|
کمي جلوتر از صداي تلق تلق کي بورد و چليک چيليک موسِ کنار دست، يک پنجره مشبک قدي است.
خانه آجري چند طبقه قرمز رنگي آن طرف کوچه است. با بالکنهايي از جنس همان آجر.
يکي از توريها که باز باشد، تا ته يک راهروي دراز پيداست که از يک سمت طولش نور ميگيرد. ته راهرو يک تلفن نارنجي رنگ است که روي يک ميز قهوهاي پايه کوتاه گذاشتهاند. هر از گاهي پيرزني از داخل يکي از اين خانهها بيرون ميآيد. آرام. آنقدر که حوصلهات را حسابي سر ببرد. از ته راهرو سايه سياهرنگ لنگ لنگان نزديک ميشود، به نور بالکن پا مي گذارد، مي چرخد، نيم رخ ميشود و مينشيند و ديگر جز سر سفيدش چيزي نميبيني. دقيقهها بعد سرش را بالا ميآورد. آرام کمرش را راست ميکند بين راه گيسهايش تاب ميخورد تا اينکه نيمه راست شود. بر ميگردد و از نور خارج ميشود.
شايد از خيره شدن به آن تلفن نارنجي رنگ خسته ميشود، با خودش ميگويد بروم هوايي بخورم. بعد به هواي اينکه زنگ تلفن شنيده از جايش بلند ميشود که باز همان قدر آرام راه بيافتد سمت تلفنِ ته راهرو. برسد و ببيند که زنگي ديگر نميزند. کمي خيره شود. به گوشهايش شک کند. به راه رفتنش نفرين بفرستد و باز دوباره راه بيفتد سمت بالکن.
جلوتر از آن خانه همان سمت کوچه گنجشکي سريع جست ميزند روي سيمهاي برق. تاب ميخورد و به سرعت چپ و راستش را نگاه ميکند. فضلهاش را دو طبقه پايين تر مياندازد. دوبار ديگر به چپ و راستش نگاه مي کند و ميپرد ميرود.
جلوتر؟ هيچ. من نشستهام اين سوي خيابان اين سوي پنجره مشبک قدي. |