|
همینطور که مرد توی پیاده روی شلوغ قدم میزد، مزهی دهانش شورتر میشد. پک محکمی به سیگارش زد و کیف دستی اش را سفت چسبید. هر روز صبح آرام آرام شروع می شد و مثل یک رد جدانشدنی فاصلهی دماغ تا دهان را طی میکرد و پخش می شد روی لبها، بعد با ترفندی خاص مکیده می شد توی دهان و بعد انتظار برای پیدا کردن چیزی شبیه گودال یا جوب. جوب لعنتی، از کی تا به حال خالی نشده بود، حالا مجبور بود تا اداره صبر کند.
روزها که سر کار میرفت مشکلی نبود ، کارمند عالی رتبه بودن این خوبیها را هم داشت، لگن لعابی متوسط توی اتاق کارش، حسادت کارمندها را برانگیخته بود. توی خانه هم که یکی از همانها، بزرگترش را داشت که روی میز کارش بود. یادش آمد که همسر سابقش چقدر از آن لگن متنفر بود. هر وقت آن را می دید عق می زد و بد و بيراه ميگفت. بعد مرد داد می زد که: از خون من بدت میاد؟
به ندرت پیش می آمد که بند بیاید، همان وقتها که اسیر این زن شده بود، وقتی به خودش آمد، فهمید که به طرز باور نکردنی بند آمده. مواقع عادی اگر اینطور می شد دلش شور می افتاد. خوب عادت هم چیز بدی بود دیگر. موقعی که چکه چکه می آمد، وقت دیدن آلبومهای قدیمی بود و یاد اینکه زنیکه کثافت برای توجیه کارهای خودش چطور آبرویش را برده بود . کم خون؟ برگ برنده ی زنهای کثیف! به جهنم که ارضا نمی شدی!
آلبوم سیاه خانوادگی تقریبا قرمز شده بود و هر روز خونهای خشک تازه می شدند مثل همان خاطرات لعنتی. قسمت خوبش اینجا بود که توی خیابان، همه به صرف دستمال و دیازپام مهمانش می کردند وخوب نبود دعوتشان را رد کرد! احمقهای دوست داشتنی!
فقط همین وقتها که مزه ی شوری دلش را می زد و ته حلقش می سوخت، کمی آزار می دید که خوب به فایده هایی که داشت می چربید. |