خوش به حال آن مرد
 

قبل نوشت:این مثلا شعر ، عجیب با حال و هوای خاکستری این روزهایم عجین است ... بابت غیبت طولانی ام هم معذرت می خواهم ...

خوش به‌حال آن مرد
که در زندگيش
تو راه بروی
خوش به حال مردی
که برایش
تو شيرين‌زبانی کنی
...
خوش به حال مردی
که نگاه پاک ومعصومانه تو
هرروز به او خیره شود
خوش به حال مردی
که دست‌های قشنگ تو
دکمه‌های پيرهنش را
باز کند
ببندد
تا لب‌هایت به نجوايی بخندد
....
حسرت دست‌هایت مانده
به چشم‌هایم
به خواب‌هایم
به کش و قوس‌های تنم
در حسرت دست‌هایت
پرپر می‌زنم
...
چقدر برایت قصه بگويم
چقدر ببوسمت
نوازشت کنم
موهایت را نفس بکشم
تا خوابت ببرد؟

چقدر
نگاهت کنم
نگاهت کنم
تا خوابم ببرد؟
...
چقدربی تو، به تو فکر کنم؟

 
توسط کرم دندون در 21 اردیبهشت 1386 9:32 بֽظֽ | | نظرات (20)