به آینه نگاه میکنم،
در چشمانِ بیست و یک ساله ام،
دیگر،
نه برقی هست
و نه معصومیتی.
ميگن امشب يلداست،بلندترين شب سال كه كلي آدم با يه عالمه شادي و دل خوش دور هم جمع ميشن و هندونه ميخورن و تخمه ميشكنن و جشن ميگيرن،ننه سرما هم آروم آروم مياد و جل و پلاسشو پهن ميكنه و گوله گوله برف ميريزه روي سر شهر...
معمولا اینجور موقعاست که نوستالوژي بازيمون گل ميكنه و ياد اون موقع ها ميكنيم كه زير كرسي دور هم مينشستيم و پشت پنجره برف ميومد و سوز ميومد توي اتاق و ما هم محكمتر بهم ميچسبيديم تا سرما تو دلامون نره و گرم بمونيم تا هميشه ... اه كه اين خاطرههاي لعنتي هميشه باهامونه ...
حالا توي آپارتمانهاي نقلي و با جمعهاي چند نفره،دور هم و يواشكي اين شب كشدار و سياه رو صبح مي كنيم،انگار كه اينم يه وظيفه است كه مثل خيلي چيزهاي ديگه روي دوشمون گذاشتن و بايد دقيق انجامش بديم تا وجدان درد نگيريم.
چشمامو چند لحظه اي روهم ميزارم و يه نفس عميق ميكشم و به تو فكر ميكنم،به تويي كه از 1000 كيلومتر اون طرفتر،از نفسم بهم نزديكتري...بوي تنت تمام فضاي اتاقم رو پركرده،دلم مي خوام اين هوا با بويي كه توش پيچيده رو با تمام وجودم ببلعم و حس كنم ... دلم ميخواد آروم بغلت كنم و ببوسمت و چشمامو ببندم و با خيال راحت توي اين بلندترين شب سال،يك بار هم كه شده با آرامش بخوابم ...
چشمامو كه باز ميكنم باز اين ديوارهاي دلمرده و چركین اند كه دور تا دورم رو گرفته اند، صندلی داغ شده ، دانه های عرق از گردنم آویزان می شوند ، از ستون مهره هایم پایین می آیند و روی خط کمرم پخش می شوند ، ناخوداگاه خودم را می چسبانم به دیوار و سعي ميكنم همه اون فكرايي كه اذيتم ميكنن رو دور بريزم و فقط به اين فكر كنم كه امروز يلداست ...
حالا که تاريکي سوسو مي زند توي پنجره ها و عصر ِ بي حوصله دلخوري اش را ريخته توي اتاق ، دلم بدجوري مي گيرد ، با گلهاي سرخ و عطر تو و بوي سرد زمستون، اشک مي ريزم تا دلت بخواهد...
پ.ن.1: دلم بارون می خواد با مهتاب با نون و پنیر، دلم بوی سبزه می خواد،دلم یه پیادهروی طولانی بین درختای گردو میخواد،عطر نرگسو تو اتاق عین بازار شامم می خواد! دلم یه عالمه برف می خواد تلنبار شده روی یه کرسی داغ وسط یه حیاط دوزاری، دلم یه دامن ستاره می خواد تو شب کویر با مارمولکای جورواجور. دلم آفتاب داغ میخواد با خیس شدن از شلاق موجایی که به ساحل میخوره. دلم صخره می خواد با کلی خزه. دلم یه بوس گنده میخواد ...
پ.ن.2:يه حبه حرف با تو:
جعبه کادوییت رو كه باز كردم،وقتي عطر تنت پيچيد توي مشامم،ديگه دست خودم نبود ... همينطوري قطره قطره اشك بود كه از چشمام پايين ميومد و روي گونه هام ميلغزيد و ميفتاد رو زمين ... بهانه هاي كوچيكي كه اين چند وقته روي دلم جمع شده بود يهو دستاشون رو دادن به هم و بغض شدن تو گلوم و هق هق شدن ریختن بيرون ... ببخشيد كه تلخ بودم جوجو ...
پ.ن.3: از طول و تفصيل و پراکندگي اين خطوط، عذر مي خواهم. مي دانيد، آدم که دلش مي گيرد، هي حرف ميزند و حرف ميزند و حرف ميزند ...
پ.ن.4:يلدا خوش بگذره.