برای زنی وانهاده و جمله صفحه آخر
 

قبل نوشت: این تکه پایان یک داستان نیمه تمام است که آغازش را نیز گذاشتم. به دلیل زیادی سطور تکه های میانی، به همین دو تکه اکتفا می کنم.

سرور جان می شنوی؟ اینطور که نگاهم می کنی، دیوانه می شوم.باورت می شد بعد این همه سال؟ یک کتاب ناشناس و این همه اتفاق؟دوستت دارم سرور. همانطور که زیر غروب های تلخ ایوان، صدای خنده هایت تا چند خانه آن ورتر سرک می کشید و هوا از حضورت پر می شد. یادت هست می گفتی دوست ندارم صورتم راببوسی؟ و من کیف می کردم و دستانت را آرام می بوسیدم.
سرور جان طعم دستهایت هنوز گوشه ی ذهنم تازه است. من دفن ات نکردم سرور. تو اما .... دلواپسی هایت و چشمهای گیج و بی تکیه گاهت که همیشه نگران و سردرگم، دنبال اتفاق شومی میگشت. چشمهایت همیشه گریه دار بود سرور. اتفاق را شب به شب زیر رختخوابت و توی رویاهای سردت استقبال می کردی. سرور با منی؟ یا حواست را باز فرستادی، پیش آن تخم سگ هایی که روزگارت را سیاه کردند؟ سرور جان باور کن این همه سال همانطور نگاهت داشتم. با همان چای های دم نکشیده و پر از تفاله ای که برایم می آوردی. و طعنه های دوروبری هایت که فقط وقتی شما می آیید اینطور هول می شود.
درددل های شبانه ات، یادت هست؟ می گفتی این دستهایی که می بوسی، تا آرنج توی گه فرورفته. خیلی برایت زود بود سرور. روح کودکی ات هنوز بر غرور بزرگسالی چیره بود. پرستش نه سرور، من با تو نفس میکشیدم و نفسهایت کار خودش را کرد. تو به جای چهار نفر نفس میکشیدی واین برایت سخت بود، نفسهایت سنگین و بی تاب شده بود.عصرهای نکبت زده، عصرهای خستگی ات بود.همان وقت که سجاده ی مخمل مادر جان را پهن می کردی وسط نشیمن و هن و هن ِ آقا بزرگ را توی سجاده جمع می کردی و تند و تند چای به حلقش می ریختی تا نفسش جا بیاید. هنوز سجاده را داری سرور؟ سجاده ی به قول خودت عفن را؟ هنوز نماز می خوانی سرور؟ یادت هست؟ نفرینهای بعد از نمازت را؟ وفریادهای دستپاچه ات که تمام کوچه را برداشت. و فحش های آب نکشیده ای که به در وهمسایه می دادی. همان وقتها که آقا بزرگ و مادر جان دوره ات کرده بودند که صیغه ی پسر صفیه شوی و تو گفتی اگر پایش بیافتد با تو می آیم و اجازه هم نمی خواهم؟
کاش آمده بودی سرور. کاش همان وقت که اولین شعر زندگیت را برایم خواندی با هم رفته بودیم و سرنوشتمان به یک جمله ی بی زبان نمی افتاد. اندام نو شکفته ام/ در سجاده ی نم دار ته می کشد/ تو/اولین حضور بلوغ را/ بر اندامم/ داغ زدی. سرور یادت هست وقتی شعرت را خواندی چه گفتم؟ بگو یادم هست؟ یک کلام بگو تا این بغض لعنتی شانه هایم را بلرزاند. بگو سرور، بگو که گفتم حتی اگر یک روز از عمرم بماند، این شعر را روی کاغذ کتابی خواهم آورد که تورا به یادم بیاندازد. وحالا ....
باشد سرور جان، شاید سکوت بهتر کمک کند تا رنج این سالیان را فراموش کنیم. بیا این تکه ی آخر را با سکوت تمام کنیم. من و تو، سرور جان و به یادِ تقدس نامت، که شانزده بار تکرار کردم و تو هیچ نگفتی.... م م م ... آ آ آ

 
توسط کرم دندون در 24 دی 1385 9:58 قֽظֽ | | نظرات (26)
 

 

و آنگاه مسیح متولد شد ...
 

بزرگترين حسرت امروز من آنست که آن جوان خوش سيماي ناصري را بيش و پيش از آنکه برادر خويش بدانم، پيامبري دانستم. او را در رنج بي پايانش بر فراز صليب تنها گذاشتم تا ازو بتي سازم که به روزگاران، داستانش گويم و به دوران، رنجهايش بستايم...

اف بر تاريخ که بهاي هر ورقش جانيست، آويخته چوبه داري و تني ست بسته چارميخ صليبي.
اين روزها مکرر و مکرر تصويري در ذهنم تداعي مي شود. صحنه اي از آندره روبلوفاثر ماندگار تارکوفسکي... تصوير گروه انسانهاي تيره روزي که در فضايي تيره و مه آلود ، هر يک صليبي بر دوش مي کشند و از سراشيب صعب کوهستاني سرد و سنگ صعود مي کنند. هر انسان يک صليب ...

پ.ن:کریسمس مبارک دوست مسیحی من :)

 
توسط کرم دندون در 11 دی 1385 6:04 بֽظֽ | | نظرات (6)
 

 

5 تايي ها !
 


حذف شد.


پ.ن: دوست داشتم راننده ماشین آشغالی بشم

 
توسط کرم دندون در 6 دی 1385 2:18 بֽظֽ | | نظرات (22)
 

 

مرثیه ای برای بیست و خورده ای سالگی ام
 

به آینه نگاه می‌کنم،
در چشمانِ بیست و یک ساله ام،
دیگر،
نه برقی هست
و نه معصومیتی.


ميگن امشب يلداست،بلندترين شب سال كه كلي آدم با يه عالمه شادي و دل خوش دور هم جمع ميشن و هندونه مي‌خورن و تخمه مي‌شكنن و جشن مي‌گيرن،ننه سرما هم آروم آروم مياد و جل و پلاسشو پهن مي‌كنه و گوله گوله برف مي‌ريزه روي سر شهر...
معمولا اینجور موقعاست که نوستالوژي بازيمون گل ميكنه و ياد اون موقع ها مي‌كنيم كه زير كرسي دور هم مي‌نشستيم و پشت پنجره برف ميومد و سوز ميومد توي اتاق و ما هم محكم‌تر بهم مي‌چسبيديم تا سرما تو دلامون نره و گرم بمونيم تا هميشه ... اه كه اين خاطره‌هاي لعنتي هميشه باهامونه ...
حالا توي آپارتمان‌هاي نقلي و با جمع‌هاي چند نفره،دور هم و يواشكي اين شب كشدار و سياه رو صبح مي كنيم،انگار كه اينم يه وظيفه است كه مثل خيلي چيز‌هاي ديگه روي دوشمون گذاشتن و بايد دقيق انجامش بديم تا وجدان درد نگيريم.
چشمامو چند لحظه اي روهم ميزارم و يه نفس عميق مي‌كشم و به تو فكر مي‌كنم،به تويي كه از 1000 كيلومتر اون طرف‌تر،از نفسم بهم نزديك‌تري...بوي تنت تمام فضاي اتاقم رو پركرده،دلم مي خوام اين هوا با بويي كه توش پيچيده رو با تمام وجودم ببلعم و حس كنم ... دلم ميخواد آروم بغلت كنم و ببوسمت و چشمامو ببندم و با خيال راحت توي اين بلند‌ترين شب سال،يك بار هم كه شده با آرامش بخوابم ...
چشمامو كه باز ميكنم باز اين ديوار‌هاي دل‌مرده و چركین اند كه دور تا دورم رو گرفته اند، صندلی داغ شده ، دانه های عرق از گردنم آویزان می شوند ، از ستون مهره هایم پایین می آیند و روی خط کمرم پخش می شوند ، ناخوداگاه خودم را می چسبانم به دیوار و سعي ميكنم همه اون فكرايي كه اذيتم ميكنن رو دور بريزم و فقط به اين فكر كنم كه امروز يلداست ...
حالا که تاريکي سوسو مي زند توي پنجره ها و عصر ِ بي حوصله دلخوري اش را ريخته توي اتاق ، دلم بدجوري مي گيرد ، با گل‌هاي سرخ و عطر تو و بوي سرد زمستون، اشک مي ريزم تا دلت بخواهد...

پ.ن.1: دلم بارون می خواد با مهتاب با نون و پنیر، دلم بوی سبزه می خواد،دلم یه پیاده‌روی طولانی بین درختای گردو میخواد،عطر نرگسو تو اتاق عین بازار شامم می خواد! دلم یه عالمه برف می خواد تلنبار شده روی یه کرسی داغ وسط یه حیاط دوزاری، دلم یه دامن ستاره می خواد تو شب کویر با مارمولکای جورواجور. دلم آفتاب داغ میخواد با خیس شدن از شلاق موجایی که به ساحل میخوره. دلم صخره می خواد با کلی خزه. دلم یه بوس گنده میخواد ...

پ.ن.2:يه حبه حرف با تو:
جعبه کادوییت رو كه باز كردم،وقتي عطر تنت پيچيد توي مشامم،ديگه دست خودم نبود ... همين‌طوري قطره قطره اشك بود كه از چشمام پايين ميومد و روي گونه هام ميلغزيد و ميفتاد رو زمين ... بهانه هاي كوچيكي كه اين چند وقته روي دلم جمع شده بود يهو دستاشون رو دادن به هم و بغض شدن تو گلوم و هق هق شدن ریختن بيرون ... ببخشيد كه تلخ بودم جوجو ...

پ.ن.3: از طول و تفصيل و پراکندگي اين خطوط، عذر مي خواهم. مي دانيد، آدم که دلش مي گيرد، هي حرف مي‌زند و حرف مي‌زند و حرف مي‌زند ...

پ.ن.4:يلدا خوش بگذره.

 
توسط کرم دندون در 1 دی 1385 4:36 بֽظֽ | | نظرات (4)