بهانه های کوچک خوشبختی یا نوستالوژی صبح جمعه با شما
 

صبح هاي جمعه با صف نون بربري مي گذشت . کتاب قصه تو دست و صداي هره کشيدن تنور و دستاي شاگرد نونوا که خميرها رو ورز ميداد و يه قاشق مايه مي انداخت رو نون و با انگشتاي چابکش چهار تا خط مي انداخت روش . بعد هم نونوا که تند تند خميرا رو پهن مي کرد روي پاروي نونوايي و مي ذاشتشون داخل تنور . غرغر و گلايهء مردم هم بود از بي نوني و اينکه بايد وايستن تا تنور بعدي و بيشتر از همه هم لج يه دونه ايها در مي اومد که واسه يه نون بايد کلي واستن، اما مثه روزاي ديگه کار به دعوا و زد و خورد و فحش کاري نمي کشيد. آخه جمعه صبحها همه خوش اخلاق بودن . اخم جايي نداشت و مردم دلشون نمي خواست روز تعطيلشونو خراب کنن. درد دلها بود که ساده و صميمي سرريز مي شد و گوش آدم مثه شنيدن يه قصه از پي شون مي رفت.
گاهي هم بازي چشما بود با يه دختر زنبيل به دست که دوست داشت ببينه چقد مي تونه پسرا رو مات خودش کنه و نگاشون طرف اون مياد يا نه ؟ بلند مي خنديد و هي چپ و راست مي رفت، تا مثلن بگه طبيعيه و اين کارا رو واسه نگاه تو نمي کنه، اما واي اگه کسي محلش نميذاشت ، يهو ساکت و گوشه گير ميشد . قند تو دل آب مي شد با يه اشارهء ابرو و يه لبخند لب.
بهار که بود و تابستون ، مردم تن به خنکاي سپيده مي دادن و همه بيرون از نونوايي صف مي کشيدن. سوز سرما که مي اومد و بارون خزون ، همه مي خزيدن تو نونوايي تا با آتيش دور تنور و نفساي همديگه گرم شن.

جمعه ظهرا پر شادي بود، کلي بهونه واسه خوشبختي . بهترين ناهار هفته رو مي خوردي چون همه دور هم جمع بودن . آفتابي که از شيشهء اتاق نشيمن وسوسه مي کرد تا تن به رخوت گرما بدي .
قصهء ظهر جمعه هم بود ، با اون صداي جذاب .
بهتر از همه برنامهء کودک بود و فيلم سينمايي. با تلويزيوني که دو تا کانال داشت و بهترين برنامش راز بقا بود ، برنامه کودک و فيلم سينمايي جمعه ها ، يه مراسم سنتي مي شد تا همهء خونواده از پير و کوچيک و جوون بشينن پاي اين دو تا و اي کاش که اين فيلما تکراري نمي شد اينقدر . سالهاي خاکستر بود و عمر مختار و لسيان چيني و قانون هندي و کميسر متهم مي کند رومانيايي .............
تا وقت نهار دعوا مي شد سر ضبط فکسني خاکستري که درش از جا کنده شده بو د و بايد اريب به ديوار تکيه ميداد تا نوارو تو خودش نگه داره . بيشتر از همه هم صداي هايده بود و روحپرور .
آدم ، تاب اين همه خوشبختي و لذتو نداشت. شايد واسه همين بعد ازظهرش حال همه گرفته مي شد و فکر بدبختياي هفته اي که داره مياد ، راحتشون نمي ذاشت. اما تو که بچه بودي ميزدي بيرون و گل کوچيک و الک دولک و هفت سنگ و روبرت و شير پلنگ و قلعه بازي ، يا گل کوچيک و شوت يه ضرب .
امروز جمعه است و دنيام سخت متفاوت...

 
توسط کرم دندون در 20 مهر 1385 11:20 بֽظֽ | | نظرات (23)