوسه مي کرد تا تن به رخوت گرما بدي .
قصهء ظهر جمعه هم بود ، با اون صداي جذاب .
بهتر از همه برنامهء کودک بود و فيلم سينمايي. با تلويزيوني که دو تا کانال داشت و بهترين برنامش راز بقا بود ، برنامه کودک و فيلم سينمايي جمعه ها ، يه مراسم سنتي مي شد تا همهء خونواده از پير و کوچيک و جوون بشينن پاي اين دو تا و اي کاش که اين فيلما تکراري نمي شد اينقدر . سالهاي خاکستر بود و عمر مختار و لسيان چيني و قانون هندي و کميسر متهم مي کند رومانيايي .............
تا وقت نهار دعوا مي شد سر ضبط فکسني خاکستري که درش از جا کنده شده بو د و بايد اريب به ديوار تکيه ميداد تا نوارو تو خودش نگه داره . بيشتر از همه هم صداي هايده بود و روحپرور .
آدم ، تاب اين همه خوشبختي و لذتو نداشت. شايد واسه همين بعد ازظهرش حال همه گرفته مي شد و فکر بدبختياي هفته اي که داره مياد ، راحتشون نمي ذاشت. اما تو که بچه بودي ميزدي بيرون و گل کوچيک و الک دولک و هفت سنگ و روبرت و شير پلنگ و قلعه بازي ، يا گل کوچيک و شوت يه ضرب .
امروز جمعه است و دنيام سخت متفاوت...

 
توسط کرم دندون در 20 مهر 1385 11:20 بֽظֽ | | نظرات (23)
 

 

ضرورت چيزي حس مي شود
 

چيزي مثل دستمال توالت
يا استتارِ لباس هاي زير، روي طناب
يا شامپوي ضدِ موهاي چرب
چيزي مثل يك نگاه عاشقانه
به دوست دخترِ كسي كه ازش متنفري.
فقط بايد حسش كنم
بعد از جا بلند مي شوم
و با يك دستشويي نه چندان ساده،
همه چيز را فراموش مي كنم.

 
توسط کرم دندون در 15 مهر 1385 6:46 بֽظֽ | | نظرات (22)
 

 

بوسه. جنسیت. تنفر
 

می بوسمت
انقدر محکم
که از جنسیتت
بیزار شوی

 
توسط کرم دندون در 9 مهر 1385 0:42 بֽظֽ | | نظرات (44)
 

 

پاییزی ترین فصل سال
 

صدای نامفهوم سگِ مریض می پیچد توی اتاق، مرغها شیهه می کشند و خروس مزاحم ساعت سه بعدازظهر را اعلام می کند. باد درست و حسابی نگرفته. عین آتش منقل که نمی گیرد و قرمز نمی شود ، اگر زیاد باد بزنی. گرما هنوز عرق درمی آورد و پرده های نارنجی، اتاق را تاریک کرده اند.یک بوی عطسه آور می آید و می رود. خارش می افتد به جان موهای دماغ، نمی آید، ولی اشک آدم را در می آورد. هنوز باد، گرفته نگرفته، بدجوری دلگیر شده اتاق. بوی تاریکی دارد از بیرون می آید. دیگر تقصیر نارنجی ها نیست. هوا بفهمی نفهمی به قرمزی می زند. ساعت انگار روی سه بعدازظهر مانده . عقربه بزرگه دارد جان می کند ولی انگار نه انگار. صدای سگِ مریض ، دیگر صدا نیست، زوزه هم نیست، صورتش را گرفته روبروی پنجره و یک لنگه پا خودش را می خاراند. انگارکه خواب آدم، دم نکشیده باشد و هی دهن دره کند. دست آدم نیست که، همش تقصیر این بوی لعنتی است ...
با اینکه درختان سبز هنوز سرو کله تکان می دهند، برگهای زرد ِ توی پیاده رو را، هرروز رفتگر نارنجی جمع می کند و می پاید که درخت خوب لخت شده یا نه. انگار دلش نیست که این بو بپیچد و همه خبردار شوند. انگار بترسد از یکرنگی با سنگفرش خیابان یا شاید خوشش نیاید از این فصل یا اصلا شاید این بو دلش را بهم می زند. مثل بوی کلم پخته که مادر بار می گذارد و لج آدم را در می آورد ...
نشانه ها همیشه کار دست آدم می دهند. مثل همین بوها که پر از نشانه اند و این همه آدم که توی ترافیک، منتظرند تا خریدهایشان را که بوی نویی می دهد، پرت کنند توی کمد و خستگی پاها را با لذت نگاه کردنشان از یاد ببرند. بوی نویی، بوی دفترهایی که باز نشده اند ، بوی ورنی های براق و کرک نگرفته، بوی نوک مداد قرمزهایی که رنگ می داد به عرق ِدستمان، از همانها که یک نوار سفید دور سرشان پیچیده بود، همان ها که رنگش صورتی بود نه قرمز ، و نرم می کشید روی کاغذ و آدم کیف می کرد وقتی نقطه می گذاشت و خط کشی می کرد دفترهای کاهی را ...
چه می دانم، همه اش از این بوها می آید دیگر ...
این بار بوی پاییز را، نه از تن ِ هوا و درخت و پنجره، از زبان ناتوان خودم بشنوید، که آلرژی تغییر فصلم عود کرده و حالم حسابی خراب است

پ.ن:واقعا براتون متاسفم.

 
توسط کرم دندون در 2 مهر 1385 9:18 قֽظֽ | | نظرات (42)