* ساعت زنگ زده،دیگه زنگ نمی زنه،آخه زنگاشو زده ...
 

پالتوي شقّ و رقّي پوشيده است. کلاه شاپو و کراوات هم دارد. خانم هم کيف چرمي مشکي‌اش را با دو دست جلويش آويزان نگاه داشته. پالتواش پوست به نظر مي‌رسد. جلوي موها بالا جمع شده و ماتيک تيره‌اي بر لب دارد.
بي‌حرکت و راست ايستاده‌اند با آن تيپهاي آلامدشان.
شکي نيست آن لحظه‌اي که داشتند منجمد مي‌شدند توي آن عکس سياه و سفيد، در مخيله‌اشان هم نمي‌گنجيد که چه داستانها خواهند ساخت سالها بعد.
و حتي سالها بعدتر. وقتي که نشانه بودنشان تنها همين کاغذي است که صورتهاي بي تفاوتشان را به تصوير کشيده است.

* سوته دلان،علی حاتمی

پ.ن: از اینجا.

 
توسط کرم دندون در 26 خرداد 1386 1:43 بֽظֽ | | نظرات (13)