یک سال و دو روز است که خوبم بی تو
یک سال و دو روز است که کارم این است
کارم شده تلقین که:نباشی،بهتر
من چاره بیچارگیم تلقین است ...
میشنوی پری؟حواست به من هست؟
یک سال گذشت از اون اتفاق لعنتی،نمیدونم از چی بنویسم،از کدوم لحظه خاطراتی که آتش به جونم میزنن وقتی یادشون میکنم ...
یادت هست پری جونم؟همیشه دست هام رو میگرفتی و می پرسیدی: امین،میشه یه روزی این ها بدون دغدغه مال من بشن؟ میبوسیدیشون و من مثل همیشه صحبت رو عوض میکردم و تو هم می فهمیدی و بیشتر فشارشون می دادی ... وقتی رفتی اندوه موند و اندوه. اين وقتی بود که هنوز دست هات انگشت هام رو نبوييده بودن. ببين! دوباره هوا داره سرد میشه و انگشتهام يخمیكنن باز٬ و دلم میخواد بگم:”ميشه دستم رو توی جيب تو بذارم؟!“ و تو لبخند بزنی٬ چشمهات رو روهم بذاری و سرت رو تكون بدی٬ و من دستم رو توی جيب پالتوت فرو كنم و انگشتهات بپيچن به انگشتهام... و بسوزنشون!
نه اينکه فکر کنی فراموش کردم، نه! ... نه اينکه فکر کنی که من میتونم آن هشتم آذر ماه رو فراموش کنم که من بودم و تو بودی و خدا با ما بود، مگه نباشم، اما هر چشمی محرم نيست که بخونه حکايتت رو، اينجا و همهجای ديگر پره از چشمهايی که محرم نيستن، نبودن، چشمهايی که در نگاهشون به غير از شعلههای شک و هوس نيست، شور بودند و آخر هم تو رو از من گرفتن ...
پری جانم!
تموم ديشب رو برات نوشتم، تموم ديشب رو با تو درد دل کردم، تموم ديشب رو مثل اغلب شبها با تو بودم تا صبح که رفتی! و اتاق که باز هم پر شده بود از بوی عطر تو، اونقدر که مامان پرسيد: بوی نم اشک تازه میآد، باز هم گريه کردی؟ ... و من که مثل هميشه سکوت کردم و نگاه ... (تنها سکوت بود و تبسم ميان ما، يادت که هست؟!)
همدل و همنفس عصر يک هشتم آذر ماه!
اينجا برای از تو نوشتن هوا کم است ... حرفهامون باشه برای يک جای خلوتتر،یک جای بهتر،شاید همونجا که تو رفتی و تنها گذاشتی منو...
فریاد هات هیچوقت از یادم نمیره ... صحنه هایی که درد میکشیدی و گریه میکردی و من جز فشار دادن انگشتان ظریفت هیچ کار دیگه ای نمی تونستم بکنم از جلوی چشمانم محو نمیشن ... یادت هست اون لحظه ها رو؟صحنه ی ضجه های مادرت و گریه های پدرت و هق هق های خانواده ای که یک آن تمام هستی خودش رو از دست داد ، که یکدفعه 100 سال پیر شد ... صحنه ای که با دستام روی تن ظریفت خاک می ریختم و میریختن ... تمام اون صحنه هایی که نفست خس خس میکرد ... که دستم رو فشار می دادی ... که گفتی مواظب خودت باش امین و آروم چشمات رو بستی و رفتی ... که داد زدم ... ضجه کردم ... گریه کردم ولی رفته بودی و من رو تنها گذاشته بودی ... تک تک این صحنه ها مثل نگاتیو،هر شب از جلو چشمام رد میشن پری ...
خیلی چیزها اینجا عوض شده ... دوستات ، خانوادت ، حتی من ... اما پدرت هنوز من رو دامادم صدا میکنه ... هنوز هم پنج شنبه ها میرم دنبالشون تا با هم بیایم دیدنت ... یادت هست همیشه میگفتی: اگه بمیرم همیشه از اون بالا حواسم بهت هست و هوات رو دارم؟باور میکنی همیشه فکر میکنم 2 تا چشم آبی آبی از بالای آسمونا نگام میکنن؟چرا تنهام گذاشتی پری؟چرا اینقدر در لحظه لحظه های زندگیم رسوخ کردی که هر گوشه و کنارش رو که سر میزنم نشونه ای از تو میبینم؟ چقدر جای صدات اينجا کنار مويههام خالیه ...
مرگت رو باور نمیکنم هیچ وقت ... حتی وقتی که بالای سنگ سفیدی که اسمت رو روش حک کردن می نشینم و کاغذ را بیشتر خیس میکنم تا سیاه ... این کلاغها و درختها و بوی نم خاک و سرمای هوا ، عجیب خاطراتت رو به یادم میارن ... نشسته بودی و میگفتی:اگه بمیرم دوست دارم یه گلدون گل شمعدونی بالای قبرم باشه تا بوش همیشه بپیچه توی دماغم ... امین تو واسم میاری؟ آب بهش میدی؟ ... بعد من عصبانی میشدم و دنبالت میکردم و تو چقدر کودکانه میخندیدی و فرار میکردی ... چه زود خوابت تعبیر شد پری ... چه زود رفتی پری ... چقدر تنهام و نیستی تا پیشونیم رو ببوسی و بگی مگه من مرده ام که داری غصه می خوری؟ اشک هام چیکه میکنن و نیستی تا با سر انگاشتات پاکشون کنی و من هی گریه کنم و گریه کنم تا لذت لمس سر انگشتانت بر گونه هام رو بیشتر حس کنم ...
برای تو قصه میگم تا خوابت ببره پری ... میشنوی ؟
بعد از تحریر : یه جایی اون دورا...سر کوه ... یه قبر هست که روش یه گل رز کندن ... عین قبر زیبای خفته ... من دلم میخواست بعد از مردنم اونجا منو دفن کنن. عصر پرنده های سفید میشینن رو نرده ها و باد میاد می وزه تو درخت پر از گلی که بالای قبر هست ... یه درخت انار هم هست ... من یکی از انار هاشو دارم ... یکی از قرمزترین هاشو …