شب نشینی در جهنم !
 

عماد جان ، من و تو و داوود هر کدامي بتنهايي شانس تخمي مان براي نابود کردن يک زندگي با متعلقاتش کفايت است آنوقت خير سرمان دائم هم هوس کار مشترک مي کنيم. باز خدا را صد کرور شکر که در آن شرکتهاي زنجيره اي با ما نبودي، وگرنه يقين الان من در اوين آب خنک مي خوردم و مشغول گوش کردن گل واژه های داوود بودم که حتي ته سلول هم هنوز آن اميدواري احمقانه ش را از دست نداده بود و مي گفت: بچه ها ولي اينجوريم حال ميده ها! باور کن ته جهنم هم حاضرم بروم اما اينبار بدون اميدواري احمقانه داوود. لااقل تکليف آدم با مار غاشيه سر راست است! اين از داوود ...

اما هنوز هم که اسم کمد تو مي آيد تنم مي لرزد. دست کم سه مهره ستون فقراتم را پاي آن کمد گذاشتم. هر بار که از غمهاي بشريت صحبت مي شود ياد آن کمد مي افتم و وزنش. فکر کنم اگر جمع بزني به اندازه مسافت اينجا تا آبادان حملش کرده ام. مي دانم حالا اين ملت خيال مي کنند بنده حمال بوده ام. هرچند پر بيراه هم نيست. حاضرم شرط ببندم حتي اگر عکس آن کمد را هم اينجا در وبلاگ بگذاريم به محض باز شدن پنجره IE ، کامپيوتر هر مشاهده کننده اي خواهد سوخت، سهل است، بلاگر را به خاک سياه خواهد نشاند. آخر نحوست بود بد مصب.

روز آخري که داشتيم حسابها را مي بستيم و فاتحه شرکت را مي خوانديم، آخرين چيزي که ماند کمد تو بود. جالب شده بود. حتي به اينجا رسيد که کمد را هرکسي ببرد آن پرينتر HP را هم مجانا به همو بدهيم. هيچکس حاضر نشد آن طالع نحس را با خود ببرد. تا يک فکر طلايي به سرمان زد. شاکري را که يادت هست؟ همو که حال همه مان ازش بهم مي خورد و بدمان نمي آمد تا نابودش کنيم. فکر کرديم کمد را به او هديه کنيم. طفلک چقدر خوشحال شد. به گمانم الان در اسفل السافلين باشد!

 
توسط کرم دندون در 15 خرداد 1386 0:45 بֽظֽ | | نظرات (10)