از ميان دوستت دارم ها
 

صدای چرخیدن کلید که توی در بیاد
می‌فهمم که تو اومدی
می‌دوم و می‌رم توی یه گوشه‌ی جدیدی از خونه‌مون که قبلا قایم نشد توش، قایم می‌شم
میای و می‌بینی که دوباره جای همه‌ی مبل و میز و صندلیای خونه عوض شده و یه عالمه گوشه‌ی جدید هست که ممکنه من توشون قایم شده باشم و یواشکی تو رو نگاه کنم از توی یکی‌شون یک‌چشمی
بعدش چون حوصله نداری میای خودتو گول می‌زنی که من مثلا خونه نیستم و رفتم بیرون خرید و پس هیچ جایی قایم نشدم و پس هیچ جایی نباید دنبال من بگردی
می‌ری می‌شینی رو مبل قرمز من که هیچ‌کس اجازه نداره روش بشینه ( حتی تو و خودتم خوب می‌دونی اینو‌ ) و شروع می‌کنی فوتبال نگاه کردن
من هی منتظر می‌شم که یه دقیقه‌ی دیگه بشه که تو دست برداری از خودتو گول زدن و بیای پیدام کنی و بازی تموم شه
تو به گول زدن خودت ادامه می‌دی چون فوتبالش تازه شروع شده و بازی‌ش جالبه و مبل منم خیلی راحت‌تر از این حرفاست و اگه به روی خودت بیاری که می‌دونی من خونه‌م مجبوری از روش بلند بشی و مجبوری که فوتبال نبینی چون من بدم میاد و مجبوری که دوستم داشته باشی بعد از یه عالمه ساعت که نبودی و تنها بودم
وسط منتظر بودنم آروم آروم خوابم می‌بره،‌ آخه امروز یه عالمه فکر کردم که مبل و صندلیای خونه رو چه جوری بچینم که گوشه‌های جدیدم بیشتر باشه و یه عالمه هی چیدم و خوشم نیومده و دوباره چیدم و اینهمه کار و خب خستمه الآن و خوابم میره وقتی تو یه گوشه‌ی تنگ و تاریک و گرم و نرم قایم شده باشم و هیشکی نخواد منو که پیدا بشم براش
برای خودم فک می‌کنم که دوستم داری و موهامو آروم ناز می‌کنم تا خوابم بره
و خوابم میره
مسابقه‌ت تموم میشه و از روی مبل نرم نشستن خسته میشی و از ساکت بودن خونه خوشت نمیاد و گشنه‌ت میشه و یادت میافته که یه من هم داری یه جایی اون گوشه‌ها که اگه از گوشه‌ش دربیاد یه عالمه شلوغه و شاده و یه بند حرف می‌زنه و غذاهای من‌درآوردی تو نیم ساعت درست می‌کنه و می‌خنده و چشماش قشنگه و خوب بغل می‌کنه و بغلش بوی سفیدیه آسمون میده
میای پاشی که بگردی دنبالم و پیدام کنی که پات میره روی دست من که وقتی خوابم برده بود از زیر رومیزی در‌اومده بود و افتاده بود کنار پای تو
تو گنده‌ای و سنگینی و دست من کوچیکه و نازک
دردش میاد و بیدار می‌شم از دردش و اشکم درمیاد و زیر میز توی خودم قایم میشم و دستمو بوس می‌کنم یواشی که غصه نخوره که داره کبود میشه
هرچقدم دیگه بگی بیا بیرون نمیام،‌ دوستت ندارم
میری بیرون و مثل یه مرد غمگین و تنها پیتزای بدمزه می‌خوری تو مغازه‌ی سر کوچه و نوشابه می‌خوری و آروغ می‌زنی و سیگار می‌کشی و منم نیستم که دعوات کنم و تو هم می‌خوای ادای اینو دربیاری که چه خوب که من نیستم و تو می‌تونی بعد نوشابه‌ت آروغ بزنی
منم می‌رم توی تخت و تنها می‌خوابم و به اون مردی فکر می‌کنم که منو می‌دونه و دوستم داره و معلوم نیست تو کدوم گوشه‌ی دنیا قایم شده که تا بعد از اینهمه سال هنوز برای یه بارم که شده ندیدمش
از فردای امروزم دیگه هیچ‌وقت دکور خونه‌مون عوض نمیشه و مبل قرمزم هم محدوده‌ی ممنوعه‌ی من نیست
از فردای امروز من اون دختر معمولی‌ای می‌شم که توی همه‌ی لحظه‌ها قابل پیش‌بینیه و نه ناراحت میشه و نه قهر می‌کنه و نه لب پایینش موقع گریه کردن می‌لرزه و نه دلش همیشه‌ی خدا یه بچه گربه‌ی پشمالوی سیاه سفید می‌خواد که با یه گلوله کاموای آبی بازی کنه و زنگوله‌ی گردنش جرینگ‌جرینگ صدا بده
یه دختر معمولی که همونقدی که دوست خوبیه دوست‌دختر خوبی هم هست و همه‌ی دنیا مطمئنن که زن خیلی خوبی هم میشه
یه دختر معمولی که قد یه کیت‌کت و چایی هم دوستش ندارم.

پ.ن : از وبلاگ یک ماهی ...

 
توسط کرم دندون در 28 اردیبهشت 1386 7:31 بֽظֽ | | نظرات (26)
 

 

یک سورپریز فرهنگی تمام عیار !
 

از نمایشگاه کتاب، هر سال خیلی چیزها می گویند ومی نویسند. اما نمی دانم چرا امسال مثل سال های قبل که باشوق و ذوق کتاب ها را جارو می کردیم و رنج راه را طی می کردیم تا به خانه برسیم، نبود.

البته در این میان همراهی با خانوم دوست ، موهبتی بود که رنج گردش در نمایشگاه مثلا کتاب امسال رو هموار کرد !
بار اول که به نمایشگاه کتاب رفتیم، فکر کردیم وارد ترمینال جنوب شدیم، ساک های بزرگ و آدم های نشسته و ایستاده و چند نفر که در ساعات اولیه برگزاری نمایشگاه، روی یک تکه زمین خدا، خوابیده بودند و کمی که بیشتر چرخیدیم تا بفهمیم اینجا دیگر کجاست و ناشران داخلی کجا هستند ، احساس کردیم وارد حوزه علمیه قم شدیم(حالا بماند چرا)
دوباره کمی راه رفتیم و اولین نشانه های پا درد و کمردرد نمایان شد که وارد سالن شدیم، اینجا حس کردیم وارد حرم مطهر امام رضا شدیم! باور کنید چیزی نمانده بود برویم بچسبیم به دیوارها و آن ها را غرق در ماچ و بوسه کنیم! البته این فرضیه بعد از برگزاری نماز جماعت در محوطه داغ و روی موکت های قرمز و بعد از اینکه مکبر محترم هزار بار با بلندگو گفت 1/2/3 و نماز برگزار شد، بیشتر قوت گرفت. بعد کم کم به خودمان آمدیم و دیدیم ای بابا یه چند تا کتاب این طرف و آن طرف افتاده که یکهو پایمان رفت روی سیم های کلفت و دراز برق که زیر پای ملت هوار شده بودند. و باورمان شد اینجا کجاست! البته بماند که یک جرعه آب پیدا نکردیم و برق قطع شد و خیلی از غرفه ها اصلا چیده نشده بود و نمی دانم چه مرضی بود که نمایشگاه از دوازدهم برگزار شود نه چهاردهم! ولی نکته جالب این بود که نتوانستیم ناشران الف تا ج را پیدا کنیم.
احتمالا اگر همه روزها را پشت سرهم به نمایشگاه می رفتید ،می توانستید همه ناشران مورد نظرتان را پیدا کنید، من بعد دو بار عزیمت نفهمیدم نشر قصه و آگه کجا بود! و هیچ تضمینی وجود نداشت که بعد از خرید ازیک غرفه، دوباره آن را پیدا کنید!!
غرفه های کودک و نوجوان هم که انگار تونل وحشت و دخمه های زیر زمینی بودن ! بنده خدا بچه هایی که می خواستن از اونجا خرید کنن آثار ترس و وحشت قشنگ تو صورت هاشون پیدا بود.

اصلا اینها که چیزی نیست! زنی که پشت در سالن شماره 6 نشسته و بچه شیرمی دهد! مادری که با کالسکه بچه بدبخت را آورده کتاب برایش بخرد! زوج های 90 ساله که با هم بستنی لیوانی با قاشق می خرند! مردهایی که راه می روند و دست شان همه جا کار می کند و اصلا تفریحی همه جانبه است این نمایشگاه! خداییش آدم می ماند حیران!
دقیق تر که نگاه می کنی : گروهی دانشجو که از کنار غرفه ای رد می شوند و می گویند : اه ادبیاته به درد نمی خوره! و گروهی دیگر که کتاب فنون شوهرداری می خرند و آدم هایی که دست می کشند روی کتاب ها و به هم می گویند: به نظرت این قشنگه؟ و پسری که با کت و شلوار و عینک و ته ریش و قد کوتاهی از دوستش می پرسد نشر نی کجا بود؟ و کتاب کنترل غرایز در پلاستیک قرمز رنگ توی دستش خودنمایی می کند.

کم بود. باور کنید جرعه ای بود از معجون بد طعمی که هیچ شباهتی به یک مکان فرهنگی نداشت.
البته با همه این حرف ها وقتی می رسی به خانه و کمرت از درد تیر می کشد و پاهایت می سوزد و دستانت قرمز شده و دراز می کشی و به کتاب ها با ذوق نگاه می کنی، همین شاید کافی باشد و اصلا یکی نیست به من بگوید خب نرو! ولی باز دلم طاقت نمی آورد.

در همین باره:

مصیبتی به نام نمایشگاه کتاب
افتضاحی به نام بیستمین نمایشگاه بین المللی کتاب!
اینجا نمایشگاه کتاب است ، لطفا با وضو وارد شوید

 
توسط کرم دندون در 24 اردیبهشت 1386 9:58 قֽظֽ | | نظرات (12)
 

 

خوش به حال آن مرد
 

قبل نوشت:این مثلا شعر ، عجیب با حال و هوای خاکستری این روزهایم عجین است ... بابت غیبت طولانی ام هم معذرت می خواهم ...

خوش به‌حال آن مرد
که در زندگيش
تو راه بروی
خوش به حال مردی
که برایش
تو شيرين‌زبانی کنی
...
خوش به حال مردی
که نگاه پاک ومعصومانه تو
هرروز به او خیره شود
خوش به حال مردی
که دست‌های قشنگ تو
دکمه‌های پيرهنش را
باز کند
ببندد
تا لب‌هایت به نجوايی بخندد
....
حسرت دست‌هایت مانده
به چشم‌هایم
به خواب‌هایم
به کش و قوس‌های تنم
در حسرت دست‌هایت
پرپر می‌زنم
...
چقدر برایت قصه بگويم
چقدر ببوسمت
نوازشت کنم
موهایت را نفس بکشم
تا خوابت ببرد؟

چقدر
نگاهت کنم
نگاهت کنم
تا خوابم ببرد؟
...
چقدربی تو، به تو فکر کنم؟

 
توسط کرم دندون در 21 اردیبهشت 1386 9:32 بֽظֽ | | نظرات (20)
 

 

شب هول
 

کیانپارس،ساعت 8 شب،روبروی پاساژ آسمانه: خیلبان خلوت خلوت است،خلوت تر از هر زمانی و هرکسی هم که هست،با عجله سرش را پایین انداخته و دنبال کارش میرود،خبری از صدای خنده دختر ها و پسر های جوان نیست ، مرد و زنی دست در دست هم راه میروند و من هم پشت سرشان که ماشین تیوتا مشکی گشت ارشاد آژیر میزند ... هرکسی داخل سوراخی میگزد و 2 مرد چهارشانه ریشو با لباس شخصی پیاده می شوند ...
- این چه طرز لباس پوشیدنه؟میخوای مانتوت رو هم در بیار
-به شما چه آقا؟با شوهرمم،اون چیزی نمیگه شما گیر میدین؟مگه مملکت بی صحابه؟ به تو چی به پر و پاچه مردم نگاه میکنی کثافت؟
ریشو عصبانی میشود ... دستش را میبرد بالا ... چشمانم را میبندم ... مرد هم ... با صدای کشیده به خودم می آیم ...
-شوهر بی غیرت تو اگه غیرت داشت که تو هرز نمی گشتی ... فک کردین اینجا هرکی هرکیه هر غلطی خواستین بکنین؟
-ببخشید آقا، خانوم اشتباه کرد،الان میریم خونه لباسش رو عوض میکنه،اشتباه از ما بوده ...
- یالا سوار شین ببینم ...
تا صبح خواب به چشمم نمی آید ... از عصبانیت کبود شده ام ... رفتار مرد، قیافه زن و حرصی که در چشمان مرد ریشو بود ...

نادری، ساعت 11 صبح، روبروی پاساژ کارون: مردم از کنار پاساژ رد می شوند، زن ها یک دست شان به روسری شان است و با نگرانی، مانتو هایشان را می کشند و کش نمی آید، پس کیف شان را جلوی مانتو می گیرند و رد می شوند، دو پلیس مرد و دو زن در ورودی پاساژ ایستاده اند،دختری، جلوی پله ها می آید و با دیدن پلیس ها، ناخودآگاه عقب می رود، زنی به نزدیکی های پاساژ که می رسد، عینک دودی اش را می زند، تقریبا هیچ کس از ورودی پاساژ وارد نمی شود، همه از پله های کناری پایین می روند و می خزند به زیرزمین پاساژ، مغازه دارها پچ پچ می کنند، پلیس ها هیچ حرکتی نمی کنند و صاف ایستاده اند. دیگر هیچ کس از در و دیوار پاساژ بالا نمی رود و صدای خنده هیچ کس بلند نیست. پایین پاساژ، روبروی مغازه کفش فروشی ، دختری از مادرش می پرسد: اگه صندل ممنوعه، پس چرا می ذارن پشت ویترین؟ مادرش دستش را روی بینی اش می گذارد و چشمانش گشاد می شود.

داخل پاساژ: دو سه نفر در پاساژ پرسه می زنند، مغازه دارها، آرام آرام، با هم حرف می زنند و سیگار می کشند، مردی با تلفن حرف می زند: آقا ما نامه هم نوشتیم، با طرح شون هم مخالف نیستیم، خوبه، ولی از جلوی پاساژ برن کنار، این جوری ما بیچاره می شیم.
مادری به دخترش می گوید: موهات بیرونه ها! می گوید: خب! مادر از پله ها پایین می رود و می خزد توی زیرزمین پاساژ.

خنده ام می گیرد و با صدای نامجو می خوانم: گذر گذر گذر گذر گذر ... ببین دیازپام ده خورانده اند خلق را ... و فکر می کنم به زمانی که آژان ها چادر از سر زن ها می کشیدند و فکر می کنم به عمر طولانی دیکتاتوری که هیچ گاه تمام نمی شود، دیکتاتوری ها اگر تقسیم قدرت شوند و تکه تکه،آنقدر قدرت مند نخواهند بود که موجی علیه آن ها شکل بگیرد و باز خنده ام می گیرد و به همه چیز که تکرار می شود، فکر می کنم و شب هول را می خوانم، که فوق العاده است مثل صدای نامجو و فکرهای بیهوده ام را با همین دلخوشی ها کنار می گذارم. شب هول ما نیز، کم کم فرا می رسد. باید منتظر بود.

 
توسط کرم دندون در 11 اردیبهشت 1386 2:20 بֽظֽ | | نظرات (30)
 

 

دندان عقل
 

مهم نیست از کجاشروع شود،چون بالاخره می گذرد، تمام می شود و فراموش می شود هر رنجی. اما هیچکدام اینها مهم نیست، مهم نیست که بزرگترین آرزویت، توانایی جویدن باشد. مهم نیست که آنقدر شیره معده ات مسکن جذب کرده باشد که ترشابه یک بستنی ساده را که بعد سه روز روزه ی زندگی با ولع خورده ای، با فشار روی فرش بریزی و شرمنده نگاه خسته مادرت بشوی که تازه آخ آخرشب اش را گفته وکمرش تقی صدا کرده و نشسته پای تلویزیون.
هیچ مهم نیست که از درد، موهایت را آنقدر بکشی که جلوی سرت خلوت تر شود و به همه شامپوهای تقویت کننده روی میز با تمسخر نگاه کنی.
اصلا مهم نیست که شب تا نیمه های صبح با حوله ای داغ توی راهروهای تاریک خانه راه بروی و خونابه تف کنی.و یا بارها و بارها توی دستشویی از دلپیچه و درد، اشک ات در آید، حتی این هم ذره ای اهمیت ندارد که از میان انبوه آدمهایی که ظاهرا دوستت بوده اند! بعد این همه روز، تنها صدای حالت چطوره؟ را از زبان یکی دو تایشان بشنوی و چشمت مدام به در است و گوشت مدام به زنگ که کدام ... پایش را می گذارد تو و اشک ها و محلول های ضدعفونی خشک شده و صورت ورم کرده و چشمان گود رفته ات را تحمل می کند و چندساعتی را با تو می گذراند.

نه هیچ کدام اینها مهم نیست . حتی ذره ای. چیزی که مهره های پشتم را می لرزاند، آرزویی بود که شب قبل از این همه اتفاق توی دلم کردم و دیگر حتی جرات ندارم به زبانش بیاورم، آرزویی که فکر نمی کردم که اینقدر به من نزدیک است و حالا با تمام ناتوانی ام ازته دل فریاد می زنم، زندگی ام را با تمام روزمرگی هایش دوست ندارم، بلکه می پرستم.

 
توسط کرم دندون در 2 اردیبهشت 1386 0:17 بֽظֽ | | نظرات (20)