بدون سانسور
 

قبل نوشت: این نوشته تماما از وبلاگ طعم گس خرمالو است(شادی جون، کپی رایت و این حرفا !!) دلیل اولی که اینجا گذاشتمش تا شما هم بخوانید این است که امروز ولنتاین است و روز عشق،دوم اینکه با هر بار خواندنش دلم میلرزد و بغضم میگیرد.بسیار زیبا نوشتی شادی،بسیار زیبا مینویسی ....

هوم!
چگونه بگویمت؟ خب من هنوز هم دلتنگت می شوم گاهی، برای من تو هنوز همان پاکی آب را داری در تمام خیالهای خام دخترانه ام، وقتهایی که دلم هوای عشق می کند، هوای دوستت دارم، هوای مرد، آغوش تو تنها آغوشیست که در آن آرام می گیرم.
گیرم من جرات سوسن را ندارم در نوشتن، کلماتم هیچوقت به تندی کلمات سوسن نبوده اند، هرچند همیشه نوشته هایش را می بلعم و آرزو می کنم که ایکاش مال من بودند، امروز اما شاید با تمام جسارتم بنویسم.
خب علی می گفت فراموش کردن همیشه انتقام بدتریست، راست می گفت، حذف کردن کسی بی آنکه خیال کنی بوده است همیشه انتقام بدتری از نفرت است، اما این به شرط آن است که کسی وارد قلبت شده باشد، وقتی کسی اصلا وارد قلبت نشده است، هزار سال هم با او بخوابی، اگر روز اول از سال هزار و یکم بگذارد و برود، یا تو خسته شوی از بی عشقی و بگذاری اش بروی، انگار که هیچ خاطره ای با او نداشته ای، چگونه می شود آنوقت مردی را فراموش کنی که اصلا خاطره مشترکی با او نداشته ای؟ می فهمی؟
تازه این مال مردیست که هزار سال زیر رانهایش خوابیده ای و او خیال کرده است که دوستش داری و تو همیشه بی عشق در آغوشش خسبیده ای و هر بار تلاش کرده ای وقتی زیر لاله گوشت دوستت دارم می گوید توی رختخواب عق نزنی.
مردهایی هستند که تنها در خیال وارد رختخوابشان می شوی، گاهی ممکن است شوکه شوی از تعدد مردهایی که در خیال معشوقه خیالهای ناپاکشان بوده ای، مردها...
چقدر خنده دار است، آخرین بار وقتی مردی عین شعر، عین موسیقی، آمد و پرت شد وسط زندگی ام، آنقدر تلنبار دووستت دارمم کرد، آنقدر شعر خواند، خواند، خواند، که فرصت خیال هم نداد، هزار بار گفتم، در خیال، در کلمه، که راستی چرا اینهمه زود چرا اینهمه زیاد؟ و شک کردم، همه، خیال کردند به مردها، به شعرها و به دوستت دارمها شک کرده ام، بدبین شده ام، خیال می کردند بعد از تو به تمام مردها پشت کرده ام، راهبه شده ام، اما خوب می دانی شامه زنها تیزتر از آن است که حتی خودشان بفهمند، بوی آغوش زنی دیگر را از تو نگاه مرد زود می فهمند، حتی اگر خودشان را بزنن به خریت که نه!!! راست می گوید.
فقط خودشان را می زنند به خریت، که شاید مرا بخواهد، شاید بخواهد همسرش باشم، همبالینش، شاید اگر تنت رضا می دهد به اینکه همبالین مردی باشی و دلت رضا نمی دهد، برای خاطر همین خیال پوچ است که شاید شویم شود، سایه سرم، سری، سامانی؟ هاه!!!
و تو خوب می دانی که هر بار هم آغوشی، معنایش رفتن است، درست مثل خرگوش کلاه شعبده بازها هستند مردها، با یک دوستت دارم غیب می شوند، یا بقول یلدا عین سایه که تا وقتی می روی، دنبالت موس موس می کنند و تا پی شان می روی عین سایه از تو فرار می کنند.
و همیشه بعد از هم آغوشیست که هی یارو!!! تو هرچند خیلی اروتیک هستی، اما از تو لوند تر زیاد هست، بعد آن تمام قصه ها، شعرها، دوستت دارمها، خداحافظ!!!
و چقدر دلت بیتاب می شود وقتی می بینی همان شعرها، همان قصه ها، همان اشکها، همان من زن داشتمها و زنم گذاشت و رفتها، قصه همان شکست عشقیها، همان من مرد پاکی هستم ها، همان ولنگار بودن زنها، همان من از تمام زنها متنفرم ها، همان من فقط تو را می خواهم ها... عین نوار، عین نوار، همان جای همیشگی، همان کافه همیشگی، پشت همان میز همیشگی، توی چشمهای دخترکی دیگر خوانده می شود، و تو اینجور وقتها چقدر دلت می خواهد بروی، دست دخترک را بگیری، مهلت اندیشیدنش ندهی و بغلش کنی و از زیر دست گرگ فرارش دهی، اما خوب میدانی دخترک آنقدر خام هست و مرد آنقدر گرگ، که دخترک توی چشمهایت زل بزند و بگوید تو حسودی خانوم، حسودیت میشه که از تو بغل تو کشیدمش بیرون و عاشق من شد؟ بیچاره!!! و بعد تمام تلخی آن خاطره ها بماند برای او، اینجور وقتها، انگار که گناه را تو کرده باشی، یک روزنامه جلوی صورتت می گیری و رد می شوی تا چشمهای آقا گرگه تو را ندرّد.
من آقا!!! قصه زیاد بلدم، خوب هم بلدم بنویسم، اینجا اگر سانسور می کنم برای رعایت عفت کلام است. نه برای خاطر کسانی که هیچ از کلمه نمی فهمند، آن کس که نداند و ...
و تو چه می فهمی چگونه از بن استخوان می سوزی وقتی می بینی شوی دوست عین دسته گلت گِی است؟
من دیده ام که شوهر خواهر چگونه بالای سر خواهر زنش می رود وقتی توی بغل شوهرش خوابیده از شدت هوس. تو چه می فهمی وقتی رفیق کودکی ات طریق راهبگی می گیرد، چگونه بفهمانی اش از چشمان حریص شویش؟ که هی بانو، چشمهای شوهرتان پستانهای مرا بلعید، و او قصه حسن ظن بگوید و رفع وظیفه و تمکین در حد وظیفه.
ای گند بزنند توی هیکل این مردها که قبل اینکه بفهمند دوستشان داری هزار تا ادا و اطوار در می آورند و بعد توی خیالهایشان تو را در آغوش بخوابانند و بکارت نداشته ات را ازاله کنند و بعد که تو در خیال تمکینشان کردی، خیال کنند که دوستشان داری و بعد بی محلی ات کنند بخاطر خیال اینکه دوستشان داری و بعد منتت بگذارند که می خواهند شرعی و عرفی اش کنند، انگار که تو داری له له می زنی پی شوهر، ای لجم می گیرد وقتی دخترها صد من آرایش می کنند که یک خری بیاید و نگاهشان کند و خودشان را برایش چس کنند که خیال کنند خوشگلند و وهم زیبایی برشان دارد و بعد هم ناز کنند و بعد هم ادا در بیاورند و بعد هم پسره را دک کنند و خیال کنند که پسره منت کشی می کند، پسره هم که!!! هاه!!! توی دلش می گوید گور بابایش، این نشد، یکی دیگه، چیزی که زیاده دختری که به بهای یک دوستت دارم زیر پاهایم مچاله شود و ناله کند، اگر این دخترها با این صد من آرایش و هزار ادا و اطوار، توی بغل هر کسی که از راه می رسید غلت و واغلت نمی زدند، آنوقت پسرها جرات نمی کردند هر دختری را با همان چوب بزنند، موقع خواستگاری رفتن و زن گرفتن هم جرات نمی کردند پا از گلیم کوتاه خودشان (اگر گلیمی باشد) درازتر کنند و دست روی دختر شاه پریان بگذارند، که دختر شاه پریون لنگ یه تا شوهر مانده است که توی بغلش ناله کند، چه فرقی می کند، هر خری که هستم باشم، مردی که دارم.
هر دردی که می کشیم از دست خودمان است، هر خاکی که بر سرمان می ریزد تقصیر خودمان است، تقصیر همان دخترکانی که به بهای هر دوستت دارمی توی بغل هر ننه قمری می خوابد که شاید بیاید به زنی اش بگیرد.
این مال قبلش است که با کلی منت و سلام و صلوات، جناب آقا، به هوای همین که قحط الرجال است و دختر شاه پریون لنگ شوهر( رعایت عفت کلام را می کنم) مانده است، از خدایش هم باشد که من یک لا قبا بروم بگیرمش.
بعدش هم باید هزار تا ادا و اطوار، در بیاوری، هر شب یک رنگ بپوشی، و هر شب یک رقم خودت را درست کنی و انواع و اقسام مدلهای ست های لباس زیر از لامبادا و چسب سینه و پردار و سرخپوستی و هزار مدل دیگر که من بلد نیستم بخری، مبادا آقا چشم حریصش به تن یکی خوشگلتر از تو بیفتد.
گور بابای علم و دانش و شعور و مغز.
هر شب یک رنگ بپوشم که شوهرم از دستم نپرد، بعدش هم شوهره بپرد توی بغل عزیزترین رفیقت، دانش و شعور هم که از اول پریده بود بیچاره.
همه خیال می کنند من خیلی احساساتی ام، می ترسند که شیشه ام ترک بردارد، شاید هم باشم، نمی دانم، چیزی که خودم می دانم این است که تو برای من، هنوز هم، بعد سالها، همانی، هنوز هم وقتی دلم بیتاب عشق می شود، هنوز هم وقتی دلم گرما می خواهد، آغوش، یا نوازش، تنها تویی و تمام خاطره های نداشته ام با تو .
دلم می خواهد تمام آغوشهای نداشته ام با تو را، در خیال مزه کنم، حتی شده به خیال، بالاخره آدم برای توهم آرامش هم به یک خیال محتاج است، خیال من، در تمام این سالها تو بوده ای، حتی اگر حتی جرات بر زبان آوردن نامت نباشد، حتی اگر هر جمعه بدانم کجایی و وقتی با بچه ها حرف میزنم، انعکاس صدای تو را بشنوم و به روی خودم نیاورم، حتی گار بچه ها با اشتیاق عکسهای جدید تو را نشانم بدهند، حتی اگر بدانم علی روی همان صندلی ای می نشیند که جای من بود و حالا حتی جرات پرسیدن حالت از علی هم نباشد، و جرات اینکه بپرسم راستی هنوز هم ته چشمهایت تر است، و هنوز هم وقتی می خندی، دل آدم هوای بوسه می کند، و هنوز هم تنت بوی ویکتوری می دهد، و من راستی چند سال است روسری آبی بر سر نکرده ام؟
و هنوز هم بترسم از سفر شمال که اگر با محمد تنها شوم از تو برایم بگوید.
با تمام این ترسها و توهمها، با تمام آنچه میانمان رفت و هیچ کس نفهمید، با تمام اینها، تو برای من همانی که بودی، در تمام این سالها، در تمام نگاهها، به تو، به نگاهت، به خنده هایت، به اشکهای مشترکی که با هم ریختیم، به تمام آنها وفادار بوده ام، نشانه وفایم، همین دخترکمان بهار است که خاله سوسا دلش هوایش را کرده است.
اصلا هم برایم مهم نیست که تو بعد تمام اشکهایی که با هم ریختیم، چه کردی و چه گفتی و کجا رفتی، برایم مهم این است که تو تنها مردی بودی که پا به جزیره دلم گذاشتی، تنها مردی که واقعا خواستمش، برای خاطرش جنگیدم، برای خاطرش گریه کردم، تنها مردی که دوستت دارمش تارهای دلم را لرزاند.
برایم مهم نیست که نیستی، مهم نیست که دلم گرم خاطره های مردیست که هیچ خاطره ای از من ندارد، برایم مهم نیست دلم دلخوش شانه های مردیست که دلش جایی دیگر گرم است، برایم مهم اتفاقیست که سالها قبل توی دل خودم افتاد، اتفاقی که شاید هیچوقت دیگر نیفتد، اتفاقی که آن روزها که هنوز روحم باکره بود، یک خراش عمیق، به عمق چشمهای بی حالت تو وقتی گفتی به من دست نزن، روی روحم کشیده شد.
می خواهد کسی خوشش بیاید یا نه، می خواهد کسی به خودش بگیرد یا نه، بقول نوید تو فقط مسئول کسی هستی که اهلی اش کرده ای، مسئولیت کسانی که خودشان اهلی تو شده اند با تو نیست!!! اگر این را بگذاریم شرط، من فقط مسئول تو هستم که خب خدا را هزار مرتبه شکر، اصلا آدرس اینجا را نداری و غیر از خبری که از بچه ها می گیری هیچ از من نمی دانی.
در تمام این سالها، مخاطب تمام نوشته هایم، یا تو بوده ای، یا خاطره های تو، خاطره هایی که یا با تو داشته ام، یا خیلیهایی که نداشته ام و ساخته ام، تو برای من گذشته نیستی، تو برای من خود زندگی هستی، عین عشق، اگر کسی فکر می کند من در بند گذشته ای هستم که سالهاست گذشته مشکل خودش است که تو برای من گذشته نیستی، تو برای من معنای عشق پاکی، عین مردانگی، معنای مردی، غیرت، اشک، شور، شوق و تمام کلمه هایی که دل مرا به تپش می اندازد. تو برای من قاموس تمام کلمات خوبی، به معنای نامت، ستوده شده من، ستوده شده قلب من!!!
من مسئول شکسته شدن دل هیچ کسی نیستم، اگر کسی خودش مواظب دل خودش نیست، باید بداند که هیچ کس دیگری هم مواظب دل او نمی ماند، تا حالا مواظب دل آدمها هم بودم، مواظب دل همه بودم، جز خودم، دیگر مسئولیت دل هیچ کس با من نیست.
من مخاطبان خودم را دارم، از وقتی سیامک برایم در مننجر، کانتر گذاشته است، فهمیده ام مخاطبان من فقط یک کمی تنبلند، حوصله ندارند روی قسمت کامنتها کلیک کنند و سلامی بگویند، اگر مخاطبانم کمند، یا تو خیال می کنی کمند، برای خاطر این است که هیچوقت برای خاطر گدایی کامنت، در خانه این و آنی که آنها را نمی خوانم نزده ام، اگر هم خودم را سانسور می کنم برای رعایت دلها بوده و عفت کلام.
خوب است که آدم طرف خودش را بشناسد، آدمها عادت دارند در خیال برای خودشان یک معشوقه بسازند و تمام خوبیهای عالم را به او نسبت دهند، اما فقط کافیست یک کلمه دو حرفی نون و ه را بشنود و تمام فحشهای عالم را حواله همان معشوق خیالی کنند، ما گوشمان پر است از این حرفها، قبلا گفته بودم، عادت می کنیم، نه؟

من تمام دوستت دارمهایم را برای تو نوشته ام، تو نمی خوانی، تو نمی فهمی، تو دلت جای دیگریست، برای من مهم نیست، من تمام عشقم را برای مردی می گذارم که بهارم را از او دارم، اگر کسی به خودش می گیرد و دلش هوایی می شود تقصیر من نیست.
گفته بودند نفرت شعبه ای از عشق است، من تمام نفرتهایم هم حتی مال توست، تمام عشقهایی که کاشتم مال تو بود، و تمام نفرتهایی که برداشتم، اگر کسی از عشقهایم به آسمان رفت و از نفرتهایم تنش درد گرفت، مشکل من نیست، قصه های من مال مردیست که هرگز اینجا را نخواند.
من هرچقدر هم از مردها بد بنویسم، از ولنگاری و هرزگیشان، همانقدر هم از دخترکانی که توی خیابان نمایش رایگان خیمه شب بازی می دهند و تن به بهای یک دوستت دارم می فروشند، عقم می گیرد، من زیادی دختر فناتیکی هستم و هنوز هم معتقدم آرایش کردن برایم یکجور کسر شان است، و هرگز حاضر نیستم برای خاطر اینکه چشمهای حریص یک مرد به من توهم زیبایی بدهد، خودم را شکل خرهای امامزاده داوود کنم.
و من با تمام هرزگیهایی که از مردها دیده ام، معتقدم جایی، شاید خیلی دور، شاید هم خیلی نزدیک، مردی هست که مرد است، و معنای مردانگی اش را در آغوش زنان دوره گرد به خودش ثابت نمی کند.
من در انتظار آن مردم، و پی او میان وبلاگم و این کلمات نمی گردم.
نمی دانم، شاید هم اگر یک روز آمد، هیچوقت به او نگفتم که طعم گس خرمالو را چقدر دوست دارم.

 
توسط کرم دندون در 25 بهمن 1385 9:15 قֽظֽ | | نظرات (22)