|
دلم يه آسمون نيمه ابری خواسته بود با يه بارون يواش خيلی نم نم
که از لب رودخونه اون قد بيايم بالا که برسيم به بازار زير گذر پل
آب ميوه به دست بريم توی بارچه ی نيمه تاريک با بوی عود و دود و سيخ و منقل و قليون و عطاری های گاه و بی گاه
که دسته های کوچيک شاهی و ريحون و تربچه و نعناع بخريم و تلخون که تو دوست داری
که يک بند انگشت سمنوی عمه مهناز بخوريم و سه تا گوجه سبز و پای بساط سی دی فروش ها وايستيم و من توی شيشه ی مغازه روبرويی تو رو نيگات کنم و بخندی و دستمو اونقد محکم فشار بدی که انگشترم فرو بره تو انگشتم.
دلم کلی هوای قدم زدن زیر برف توی پارک قیطریه کرده.
که صدای قار قار کلاغ بیاد و همه جا سفید سفید باشه.که یه گوله برف گنده درست کنم و بزنم تو کلت و تو داد بزنی چته دیووونه ؟!
و بشینیم رو یه نیمکت خالی که جون میده واسه یه عکس دو نفره و خودمو به بهونه سرما بیشتر فشار بدم تو بغلت تا دستامو بگیری و بچپونی توی جیب کاپشنت و بگی اینجا جاش بهتره ...
دلم یه عالمه درخت بلند خواست که زیر سایه هاش وسط یه خیابون بلند با سنگ فرش های قرمز بدوییم و نترسیم از اینکه کسی میبینه و بدوییم و بدوییم اینقدر که من به نفس نفس بیافتم و تو سرشار از انرژی وایسی و پشت سرت رو نگاه کنی و داد بزنی بدو تنبل ! بعدش یه آب طالبی خنک و مزه خوب بستنی دارچینی سید ...
دلم يه آسمون نيمه ابری خواسته بود. فقط...
پ.ن: با خودم فکر می کنم که چيه در وجود تو که اينقدر آرومم می کنه، اما دل تنگ .. نمی دونم.. فکر کردن رو رها می کنم و تکيه می دم به بعد از ظهر تنبل و کش دار و بی دغدغه، به خيابان گردی های قديمی و هياهوی پرنده ها و چمن و جويبار و خنکای آب.. و بوی آشنا ...
بر می گردم.. خوب؟ کسل؟ دل تنگ؟ غمگين؟ خالی؟.. نمی دونم.. بر می گردم و هم چنان از تو خالی می مونم.. |