عجب زمستاني بود ...
 

زمستان امسال عجب زمستاني بود. نه اینکه تابه حال اینطور برف ندیده باشم. نه، دیده ام خیلي بدتر. تو نبودي آنجا...

سر مرزبودم ، میله هاي آهني کنار رفت و من پشت درهاي آهني منتظر تاکسي یا ماشیني بودم که بیاید و ببردم تا اولین شهر آن طرف. عجب برفي بود و چه زود آدم برفي شدم.بخت یاري کرد که حق عبور دادند و مجبور نشدم که به کوه بزنم . زمستانها نباید از مرز گذشت مهسا. ممکن است نتواني. باید فکر کوهها را هم کرد. فکر کرده بودم که آخرهاي زمستان است ، اما اشتباه کرده بودم . عجب برفي بود ، سنگین و بي امان .

زمستان امسال عجب زمستاني بود . نه اینکه سرماي اینطور ندیده باشم . نه ، دیده ام. تو نبودي آنوقتها.سردخانهء میوه مي رفتیم و زمستان بود. دو دسته مي شدیم. یک دسته داخل سردخانه ميشد و جعبه هاي چیده شده تا سقف پنج متري را پایین مي آورد و مي چید داخل چرخ دستیها و تحویل دسته اي مي داد که بیرون سرد خانه حلقه زده بودند دور قوطي حلبی اي که چوبهاي جعبه شکسته ها را طعمهء آتش ميکرد. و همین که چرخ دستیها را تحویل مي گرفتند بار کامیونشان مي کردند. بیشتر از پانزده دقیقه نميشد داخل سردخانه تاب آورد وگرنه یخ ميزدي و تازه همان پانزده دقیقه را هم باید مدام ورجه ورجه ميکردي. هر یکربع جاي دسته ها را عوض ميکردیم از بس که سرد بود . عجب سرمایي بود ، گزنده و نا مهربان.

زمستان امسال عجب زمستاني بود . نه اینکه تا حالا اینطور غربت ندیده باشم. نبودي اما برایت گفته ام که ناف مرا با غربت بریده اند. نبودي وقتيکه غربتیم می خواندند و به رویم می آوردند که نانشان را می خورم . که اگر ميگفتي حق توست، زحمتش را کشیده ای و مفت به دست نیاورده ای لقمهء نان را ، مي شنیدي که دو قورت و نیمشان هم باقیست. ولش کن ، اما حالا دیگر حتي در خانهء خودم در خاک خودم هم غریبه ام . حالا دیگر همیشه غریبه خواهم ماند. همه جا و همه وقت. دیار آشنایي گم شده است مهسا ، مدتهاست که گم شده . باور کن.

زمستان امسال عجب زمستاني بود ، نه اینکه تا حالا اینطور تنها نبوده باشم ، تنهاتر هم بوده ام ، ندیدي تو تنهایي هایم را . آنوقتها که آمدي عماد هم بود ، در تنهایی ها همیشه جایي براي رفتن هم پیدا ميشد . تنهایي اگر جایي براي رفتن نداشته باشي، چه ميکند با آدم . بوده وقتهایيکه در خاک دیگري روزها و روزها تنها با دو کلمهء دست و پا شکسته از فروشنده اي قرصي نان و بطريی آب بخرم و این باشد تمام صحبت روزم. حتي بوده است وقتهایيکه میان آشنایان و جمع هم حس تنهایي خفه ام کند و حرف در دهانم بماسد . بوده وقتهایيکه حس کرده باشم از خدا هم تنها ترم که حداقل نامش را بر زبان مي آورند و آن وقت من از بي یادي حس مردن داشته باشم. وقتهایي که ساعتها چشم بدوزي به دستگاه تلفن و خدا خدا کني براي یک صداي آشنا.

زمستان امسال عجب زمستاني بود. نه اینکه تا حالا اینطور تاریکي ندیده باشم . دیده ام. آخر ميداني اگر شب توام شود با ابرهاي خاکستري و شهر پر باشد از چراغهاي رنگارنگ. ابرهاي خاکستري نور چراغها را بر ميگردانند روي شهر و دور و برت کمي روشن تر ميشود. شبهاي تاریکتري هم داشته ام ، با ابرهاي سیاه و بي چراغهاي شهر. آنقدر تاریک که حتي در وجود خودم هم شک کرده باشم و با دست دنبال خودم گشته باشم.

بعضي وقتها زندگي میکني، روي صحنه اي و حواست نیست. درد باشد یا شادي، غرقشان ميشوي. یادها ساخته مي شوند و خاطره ها رقم مي خورند بي اینکه بداني و بفهمي که اینها همه یاد ميشود روزي و خوب یا بد ، یادشان در تو مي ماند و با تو . حتي اگر به اسم فراموشي، نبینی شان و لمسشان نکني.
اما زماني هست که از منظر به نظاره ميآیي به ناظر. زمانيکه مي گذراني با مرور یادهایت ، وقتهایيکه غرق گذشته ميشوي و حال و آینده را فراموش ميکنی. وقتهایيکه مي خواهي بداني چه هستي و کجا ايستاده ای و لاجرم نگاه ميکني که چه کرده اي در گذشته ، بعدترش اگر فرصت کني ميتواني ببیني که چه ميکني در حال و لابد فردا چه خواهي شد .

زمستان امسال من تمام راه رفته را دوباره رفتم ، چقدر سخت بود و طاقت فرسا . زمستان امسال این برف نبود که ریشهایم را هم سفید کرد یکباره . راه پشت سر نهاده بود .
اما امروز عجب آفتابی بود ، يکباره فکر کردم که ياد زمستان را بايد به خاک سپرد.

راستي این روزها تو یادهای گذشته ات را مرور می کنی یا يادهای آينده ات را میسازي؟

 
توسط کرم دندون در 10 فروردین 1386 0:27 قֽظֽ | | نظرات (25)