امروز رابیش مرد.
 

امروز رابیش مرد. مادر گفت: زبون بسته! این پسره عجب دلی داره! حالا چجوری کشتش که زجرکش نشه؟ بازم عقل کردیم ها! وگرنه گناه زجرکشیدنش می افتاد گردنمون. این پسره هم که دلش از سنگه! بسکه مال حروم خورده به خدا. ولی خب اگه اون نبود، کی دلشو داشت؟ دامپزشک گفته بود که قانقاریا امانش نمی دهد و گفته بود قبل از اینکه زجر بکشد، راحتش کنید. پدر، انگار بچه اش مرده باشد گفت: اسمش را خودم گذاشتم، خودم پیداش کردم، خودم هم خاکش می کنم توی باغچه، بعد هم چند تا نفرین به کسی داد و در را پشت سرش بست. انگار پدر، خودش را یک جورهایی در مرگ رابیش مقصر می دانست.
مرد که سرش را به صندلی آهنی تکیه داده بود، از شیشه سبز اتاق نگهبانی، بیرون را می پایید. آنقدر بالا تنه ی مردم را دیده بود که حوصله اش سر رفته بود. همیشه پیراهن های مردانه و سینه های زنانه از جلو چشمش رد می شدند و بی آنکه حتی توجهشان به او جلب شود، سوار قطار می شدند. و او بی آنکه سرش را بلند کند، توی صندلی سختش فرو می رفت.
مرد با صدای سوت قطار از جایش پرید و دوباره لم داد روی صندلی. درست هفت ساعت بود که روی صندلی اش نشسته بود. صدای تلق تلق و سکون ریل ها و حرکات کروی چرخ های بزرگ با صدای نخراشیده ی قطار، توی ذهنش جا باز کرده بود وانگار آن صحنه ها جزو گوشت و پوستش شده بودند.
مرد، کیف دستی اش را روی زمین گذاشت و پایش به سطل زباله بزرگ زرد رنگی خورد که کنار ردیف های صندلی تکرار می شد. قفس بزرگ را توی دستش جا به جا کرد و دوباره کیف را برداشت. همانطور که تابلوهای راهنما را نگاه می کرد، چشمش به اتاق نگهبانی با شیشه های مات سبز رنگ افتاد. سرش را از سوراخ نیمدایره ای کرد تو و پرسید: آقا قطار بعدی کی میاد؟ صدای قیژی از صندلی بلند شد و یک صورت پف کرده و خواب آلود جلوی شیشه آمد. بفرمایید؟ پرسیدم قطار بعدی کی می آد؟ من بارم زیاد بود و نتونستم به قطار قبلی برسم. چشمان مرد چند بار به هم خورد و روی قفس آهنی میخکوب شد. شما که قصد ندارید اینو با خودتون ببرید تو قطار؟ چرا دقیقا همین کارو می کنم. نه اصلا امکان نداره، این خلاف قوانینه. خب پولشو می دم. براش بلیط هم خریدم. می دونید اون همیشه همرامه. خیلی دوستش دارم. الانم یه کار واجب دارم که باید حتما برم و کسی هم نیست که از پرنده ام نگهداری کنه.
مرد که بدش نمی آمد پستش را مهم جلوه دهد، چهره اش را در هم کشید و صدایش را صاف کرد، این امکان نداره، طبق قانون، هیچ حیوانی نباید وارد قطار شود. برخلاف انتظارش، مرد این بار اصرار نکرد و سرش را بلند کرد و از آنجا فاصله گرفت و روی یک صندلی خالی نشست. قفس را روی صندلی کناری گذاشت و پرنده را با بی تفاوتی نگاه کرد.
مرد با خودش فکر کرد که چرا آنطور حرف زده. اصلا مگر چه اتفاقی می افتد اگر یک پرنده سوار قطار شود؟ تصمیم گرفت برود و دوباره به مرد تذکر بدهد تا ببیند چی پیش می آید، آنقدر روی صندلی نشته بود که احساس می کرد آخرین مهره کمرش صاف شده. از جایش بلند شد و در اتاق را باز کرد و به طرف صندلی های سبزرنگ رفت. صدای سوت قطار از دور شنیده می شد، قدمهایش را تندتر کرد و روبرویش ایستاد و گفت: آقای محترم یا به تنهایی باید سوار قطار بشید یا اینکه برید و بدون پرنده تون بیایید.
صدای سوت نزدیک تر می شد و حرکات کروی و سکون ریل ها آزاردهنده تر. مرد از جایش بلند شد و سطل زباله ی زرد رنگ را با چشمش دنبال کرد. چیزی نمانده بود قطار بایستد، مسافران منتظر بودند و قطار آخرین صدای نخراشیده اش را بیرون داد و ایستاد. حالا سطل زباله زرد رنگ درست روبروی مرد بود، قفس را بلند کرد و توی سطل انداخت و به طرف درهای قطار که حالا باز شده بود، دوید.

پی نوشت:این داستان را خیلی وقت پیش نوشته بودم و فقط شیوه روایی اش را تغییر دادم و در این تغییر و تحول ها چیزهایی توی این داستان پیدا کردم که برایم لذت بخش بود، تا به حال نمی دانستم شیوه روایت( علاوه بر دقت به نظرگاه داستان) تا این اندازه روی مفهوم داستان تاثیر دارد.
از اینکه دیگر نمی توانم خیلی چیزها را اینجا بنویسم ناراحتم، آدم دلش می خواهد اینجا همانقدر که عمومی است، خصوصی هم باشد و بعضی ها نمی گذارند. من سعی ام را می کنم که این قضیه را به هیچ جایم حساب نکنم!!

 
توسط کرم دندون در 21 آذر 1385 10:52 قֽظֽ | | نظرات (22)
 

 

به پاس تمام لحظه های خوب با تو بودن ...
 

عشق يعنی تو که اشک هات از اين همه فاصله ميريزن بی صدا و من دورم...اونقدر دور که نتونم دستامو دورت حلقه کنم و محکم بغلت کنم و آروم آروم اشکاتو ببوسم! عشق يعنی تو وقتی که ميگم توی همه ی زندگيت هيچ کس به اندازه ی من دوستت نداره..عشق يعنی وقتی ميگی منتظرم و هيچ کس توی همه ی زندگيت به اندازه ی من دوستت نداره و من آروم لبخند ميزنم...عشق يعنی تو وقتی می بوسمت هزار بار از اين فاصله و ميبوسيم هزار بار..عشق يعنی من که توی زيرزمين تاريک منتظر بوق آزادم که تو از اونطرف بگی سلام..عشق يعنی تو وقتی از شلوغترين جای ممکن زنگ ميزنی و من خنده ام ميگيره که هيچی نميشنوم..عشق يعنی من وقتی عکست رو توی قاب عکس خالی ميزم جا ميدم و زل ميزنم بهش..عشق يعنی من وقتی که همه ی عشقم رو ميريزم توی صدام و صدات ميکنم...عشق يعنی تو وقتی می بوسيم. وقتی نفست از اونور کوهها آرومم ميکنه...نفس يعنی وقتی صدام ميکنی و من عاشق صدا کردن تو ام که هيچ کس منو اين طور صدا نمی کنه که تو. بی قرار منم که ميشمارم و تو که ميشماری روزها رو...بی قرار منم که هربار صدات قطع ميشه بغض ميکنم...تو...تو يعنی حلول تمام لحظه های عاشقی. تو يعنی همه ی دنيا رو هم اگر داشته باشم تو برام يگانه ای. تو يعنی من. من تو ام. تو ... گفتی عاشقی و نترسيدی از عشق...؟

 
توسط کرم دندون در 15 آذر 1385 1:07 بֽظֽ | | نظرات (27)
 

 

ضد خاطرات
 

مثل شب قبل،خون توی پاهایش جریان نداشت و دستهایش از سرما کرخ شده بود. رگهای آبی ران پایش هنوز متورم بود و خطوط کبودی از گردن تا سینه اش ادامه داشت. لب پایین اش را کشید و خرده های دندان را بیرون آورد. جای خون مردگی روی لثه ها ورم کرده بود. لب ها را روی هم خواباند و شروع کرد به شانه زدن موها. موها سفت شده بود، خشک شده بود، عین چوب. موها را با گیره ی فلزی محکمی جمع کرد و بالای سرش بست. بوی تعفن داشت دلش را به هم می زد. همه جا را بو کرد، از ناخن ها بود.
یک لحظه اتفاق شب قبل از پس چشمانش گذشت و چشمش افتاد به لاک قرمزی که روی پاتختی بود. با ناشی گری تمام شروع کرد به لاک زدن. ناخن ها سرد بود، سفید بود، لاک که می زد، شره می کرد روی بند انگشتها و زود سفت می شد ، گلوله می شد، مثل خون دلمه می بست. بوی لاک ، ریه هایش را پر کرد. پیراهن حریر سفیدی را که روز تولدش هدیه داده بود، برداشت. دستانش را حلقه کرد دور بازوانش، با این حال دست و پایش ولو می شد و سرش می افتاد جلو. سنگینی اش را روی شانه اش حس کرد. شیشه ادکلن را از جیبش در آورد، یک پیس به او و یک پیس به خودش زد. بعد رژ صورتی را برداشت و محکم روی لبها کشید. لب ها کبود بود، رنگ نمی گرفت. سرش را آورد نزدیک گوشش و آرام گفت: بهتر نبود فقط برای من رژ صورتی می زدی؟
بلند شد و پنجره ها را بست و بخاری را زیاد کرد و دوتا پتو انداخت رویش.گونه اش را بوسید، باز هم سرد بود، کم خون بود. بسته ی خونی را که از بیمارستان برداشته بود، آورد. بوی زهم خون را توی گلویش حس کرد. با همه ی توانش تف کرد کنار پنجره. خون را به سرعت تزریق کرد. بعد احساس کرد که رنگ و رویش بهتر شده و گونه هایش گل انداخته. فقط مشکل حرف نزدنش بود که البته زیاد هم در روابطشان تاثیری نداشت و خودش می توانست به جای دو نفر حرف بزند. دستش را سُر داد روی کلید و چراغ را خاموش کرد. چشمانش را بست و سعی کرد، خاطره ی دیشب را مو به مو فراموش کند.

 
توسط کرم دندون در 5 آذر 1385 9:46 بֽظֽ | | نظرات (9)