|
مثل شب قبل،خون توی پاهایش جریان نداشت و دستهایش از سرما کرخ شده بود. رگهای آبی ران پایش هنوز متورم بود و خطوط کبودی از گردن تا سینه اش ادامه داشت. لب پایین اش را کشید و خرده های دندان را بیرون آورد. جای خون مردگی روی لثه ها ورم کرده بود. لب ها را روی هم خواباند و شروع کرد به شانه زدن موها. موها سفت شده بود، خشک شده بود، عین چوب. موها را با گیره ی فلزی محکمی جمع کرد و بالای سرش بست. بوی تعفن داشت دلش را به هم می زد. همه جا را بو کرد، از ناخن ها بود.
یک لحظه اتفاق شب قبل از پس چشمانش گذشت و چشمش افتاد به لاک قرمزی که روی پاتختی بود. با ناشی گری تمام شروع کرد به لاک زدن. ناخن ها سرد بود، سفید بود، لاک که می زد، شره می کرد روی بند انگشتها و زود سفت می شد ، گلوله می شد، مثل خون دلمه می بست. بوی لاک ، ریه هایش را پر کرد. پیراهن حریر سفیدی را که روز تولدش هدیه داده بود، برداشت. دستانش را حلقه کرد دور بازوانش، با این حال دست و پایش ولو می شد و سرش می افتاد جلو. سنگینی اش را روی شانه اش حس کرد. شیشه ادکلن را از جیبش در آورد، یک پیس به او و یک پیس به خودش زد. بعد رژ صورتی را برداشت و محکم روی لبها کشید. لب ها کبود بود، رنگ نمی گرفت. سرش را آورد نزدیک گوشش و آرام گفت: بهتر نبود فقط برای من رژ صورتی می زدی؟
بلند شد و پنجره ها را بست و بخاری را زیاد کرد و دوتا پتو انداخت رویش.گونه اش را بوسید، باز هم سرد بود، کم خون بود. بسته ی خونی را که از بیمارستان برداشته بود، آورد. بوی زهم خون را توی گلویش حس کرد. با همه ی توانش تف کرد کنار پنجره. خون را به سرعت تزریق کرد. بعد احساس کرد که رنگ و رویش بهتر شده و گونه هایش گل انداخته. فقط مشکل حرف نزدنش بود که البته زیاد هم در روابطشان تاثیری نداشت و خودش می توانست به جای دو نفر حرف بزند. دستش را سُر داد روی کلید و چراغ را خاموش کرد. چشمانش را بست و سعی کرد، خاطره ی دیشب را مو به مو فراموش کند. |