|
قبل نوشت: این پست در موبایل متولد شد. در شبی خسته از فضای غمزده ی بیمارستان و در اس ام اسی محض توصیف این حجم اندوه برای یک دوست. شکل گرفت، طولانی شد و کم کم اینی شد که می خوانید ...
سردمه... این اولین احساسیه که بعد از باز کردن چشمانم دارم. یک سری تصاویر محو و همه جا که تاریک و خاکستریه. دور تا دورم رو دیوار های سفید با سایه هایی وحشتناک گرفته. چشمام رو می بندم یادم میاد که اینجا بیمارستانه، اما چرا اینقدر ساکته؟ چقدر خواب بودم؟
بوی الکل که میزنه زیر دماغم عطسم میاد و نمیاد. خیره میشم به سقف بلند اینجا و تنها فکری که میشه تو این شرایط کرد تصور سنگینی تحمل ناپذیر مرگه! به دستام نگاه می کنم و به رگ های آبی بیرون زده و سوزنی که یه جایی زیر لایه های چسب سفید گم شده. حس می کنم که چقدر عجیبه حس سرما اونم وسط شرجی خرداد ... یه جور خنکی که می پیچه توی دماغم و می خزه زیر پوستم. تنم مور مور میشه ...
ملحفه نازک و سفید بیمارستان رو تا روی دماغم بالا می کشم و به پاهام که از اون سرش میاد بیرون نگاه می کنم و لعنت می فرستم به روح طراح این تخت ها با ملحفه های مسخرش که توی این سرما حتی آدم مرده رو هم گرم نمیکنه! به این فکر می کنم که تنها چیزی که الان کم دارم یه روح رنج دیده ی نا آرومه که مطمئنم سالهاس به خاطر این تخت ها و ملحفه های کوتاه مسخرش داره به خاطر نفرین مریض های بیمارستان عذاب میکشه !
به کنار تختم نگاه می کنم و ساعتم رو از صدای تیک تیک آزار دهندش بین یه عالمه دسته گل پلاسیده پیدا میکنم. دکمشو که میزنم نور سبزش تو فاصله ی چند سانتی متری از تولدش حل میشه در فضای خاکستری. فایده نداره. برای دیدن دور و بر باید دنبال یه راه بهتر بود. نخ کنار تختم رو پایین که میکشم، پرده روبرو با صدای قیژ قیژ وحشتناکی کنار میره و نور ماه می ریزه تو اتاق و خاکستری های محو رو سفید میکنه. چشمام رو نور میزنه و مجبور میشم که ببندمشون.
می شینم روی تختم. چشمام رو میمالم و حس می کنم که دنیا داره می چرخه. چقدر سرم گیج میره اما عجیب حالت یه آدم رها شده وسط خلا رو دارم. چسب ها رو باز می کنم و دمپایی های کوچیک پای تخت رو می پوشم. سلانه سلانه میرم کنار پنجره. شهر تاریکه و خاموش، آسمون روشن و ابر ها نور ماه رو بر می گردونن و می ریزن روی مردمی که مثل مورچه اون پایین دارن توی هم می لولن. می شینم روی سکوی پنجره و پاهام رو آویزون می کنم پایین.چند نفس عمیق حالم رو کمی جا میاره. سرم رو که بر می گردونم خودم رو می بینم که عین کره روی تخت وا رفتم. پاهای لختم مثل همیشه از زیر ملحفه زده بیرون.دسته گل های پلاسیده رو می بینم و دیوار های سفید با سایه های ترسناکی که روش افتاده. دستامو وا میکنم،چشمامو می بندم و همزمان با رها شدنم، فکر می کنم به سرمای عجیب امشب ...
پ.ن:ممنون آیلار جان ، از آهنگ زیبایت که بدجور با حال و هوای ابری ام سازگار است ... |