امروز تولدته خانومی و من نمی دونم این حجم خوشحالی رو چطور از راه این کلمه های یخ زده روی شیشه مانیتور میشه انتقال داد. حرفهام تو ذهنم میچرخن و کلمه ها جمله میشن و جمله ها حروف سیاه درهم برهم میون صفحه سفید کاغذ پُره خط خطی ...
چشمام رو میبندم که ببینمت. همونطوری که همیشه آرزو می کنم ... دوست داشتنی ترین لحظه هام این وقتاس که خاطره های باهم بودن مثل یه فیلم سیاه و سفید قدیمی از جلو چشمام رد میشن و تورو می بینم و از این خاطره پرت میشم به اون خاطزه. از این لحظه به اون لحظه . از این خنده به خنده ای دیگه و باهم بودنی دیگه ...
امروز تو بدنیا اومدی و من نمی دونم چطور میشه توضیح داد دلم میخواد بهترین ها رو داشته باشی. چطور میشه خوشحالت کرد و چطوری میتونم اون کاری رو بکنم که تو دوست داری تا که میون این حجم دلتنگی،از این همه فاصله، واسه یه لحظه هم که شده لبخند رو بهت هدیه بدم که لبخندت زیبا ترین آفریده ی خداست !
یادمه همیشه می گفتی دلتنگی آزارت می ده و من همان وقت هم گفتم که این دلتنگی قشنگ ترین حس دنیاس ... دلتنگی حسِ غریبیه که دوستش داریم و وقتی دیگه دلت برایِ هیچ کس نتپه و برایِ هیچ کس تنگ نشه، تازه می فهمی که چقدر اون دلتنگی ِ از جنس ِ عشق زیباست...!
دوست داشتنت زیباست، بودنت زیباست و داشتنت زیباترین آرزوی دنیاست.
نمی دونی خانومی، گاهی چقدر غصه می خورم گاهی به حال اون کسایی که هیچوقت تو زندگیشون با تو آشنا نمیشن ...!
نفس که میکشم بوی تمشک وحشی میپیچه توی دماغم... بوی خوش تنت و عطر نفسهات... تصویر دوتا تن داغ گره خورده توی هم میاد جلوی چشمم... بازشون میکنم و پاره میکنم خاطره هایی رو که جای خالی ات رو بیشتر تو گوشم داد میزنه ...
هرروز که میگذره بیشتر ایمان میارم به این که خدا یه وودی آلن گنده است ...
اصن مگه نه که به قول پدرو : آن که همه چيزش را نداده است، هيچ چيزش را نداده است، خوب؟
پس يا همه ی همه ت مال من
يا
امممم
يا هم که همه ی همه ت مال من
همين.
دوستت دارم خانومی من.
پ.ن : یادم افتاد به عموم که از خارجه زنگ زده بود و به زنش می گفت:" راستی، به باران هم بگو:دخترم، دلبندم، اگه يه خونه خرابی بهت گفت دوسِت دارم، يا بزن تو سرش، يا بگو منم همين جور، يا بکشش؛ اما نگو "باشه"! "
دلم يه آسمون نيمه ابری خواسته بود با يه بارون يواش خيلی نم نم
که از لب رودخونه اون قد بيايم بالا که برسيم به بازار زير گذر پل
آب ميوه به دست بريم توی بارچه ی نيمه تاريک با بوی عود و دود و سيخ و منقل و قليون و عطاری های گاه و بی گاه
که دسته های کوچيک شاهی و ريحون و تربچه و نعناع بخريم و تلخون که تو دوست داری
که يک بند انگشت سمنوی عمه مهناز بخوريم و سه تا گوجه سبز و پای بساط سی دی فروش ها وايستيم و من توی شيشه ی مغازه روبرويی تو رو نيگات کنم و بخندی و دستمو اونقد محکم فشار بدی که انگشترم فرو بره تو انگشتم.
دلم کلی هوای قدم زدن زیر برف توی پارک قیطریه کرده.
که صدای قار قار کلاغ بیاد و همه جا سفید سفید باشه.که یه گوله برف گنده درست کنم و بزنم تو کلت و تو داد بزنی چته دیووونه ؟!
و بشینیم رو یه نیمکت خالی که جون میده واسه یه عکس دو نفره و خودمو به بهونه سرما بیشتر فشار بدم تو بغلت تا دستامو بگیری و بچپونی توی جیب کاپشنت و بگی اینجا جاش بهتره ...
دلم یه عالمه درخت بلند خواست که زیر سایه هاش وسط یه خیابون بلند با سنگ فرش های قرمز بدوییم و نترسیم از اینکه کسی میبینه و بدوییم و بدوییم اینقدر که من به نفس نفس بیافتم و تو سرشار از انرژی وایسی و پشت سرت رو نگاه کنی و داد بزنی بدو تنبل ! بعدش یه آب طالبی خنک و مزه خوب بستنی دارچینی سید ...
دلم يه آسمون نيمه ابری خواسته بود. فقط...
پ.ن: با خودم فکر می کنم که چيه در وجود تو که اينقدر آرومم می کنه، اما دل تنگ .. نمی دونم.. فکر کردن رو رها می کنم و تکيه می دم به بعد از ظهر تنبل و کش دار و بی دغدغه، به خيابان گردی های قديمی و هياهوی پرنده ها و چمن و جويبار و خنکای آب.. و بوی آشنا ...
بر می گردم.. خوب؟ کسل؟ دل تنگ؟ غمگين؟ خالی؟.. نمی دونم.. بر می گردم و هم چنان از تو خالی می مونم..
ــ نگاه کن آبان. [به لنگهی در قديمی خانهشان اشاره میکند.] اين در ... مال ماست. اين رنگهاش هم که ريخته ... مال ماست. [به دستگيرهی در اشاره میکند.] اين چيز پيچيدهای هم که اينجا میبينی ... مال ماست. بعد اين بيرون هم که از اين جا میبينی ... بيرون ماست. اون چيز زردی هم که اون بالا است، آفتاب ماست! [آن طرف تر میرود، روی توری پنجره يک سوراخ پيدا میکند.] اين سوراخ هم ... مال ماست. پشههايی هم که از اين سوراخ ميان تو ... مال ماست. [اتاق خالی است.] وای اينجا اونقدر چيز هست که مال ماست. فقط بايد کمکم کنی که با هم پيداش کنيم ...
همینطور که مرد توی پیاده روی شلوغ قدم میزد، مزهی دهانش شورتر میشد. پک محکمی به سیگارش زد و کیف دستی اش را سفت چسبید. هر روز صبح آرام آرام شروع می شد و مثل یک رد جدانشدنی فاصلهی دماغ تا دهان را طی میکرد و پخش می شد روی لبها، بعد با ترفندی خاص مکیده می شد توی دهان و بعد انتظار برای پیدا کردن چیزی شبیه گودال یا جوب. جوب لعنتی، از کی تا به حال خالی نشده بود، حالا مجبور بود تا اداره صبر کند.
روزها که سر کار میرفت مشکلی نبود ، کارمند عالی رتبه بودن این خوبیها را هم داشت، لگن لعابی متوسط توی اتاق کارش، حسادت کارمندها را برانگیخته بود. توی خانه هم که یکی از همانها، بزرگترش را داشت که روی میز کارش بود. یادش آمد که همسر سابقش چقدر از آن لگن متنفر بود. هر وقت آن را می دید عق می زد و بد و بيراه ميگفت. بعد مرد داد می زد که: از خون من بدت میاد؟
به ندرت پیش می آمد که بند بیاید، همان وقتها که اسیر این زن شده بود، وقتی به خودش آمد، فهمید که به طرز باور نکردنی بند آمده. مواقع عادی اگر اینطور می شد دلش شور می افتاد. خوب عادت هم چیز بدی بود دیگر. موقعی که چکه چکه می آمد، وقت دیدن آلبومهای قدیمی بود و یاد اینکه زنیکه کثافت برای توجیه کارهای خودش چطور آبرویش را برده بود . کم خون؟ برگ برنده ی زنهای کثیف! به جهنم که ارضا نمی شدی!
آلبوم سیاه خانوادگی تقریبا قرمز شده بود و هر روز خونهای خشک تازه می شدند مثل همان خاطرات لعنتی. قسمت خوبش اینجا بود که توی خیابان، همه به صرف دستمال و دیازپام مهمانش می کردند وخوب نبود دعوتشان را رد کرد! احمقهای دوست داشتنی!
فقط همین وقتها که مزه ی شوری دلش را می زد و ته حلقش می سوخت، کمی آزار می دید که خوب به فایده هایی که داشت می چربید.
حرفها حول و حوش دين و آئين و مسلک و اينهاست. تا کم کم میرسه به هندوئيسم و کمی اون طرفتر، تانترا. استاد میپرسه: از تانترا چی میدونی؟
دختر سر تکون میده که: قبلترها چيزکی خوندهم دربارهش، جسته گريخته.
استاد ادامه میده که: چه چيزايی مثلا؟
دخترک مونده از کدوم کلمهها استفاده کنه: هممم.. کامجويی رو بدل به نيايش کردن.. شايد يه جور تمرين خويشتنداری.. شايدتر پرستش سلولهای تن.. لذت رو به زنجير کشيدن تا اوج، تا اوج گرفتن، تا درد، تا حل شدن، تا نهايت رو تجربه کردن.. چه میدونم، لابد فلسفهای مثل اينها..
دختر کلمه نداره ديگه.. باقیکلمهها همه بار ارو.تيکی، پور.نويی، چيزی میدن به بحث محترمانهشون.
استاد اما خيال رسيدن به آئين بعدی رو نداره انگار. مونده همين کنارها به تحقيق و تفحص: تو تا به حال اين تجربه رو داشتی؟
دخترک که خوب همچين هم دستپاچه نيست، با خودش فکر میکنه که: حالا که موش و گربه بازيه، پس بذار يه تام و جری دو هزار و هفت آدم بزرگونه بازی کنيم که در شأنمونم باشه حداقل! جواب میده: آره، البته نه به اسم تانترا.. اما خوب میدونم چه لذت خُلَصی رو میده به آدم. دقيقا حس میکنی که ديگه تو دنيا هيچی نيست که بخوای تجربهش کنی. از فرط لذت به زانو در ميای و حل میشی تو خلسهای که هيچ چيز کم نداره.
استاد با خونسردی و آرامش ادامه میده: حاضری وارد سيستم آموزشیشون بشی؟ امتحان کنی؟
دختر تصميم گرفته مچور باشه: اگه بدونم سر کاری نيست، وای نات؟
استاد بدون مکث میپرسه: دوست داری به عنوان پارتنر با من بيای؟
دختر هم بدون مکث جواب میده: من اصولن آدم کنجکاويم..
استاد : کنجکاوی با دوست داشتن فرق میکنه.
دختر: آره، مثه فرق ث.ک.ث و عشقبازی.
استاد: خوب؟
دختر: کنجکاوم.
استاد: کنجکاو که؟
دختر: که پشت اينهمه ادعا، چی پنهان شده.
استاد: همهی آدما اينهمه کنجکاويت رو تحريک میکنن؟
دختر: نه، من آدم ماترياليستی هستم. بنابراين فقط بعضی از آدما کنجکاوم میکنن.
استاد: کدوم بعضیها؟
دختر: اون بعضیهايی که آدم رو از کنجکاویش پشيمون نکنن حداقل.
میخنده که: که خوشگل باشن مثلن؟
دختر: بیشک. حالا بياين اسمشو نذاريم خوشگل، بگيم حداقلِ استانداردهای منو داشته باشن.
استاد: استانداردهاتو فرموله و بدون فکر ليست کن ببينم!
دختر: استانداردهای من رو بیخيال. حداقلهای شما رو ليست میکنم.
استاد: خيلی دلم میخواد بدونم بدون اين پارچههايی که دور تنت پيچيده شده هم باز همينجوری حرف میزنی؟
دختر: عجالتا فقط میتونيد کنجکاو بمونيد.
استاد: خوب، ليست؟
دختر: به نظر من، آدمهايی که موهاشونو از ته ماشين میکنن، بای ديفالت ث.ک.ثیان.
چه برسه به اينکه قد بلند و خوش هيکل هم باشن.
نقطه ضعف من، شونههای عريض و دستهای خوش فرم و بزرگه.
ماهيچههای شما حتا از زير پيرهن هم قابل لمسه.
دستهای آرتيستيک و تون صدای بم و قشنگی هم داريد.
هميشه خوش بو و خوش پوشين.
از حداقل فاز فرهيختگی هم برخورداريد.
اهل شعر هم هستيد.
همينا کافين تا ناپلئونی پاسِتون کنن.
بقيهش هم میشه بخش کارگاهی قضيه که گمونم بايد تا روز کلاس صبر کنيم.
استاد مماس با بدن دختر ايستاده، دستش رو میذاره زير چونهی دخترک و صورتش رو بالا مياره. سرش رو خم میکنه روی لبهای دختر، تا جايی که فقط نفسهای هم رو نفس بکشن. با صدای بم و آرومش میگه: تا روز کلاس صبر میکنيم پس..