کمي جلوتر از صداي تلق تلق کي بورد و چليک چيليک موسِ کنار دست، يک پنجره مشبک قدي است.
خانه آجري چند طبقه قرمز رنگي آن طرف کوچه است. با بالکنهايي از جنس همان آجر.
يکي از توريها که باز باشد، تا ته يک راهروي دراز پيداست که از يک سمت طولش نور ميگيرد. ته راهرو يک تلفن نارنجي رنگ است که روي يک ميز قهوهاي پايه کوتاه گذاشتهاند. هر از گاهي پيرزني از داخل يکي از اين خانهها بيرون ميآيد. آرام. آنقدر که حوصلهات را حسابي سر ببرد. از ته راهرو سايه سياهرنگ لنگ لنگان نزديک ميشود، به نور بالکن پا مي گذارد، مي چرخد، نيم رخ ميشود و مينشيند و ديگر جز سر سفيدش چيزي نميبيني. دقيقهها بعد سرش را بالا ميآورد. آرام کمرش را راست ميکند بين راه گيسهايش تاب ميخورد تا اينکه نيمه راست شود. بر ميگردد و از نور خارج ميشود.
شايد از خيره شدن به آن تلفن نارنجي رنگ خسته ميشود، با خودش ميگويد بروم هوايي بخورم. بعد به هواي اينکه زنگ تلفن شنيده از جايش بلند ميشود که باز همان قدر آرام راه بيافتد سمت تلفنِ ته راهرو. برسد و ببيند که زنگي ديگر نميزند. کمي خيره شود. به گوشهايش شک کند. به راه رفتنش نفرين بفرستد و باز دوباره راه بيفتد سمت بالکن.
جلوتر از آن خانه همان سمت کوچه گنجشکي سريع جست ميزند روي سيمهاي برق. تاب ميخورد و به سرعت چپ و راستش را نگاه ميکند. فضلهاش را دو طبقه پايين تر مياندازد. دوبار ديگر به چپ و راستش نگاه مي کند و ميپرد ميرود.
جلوتر؟ هيچ. من نشستهام اين سوي خيابان اين سوي پنجره مشبک قدي.
بيدار که مي شوم خلق سگي دارم ، يا لااقل گه مرغي ترم از باقي اوقات. لابد ديگر عادت کرده ام که صبحها ، سگ بودنم را مثل کيف، دستم بگيرم و با خود ببرم. نمي دانم از خوابهاي بي سرو ته و پريشان شبانه است و بد خوابي يا چيز ديگر. تا يکي دو ساعت حوصلهء خودم را هم ندارم. به کمترين صدايي رم مي کنم. ريشم را اغلب شب مي تراشم تا مجبور نباشم وقت بيداري تصويرقيافهء خودم را توي آينه تحمل کنم. قديمترها تا پا ميشدم ، ناشتا و با مزهء تلخ دهان در جا سيگار روشن مي کردم که حالا ديگر سينه زه مي زند. حالا بيشتر دوست دارم که دمي به خمره بزنم سر صبح ، اگر مجالش باشد.
مدتيست که به تصويرها حساسم و صداها . پرهيز مي کنم از ديدن هر چيزي يا شنيدن هر صدايي. از تلويزيون که متنفرم و بي خيالش شده ام بالکل. مگر خبر عاجلي در راه باشد و ناچار باشم از شنيدن اخبار. چند روز پيش لينکي ديدم روي اينترنت ، مجموعه فلاشهايي که لابد بازيهاي بي آزاري بودند .
دريکی کودکی طنابي را مي چرخاند با هر فشار دکمهء اسپيس ، و سياهي از روي طناب بالا پايين مي پريد، اگر به موقع دکمه را نمي زدي تکه اي از بدنش بريده مي شد و خون شتک مي زد .
فلاش ديگر شکارچي که به جنگل رفته بود و بايد با تفنگش بوميها را مي کشت و گرنه ترتيبش را مي دادند .
فلاش ديگر ذره بيني بود که زوم مي کرد روي تقاطعهاي شهر و لابد بايد لذت مي بردي از ديدن عابرهايي که از خيابان مي گذرند و له مي شوند زير ماشينها.
ديگری لابد برای لذت بردن از بازی عمليات انتحاری فلسطينيها.
چندتاي مزخرف ديگر هم بود. غير از تبعيض نژادي که مستتر بود در فلاشهاي اول و دوم ، استفراغم مي گيرد از اين فکر کثيف که لابد بعد از طراحي هر کثافتي که به ذهنش رسيده ، خودش از لذت به خنده هاي هيستريک دچار شده. همان قضيهء روتن دات کام، و جمع آوري و نمايش حال به هم زنترين تصويرها و گزارشهاي ممکن. چند ساعتي حالم گرفته شد از ديدن فلاشها.
پرت شدم دوباره. غرض اين بود که ياد گرفته ام به چشمها و گوشهايم احترام بگذارم. اما اين حساسيت وقت تازه بيدارشدن به بيشترين حد مي رسد. براي همين تقريبن جايي به غير از پيش پايم را نگاه نمي کنم تا يکي دوساعت بعدترش.
دانشگاه هم که قوز بالا قوز شده . رفتن و ديدن قيافه هاي افسرده و درب وداغون دانشجوها کافيست که ظرفيتت را تکميل کند . بچه قرتيهايي هم که هول برشان داشته و دغدغه شان تنها شل و سفت شدن بند تنبانشان است و تمام وقت دنبال دخترها موس موس مي کنند و مي زنند و مي رقصند و با حماقت حال بهم زنشان شر به پا مي کنند و با سرو صدايشان سلب آرامش مي کنند، خودشان حکايتيند . از همه بدتر دخترهايي که با هره و کره ها و عشوه هاي خرکيشان ، معني وجودشان را در جلب توجه چشمها مي بينند . آن هم جلب توجه پسرهايي که يا نديد بديداند و يا در هر صورت کف کرده که در هر دو حالت به سوراخ ديوار هم رضايت مي دهند.
اما مادر صبحها بيدارم مي کند و مثل همهء آدمهايي که دليل تمام دردهاي خودشان را در اين مي دانند که فرصت خواندن را ازشان دريغ داشته اند پاپيم مي شود و من حوصلهء بحث ندارم به هيچ روي. لابد دلش خوش است صلاحم را نمي دانم و اگر بروم چيزکي ميشوم و نمي داند که با اين سن خر پير ، هر گندي مي خواستم بزنم تا حالا زده ام و خودم ميدانم که رفتن به صلاحم است يا نه. بگذرم.
امروز که زدم بيرون ، نمه باران يک ريز مي زد . سرم پايين بود که چشمم افتاد به کاندومي سوراخ شده و افتاده روي زمين که باران تکانش ميداد. در جا حس چندش آور لزج مانند اسپرم بودن برم داشت و ياد شعر خيام افتادم که
« آبي بوديم در کمري بنهاده
وز آتش شهوتي برون فتاده
فرداست که آب وبادي مارا ببرد
خوش مي گذران اين دو نفس با باده»
و چه نغمهء تلخي بوده ، پس اين دعوت به ابن الوقتي. بگذرم که اين خود حکايتي ديگرست.
دانشگاه که رسيدم عماد را ديدم ، يک ماهي مي شد که نيامده بود. از همان روز اول که ديدمش خوشم آمده بود. چشمهاي سياهي داشت که اندوه شرقي درشان موج مي زد ، سرشار از فروتني و شکيبايي و صبر بود ، اما تسليم نشده بود و بي صدا تلاش مي کرد .
بعد از کلاس، خودم زدم بيرون به اميد اينکه بروم تا گل فروشي و بنفشه ها را تماشا کنم زير باران . سر راه کرم خاکيهايي را ديدم که پس از باران از ترس خفه شدن در آبهايی که زير زمين می رود، از دل خاک بيرون می آيند و روي آسفالت می روند و يا له می شوند و يا طعمهء پرندگان.