از نمایشگاه کتاب، هر سال خیلی چیزها می گویند ومی نویسند. اما نمی دانم چرا امسال مثل سال های قبل که باشوق و ذوق کتاب ها را جارو می کردیم و رنج راه را طی می کردیم تا به خانه برسیم، نبود.
البته در این میان همراهی با خانوم دوست ، موهبتی بود که رنج گردش در نمایشگاه مثلا کتاب امسال رو هموار کرد !
بار اول که به نمایشگاه کتاب رفتیم، فکر کردیم وارد ترمینال جنوب شدیم، ساک های بزرگ و آدم های نشسته و ایستاده و چند نفر که در ساعات اولیه برگزاری نمایشگاه، روی یک تکه زمین خدا، خوابیده بودند و کمی که بیشتر چرخیدیم تا بفهمیم اینجا دیگر کجاست و ناشران داخلی کجا هستند ، احساس کردیم وارد حوزه علمیه قم شدیم(حالا بماند چرا)
دوباره کمی راه رفتیم و اولین نشانه های پا درد و کمردرد نمایان شد که وارد سالن شدیم، اینجا حس کردیم وارد حرم مطهر امام رضا شدیم! باور کنید چیزی نمانده بود برویم بچسبیم به دیوارها و آن ها را غرق در ماچ و بوسه کنیم! البته این فرضیه بعد از برگزاری نماز جماعت در محوطه داغ و روی موکت های قرمز و بعد از اینکه مکبر محترم هزار بار با بلندگو گفت 1/2/3 و نماز برگزار شد، بیشتر قوت گرفت. بعد کم کم به خودمان آمدیم و دیدیم ای بابا یه چند تا کتاب این طرف و آن طرف افتاده که یکهو پایمان رفت روی سیم های کلفت و دراز برق که زیر پای ملت هوار شده بودند. و باورمان شد اینجا کجاست! البته بماند که یک جرعه آب پیدا نکردیم و برق قطع شد و خیلی از غرفه ها اصلا چیده نشده بود و نمی دانم چه مرضی بود که نمایشگاه از دوازدهم برگزار شود نه چهاردهم! ولی نکته جالب این بود که نتوانستیم ناشران الف تا ج را پیدا کنیم.
احتمالا اگر همه روزها را پشت سرهم به نمایشگاه می رفتید ،می توانستید همه ناشران مورد نظرتان را پیدا کنید، من بعد دو بار عزیمت نفهمیدم نشر قصه و آگه کجا بود! و هیچ تضمینی وجود نداشت که بعد از خرید ازیک غرفه، دوباره آن را پیدا کنید!!
غرفه های کودک و نوجوان هم که انگار تونل وحشت و دخمه های زیر زمینی بودن ! بنده خدا بچه هایی که می خواستن از اونجا خرید کنن آثار ترس و وحشت قشنگ تو صورت هاشون پیدا بود.
اصلا اینها که چیزی نیست! زنی که پشت در سالن شماره 6 نشسته و بچه شیرمی دهد! مادری که با کالسکه بچه بدبخت را آورده کتاب برایش بخرد! زوج های 90 ساله که با هم بستنی لیوانی با قاشق می خرند! مردهایی که راه می روند و دست شان همه جا کار می کند و اصلا تفریحی همه جانبه است این نمایشگاه! خداییش آدم می ماند حیران!
دقیق تر که نگاه می کنی : گروهی دانشجو که از کنار غرفه ای رد می شوند و می گویند : اه ادبیاته به درد نمی خوره! و گروهی دیگر که کتاب فنون شوهرداری می خرند و آدم هایی که دست می کشند روی کتاب ها و به هم می گویند: به نظرت این قشنگه؟ و پسری که با کت و شلوار و عینک و ته ریش و قد کوتاهی از دوستش می پرسد نشر نی کجا بود؟ و کتاب کنترل غرایز در پلاستیک قرمز رنگ توی دستش خودنمایی می کند.
کم بود. باور کنید جرعه ای بود از معجون بد طعمی که هیچ شباهتی به یک مکان فرهنگی نداشت.
البته با همه این حرف ها وقتی می رسی به خانه و کمرت از درد تیر می کشد و پاهایت می سوزد و دستانت قرمز شده و دراز می کشی و به کتاب ها با ذوق نگاه می کنی، همین شاید کافی باشد و اصلا یکی نیست به من بگوید خب نرو! ولی باز دلم طاقت نمی آورد.
در همین باره:
مصیبتی به نام نمایشگاه کتاب
افتضاحی به نام بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب!
اینجا نمایشگاه کتاب است ، لطفا با وضو وارد شوید