|
کیانپارس،ساعت 8 شب،روبروی پاساژ آسمانه: خیلبان خلوت خلوت است،خلوت تر از هر زمانی و هرکسی هم که هست،با عجله سرش را پایین انداخته و دنبال کارش میرود،خبری از صدای خنده دختر ها و پسر های جوان نیست ، مرد و زنی دست در دست هم راه میروند و من هم پشت سرشان که ماشین تیوتا مشکی گشت ارشاد آژیر میزند ... هرکسی داخل سوراخی میگزد و 2 مرد چهارشانه ریشو با لباس شخصی پیاده می شوند ...
- این چه طرز لباس پوشیدنه؟میخوای مانتوت رو هم در بیار
-به شما چه آقا؟با شوهرمم،اون چیزی نمیگه شما گیر میدین؟مگه مملکت بی صحابه؟ به تو چی به پر و پاچه مردم نگاه میکنی کثافت؟
ریشو عصبانی میشود ... دستش را میبرد بالا ... چشمانم را میبندم ... مرد هم ... با صدای کشیده به خودم می آیم ...
-شوهر بی غیرت تو اگه غیرت داشت که تو هرز نمی گشتی ... فک کردین اینجا هرکی هرکیه هر غلطی خواستین بکنین؟
-ببخشید آقا، خانوم اشتباه کرد،الان میریم خونه لباسش رو عوض میکنه،اشتباه از ما بوده ...
- یالا سوار شین ببینم ...
تا صبح خواب به چشمم نمی آید ... از عصبانیت کبود شده ام ... رفتار مرد، قیافه زن و حرصی که در چشمان مرد ریشو بود ...
نادری، ساعت 11 صبح، روبروی پاساژ کارون: مردم از کنار پاساژ رد می شوند، زن ها یک دست شان به روسری شان است و با نگرانی، مانتو هایشان را می کشند و کش نمی آید، پس کیف شان را جلوی مانتو می گیرند و رد می شوند، دو پلیس مرد و دو زن در ورودی پاساژ ایستاده اند،دختری، جلوی پله ها می آید و با دیدن پلیس ها، ناخودآگاه عقب می رود، زنی به نزدیکی های پاساژ که می رسد، عینک دودی اش را می زند، تقریبا هیچ کس از ورودی پاساژ وارد نمی شود، همه از پله های کناری پایین می روند و می خزند به زیرزمین پاساژ، مغازه دارها پچ پچ می کنند، پلیس ها هیچ حرکتی نمی کنند و صاف ایستاده اند. دیگر هیچ کس از در و دیوار پاساژ بالا نمی رود و صدای خنده هیچ کس بلند نیست. پایین پاساژ، روبروی مغازه کفش فروشی ، دختری از مادرش می پرسد: اگه صندل ممنوعه، پس چرا می ذارن پشت ویترین؟ مادرش دستش را روی بینی اش می گذارد و چشمانش گشاد می شود.
داخل پاساژ: دو سه نفر در پاساژ پرسه می زنند، مغازه دارها، آرام آرام، با هم حرف می زنند و سیگار می کشند، مردی با تلفن حرف می زند: آقا ما نامه هم نوشتیم، با طرح شون هم مخالف نیستیم، خوبه، ولی از جلوی پاساژ برن کنار، این جوری ما بیچاره می شیم.
مادری به دخترش می گوید: موهات بیرونه ها! می گوید: خب! مادر از پله ها پایین می رود و می خزد توی زیرزمین پاساژ.
خنده ام می گیرد و با صدای نامجو می خوانم: گذر گذر گذر گذر گذر ... ببین دیازپام ده خورانده اند خلق را ... و فکر می کنم به زمانی که آژان ها چادر از سر زن ها می کشیدند و فکر می کنم به عمر طولانی دیکتاتوری که هیچ گاه تمام نمی شود، دیکتاتوری ها اگر تقسیم قدرت شوند و تکه تکه،آنقدر قدرت مند نخواهند بود که موجی علیه آن ها شکل بگیرد و باز خنده ام می گیرد و به همه چیز که تکرار می شود، فکر می کنم و شب هول را می خوانم، که فوق العاده است مثل صدای نامجو و فکرهای بیهوده ام را با همین دلخوشی ها کنار می گذارم. شب هول ما نیز، کم کم فرا می رسد. باید منتظر بود. |