عزیزان به کاه دون زده اید
 

آدم جرات نمی کنه اسم خواهرش رو تو این وبلاگ بنویسه. اصلا بنویسه خواهر. فرداش صد نفر از گوگل میان. این ِ خواهر. اون ِ خواهر. این ِ اون جاش. چیز ِ اون جاش. اون ِ چیزش. چیز ِ چیزش. چیه خواهر؟ آقا جون چیه خواهر؟ اگه عزیزان هم دسته به اسم دین ننشسته بودن رو یه سری از عوامل این جوری نمی شد.
بمیرم. حساسیت فصلی هم که دارین. یه دفعه همه با هم میاین سراغ ِ چیز خاله و فقط اون رو سرچ می کنین. بعد یه دفعه همه راه میفتین سراغ چیز دیگه ی یکی دیگه. عین کوچ پرستو ها می مونه لامصب !

پ.ن.1: از وبلاگ محمد رضای عزیزم. که به طرز وحشتناکی حرف منو زده !
پ.ن.2: این بشر خدای استعداده !! به قیافه وبلاگش نیگا نکنین ، باطنش از بهترین نوشته های اینترنتیه که می تونین بخونین ! در ضمن کلی هم معروفه و این ور اون ور جایزه برده !
پ.ن.3: شماره حسابم رو بابت واریز هزینه تبلیغات واست اس ام اس می کنم !! (مخاطب خاص داره !)

 
توسط کرم دندون در 29 خرداد 1386 11:51 بֽظֽ | | نظرات (30)
 

 

* ساعت زنگ زده،دیگه زنگ نمی زنه،آخه زنگاشو زده ...
 

پالتوي شقّ و رقّي پوشيده است. کلاه شاپو و کراوات هم دارد. خانم هم کيف چرمي مشکي‌اش را با دو دست جلويش آويزان نگاه داشته. پالتواش پوست به نظر مي‌رسد. جلوي موها بالا جمع شده و ماتيک تيره‌اي بر لب دارد.
بي‌حرکت و راست ايستاده‌اند با آن تيپهاي آلامدشان.
شکي نيست آن لحظه‌اي که داشتند منجمد مي‌شدند توي آن عکس سياه و سفيد، در مخيله‌اشان هم نمي‌گنجيد که چه داستانها خواهند ساخت سالها بعد.
و حتي سالها بعدتر. وقتي که نشانه بودنشان تنها همين کاغذي است که صورتهاي بي تفاوتشان را به تصوير کشيده است.

* سوته دلان،علی حاتمی

پ.ن: از اینجا.

 
توسط کرم دندون در 26 خرداد 1386 1:43 بֽظֽ | | نظرات (13)
 

 

سبُکی تحمل ناپذیر ِ هستی
 

قبل نوشت: این پست در موبایل متولد شد. در شبی خسته از فضای غمزده ی بیمارستان و در اس ام اسی محض توصیف این حجم اندوه برای یک دوست. شکل گرفت، طولانی شد و کم کم اینی شد که می خوانید ...

سردمه... این اولین احساسیه که بعد از باز کردن چشمانم دارم. یک سری تصاویر محو و همه جا که تاریک و خاکستریه. دور تا دورم رو دیوار های سفید با سایه هایی وحشتناک گرفته. چشمام رو می بندم یادم میاد که اینجا بیمارستانه، اما چرا اینقدر ساکته؟ چقدر خواب بودم؟
بوی الکل که میزنه زیر دماغم عطسم میاد و نمیاد. خیره میشم به سقف بلند اینجا و تنها فکری که میشه تو این شرایط کرد تصور سنگینی تحمل ناپذیر مرگه! به دستام نگاه می کنم و به رگ های آبی بیرون زده و سوزنی که یه جایی زیر لایه های چسب سفید گم شده. حس می کنم که چقدر عجیبه حس سرما اونم وسط شرجی خرداد ... یه جور خنکی که می پیچه توی دماغم و می خزه زیر پوستم. تنم مور مور میشه ...
ملحفه نازک و سفید بیمارستان رو تا روی دماغم بالا می کشم و به پاهام که از اون سرش میاد بیرون نگاه می کنم و لعنت می فرستم به روح طراح این تخت ها با ملحفه های مسخرش که توی این سرما حتی آدم مرده رو هم گرم نمیکنه! به این فکر می کنم که تنها چیزی که الان کم دارم یه روح رنج دیده ی نا آرومه که مطمئنم سالهاس به خاطر این تخت ها و ملحفه های کوتاه مسخرش داره به خاطر نفرین مریض های بیمارستان عذاب میکشه !
به کنار تختم نگاه می کنم و ساعتم رو از صدای تیک تیک آزار دهندش بین یه عالمه دسته گل پلاسیده پیدا میکنم. دکمشو که میزنم نور سبزش تو فاصله ی چند سانتی متری از تولدش حل میشه در فضای خاکستری. فایده نداره. برای دیدن دور و بر باید دنبال یه راه بهتر بود. نخ کنار تختم رو پایین که میکشم، پرده روبرو با صدای قیژ قیژ وحشتناکی کنار میره و نور ماه می ریزه تو اتاق و خاکستری های محو رو سفید میکنه. چشمام رو نور میزنه و مجبور میشم که ببندمشون.
می شینم روی تختم. چشمام رو میمالم و حس می کنم که دنیا داره می چرخه. چقدر سرم گیج میره اما عجیب حالت یه آدم رها شده وسط خلا رو دارم. چسب ها رو باز می کنم و دمپایی های کوچیک پای تخت رو می پوشم. سلانه سلانه میرم کنار پنجره. شهر تاریکه و خاموش، آسمون روشن و ابر ها نور ماه رو بر می گردونن و می ریزن روی مردمی که مثل مورچه اون پایین دارن توی هم می لولن. می شینم روی سکوی پنجره و پاهام رو آویزون می کنم پایین.چند نفس عمیق حالم رو کمی جا میاره. سرم رو که بر می گردونم خودم رو می بینم که عین کره روی تخت وا رفتم. پاهای لختم مثل همیشه از زیر ملحفه زده بیرون.دسته گل های پلاسیده رو می بینم و دیوار های سفید با سایه های ترسناکی که روش افتاده. دستامو وا میکنم،چشمامو می بندم و همزمان با رها شدنم، فکر می کنم به سرمای عجیب امشب ...

پ.ن:ممنون آیلار جان ، از آهنگ زیبایت که بدجور با حال و هوای ابری ام سازگار است ...

 
توسط کرم دندون در 21 خرداد 1386 1:14 قֽظֽ | | نظرات (25)
 

 

شب نشینی در جهنم !
 

عماد جان ، من و تو و داوود هر کدامي بتنهايي شانس تخمي مان براي نابود کردن يک زندگي با متعلقاتش کفايت است آنوقت خير سرمان دائم هم هوس کار مشترک مي کنيم. باز خدا را صد کرور شکر که در آن شرکتهاي زنجيره اي با ما نبودي، وگرنه يقين الان من در اوين آب خنک مي خوردم و مشغول گوش کردن گل واژه های داوود بودم که حتي ته سلول هم هنوز آن اميدواري احمقانه ش را از دست نداده بود و مي گفت: بچه ها ولي اينجوريم حال ميده ها! باور کن ته جهنم هم حاضرم بروم اما اينبار بدون اميدواري احمقانه داوود. لااقل تکليف آدم با مار غاشيه سر راست است! اين از داوود ...

اما هنوز هم که اسم کمد تو مي آيد تنم مي لرزد. دست کم سه مهره ستون فقراتم را پاي آن کمد گذاشتم. هر بار که از غمهاي بشريت صحبت مي شود ياد آن کمد مي افتم و وزنش. فکر کنم اگر جمع بزني به اندازه مسافت اينجا تا آبادان حملش کرده ام. مي دانم حالا اين ملت خيال مي کنند بنده حمال بوده ام. هرچند پر بيراه هم نيست. حاضرم شرط ببندم حتي اگر عکس آن کمد را هم اينجا در وبلاگ بگذاريم به محض باز شدن پنجره IE ، کامپيوتر هر مشاهده کننده اي خواهد سوخت، سهل است، بلاگر را به خاک سياه خواهد نشاند. آخر نحوست بود بد مصب.

روز آخري که داشتيم حسابها را مي بستيم و فاتحه شرکت را مي خوانديم، آخرين چيزي که ماند کمد تو بود. جالب شده بود. حتي به اينجا رسيد که کمد را هرکسي ببرد آن پرينتر HP را هم مجانا به همو بدهيم. هيچکس حاضر نشد آن طالع نحس را با خود ببرد. تا يک فکر طلايي به سرمان زد. شاکري را که يادت هست؟ همو که حال همه مان ازش بهم مي خورد و بدمان نمي آمد تا نابودش کنيم. فکر کرديم کمد را به او هديه کنيم. طفلک چقدر خوشحال شد. به گمانم الان در اسفل السافلين باشد!

 
توسط کرم دندون در 15 خرداد 1386 0:45 بֽظֽ | | نظرات (10)
 

 

زنان احمق کامل
 

زن با لبانِ صورتی ِ مات
و گونه های چال و نرم و بی چروک،
زن با بالاپوش ِ مشکی ِ براق
و چشمانِ قهوه ای روشن،
زن با هیکلی تراشیده و دستانی ظریف
و گیسوانی مشکی و بی حالت،
زن با سینه هایی برجسته و سفت
و سرودی آرام بر لب،
دختر بورش را مرتب می کرد
و برای نره غولی سیاه چهره
با چشمهای برآمده ی پر خون
و چروکهای عمیق ِ روی پیشانی
با خنده هایی کریه
و نیم سیگاری گوشه ی لب
دست، تکان می داد.
و آدمهای اطراف را
چروکی بر چهره می انداخت.
زندگی ِ غریبی است ...

پ.ن: و البته به قول فروغ: زنان ساده ی کامل

 
توسط کرم دندون در 8 خرداد 1386 9:33 بֽظֽ | | نظرات (17)