|
صدای نامفهوم سگِ مریض می پیچد توی اتاق، مرغها شیهه می کشند و خروس مزاحم ساعت سه بعدازظهر را اعلام می کند. باد درست و حسابی نگرفته. عین آتش منقل که نمی گیرد و قرمز نمی شود ، اگر زیاد باد بزنی. گرما هنوز عرق درمی آورد و پرده های نارنجی، اتاق را تاریک کرده اند.یک بوی عطسه آور می آید و می رود. خارش می افتد به جان موهای دماغ، نمی آید، ولی اشک آدم را در می آورد. هنوز باد، گرفته نگرفته، بدجوری دلگیر شده اتاق. بوی تاریکی دارد از بیرون می آید. دیگر تقصیر نارنجی ها نیست. هوا بفهمی نفهمی به قرمزی می زند. ساعت انگار روی سه بعدازظهر مانده . عقربه بزرگه دارد جان می کند ولی انگار نه انگار. صدای سگِ مریض ، دیگر صدا نیست، زوزه هم نیست، صورتش را گرفته روبروی پنجره و یک لنگه پا خودش را می خاراند. انگارکه خواب آدم، دم نکشیده باشد و هی دهن دره کند. دست آدم نیست که، همش تقصیر این بوی لعنتی است ...
با اینکه درختان سبز هنوز سرو کله تکان می دهند، برگهای زرد ِ توی پیاده رو را، هرروز رفتگر نارنجی جمع می کند و می پاید که درخت خوب لخت شده یا نه. انگار دلش نیست که این بو بپیچد و همه خبردار شوند. انگار بترسد از یکرنگی با سنگفرش خیابان یا شاید خوشش نیاید از این فصل یا اصلا شاید این بو دلش را بهم می زند. مثل بوی کلم پخته که مادر بار می گذارد و لج آدم را در می آورد ...
نشانه ها همیشه کار دست آدم می دهند. مثل همین بوها که پر از نشانه اند و این همه آدم که توی ترافیک، منتظرند تا خریدهایشان را که بوی نویی می دهد، پرت کنند توی کمد و خستگی پاها را با لذت نگاه کردنشان از یاد ببرند. بوی نویی، بوی دفترهایی که باز نشده اند ، بوی ورنی های براق و کرک نگرفته، بوی نوک مداد قرمزهایی که رنگ می داد به عرق ِدستمان، از همانها که یک نوار سفید دور سرشان پیچیده بود، همان ها که رنگش صورتی بود نه قرمز ، و نرم می کشید روی کاغذ و آدم کیف می کرد وقتی نقطه می گذاشت و خط کشی می کرد دفترهای کاهی را ...
چه می دانم، همه اش از این بوها می آید دیگر ...
این بار بوی پاییز را، نه از تن ِ هوا و درخت و پنجره، از زبان ناتوان خودم بشنوید، که آلرژی تغییر فصلم عود کرده و حالم حسابی خراب است
پ.ن:واقعا براتون متاسفم. |