و آنگاه مسیح متولد شد ...
 

بزرگترين حسرت امروز من آنست که آن جوان خوش سيماي ناصري را بيش و پيش از آنکه برادر خويش بدانم، پيامبري دانستم. او را در رنج بي پايانش بر فراز صليب تنها گذاشتم تا ازو بتي سازم که به روزگاران، داستانش گويم و به دوران، رنجهايش بستايم...

اف بر تاريخ که بهاي هر ورقش جانيست، آويخته چوبه داري و تني ست بسته چارميخ صليبي.
اين روزها مکرر و مکرر تصويري در ذهنم تداعي مي شود. صحنه اي از آندره روبلوفاثر ماندگار تارکوفسکي... تصوير گروه انسانهاي تيره روزي که در فضايي تيره و مه آلود ، هر يک صليبي بر دوش مي کشند و از سراشيب صعب کوهستاني سرد و سنگ صعود مي کنند. هر انسان يک صليب ...

پ.ن:کریسمس مبارک دوست مسیحی من :)

 
توسط کرم دندون در 11 دی 1385 6:04 بֽظֽ | | نظرات (6)