وقتی کرم ، کوچک بود !
 

بد مصب از بچگی جنون در وجود منحوس من وود وود میکرده ، مثلا تو امتحان علوم به جای اینکه جواب سوال ِ چرا وقتی آب را حرارت میدهیم جوش می آید و بخار می شود ؟ را بدهم ، جواب دادم :
چون مولکولها وقتی گرمشان می شود از گرما عصبانی می شوند و به هم تنه می زنند و با هم دعوایشان می شود . به همین علت تعدادی از مولکولها در دعوا کردن می میرند و روحشان به هوا می رود که به صورت بخار آب دیده می شوند !!

پ.ن:دلم واسه خانومی یه ذره شده ... خدایا این دوست داشتن چیه که من اینقدر دارمش ؟؟

 
توسط کرم دندون در 31 مرداد 1386 0:17 بֽظֽ | | نظرات (19)
 

 

وودی تو کجا بودی؟
 

در پرتعلیق‌ترین سکانس ?What's up, tiger lily که قهرمانان قصه به صندلی بسته شده‌اند و در اتاقک یک کشتی زندانی شده‌اند و از قضا ماری خوف‌ناک لابه‌لای پاهای آن‌ها جولان می‌دهد و آماده‌ی حمله به آن‌ها است، سایه‌ی دستی روی صفحه‌ی نمایش می‌آید که عقب‌جلو می‌رود، دستی دیگر را پیدا می‌کند، نوازش‌اش می‌کند، می‌بوسدش و دفعتن دو تا سایه‌ی نیم‌رخ وارد کادر می‌شوند که دارند هم‌دیگر را می‌بوسند. صدای وودی آلن کبیر روی تصویر می‌آید که از شریک معاشقه‌اش می‌خواهد این کار را جای دیگری انجام بدهند نه جلوی آپارات!

در تیتراژ نهایی همین فیلم، یک مبل راحتی سه نفره در کادر قرار گرفته که آقای وودی آلن، کارگردان فیلم، روی آن دراز کشیده و مشغول خوردن میوه‌ای است. در جلوی مبل، خانم نسبتن زیبایی مشغول به عمل شریف استریپ‌تیز هستند. در قسمت شرقی کادر، تیتراژ نهایی فیلم از پایین به بالا در حرکت است. نوشته‌ی تیتراژ تقریبن این‌گونه است:
«تشابه آدم‌ها و فضاهای این فیلم با کلیه‌ی شخصیت‌ها و چیزهای واقعی صرفن تصادفی است. در صورت بروز هرگونه تشابه با دنیای واقعی و آدم‌ها واقعی، کارگردان مسوولیت آن را به عهده نمی‌گیرد. در ضمن اگر شما به جای نگاه‌کردن به این خانم خوش‌بر و هیکل که دارد استریپ‌تیز می‌کند، مشغول خواندن این نوشته‌ها هستید، یا به روان‌کاو خود مراجعه کنید یا به دکتر چشم پزشک!»
و در ادامه نوشته‌های تیتراژ تبدیل به همین حروف و علامات معروفی می‌شوند که بر دیوار چشم‌پزشکی‌ها آویخته شده تا نمره‌ی چشم شما را تعیین کند و همین‌طور هی کوچک و کوچک‌تر می‌شوند!
با چشم‌های‌مان که مشکلی نداریم، شاید باید به روان‌کاو مراجعه کنیم!

 
توسط کرم دندون در 25 مرداد 1386 9:38 بֽظֽ | | نظرات (14)
 

 

هوای رابطه دلگیر است
 

ربط من و تو همین تشک است . همین اتاق تقریبا خالی با پرده های ضخیم نارنجی که نور راه نمی دهند، دیوار های سفید بی قاب، لباسهایمان روی زمین، چمدان تو آن گوشه، شازده کوچولو، لیوان گلی آبی رنگ و من و تو و ...
این طناب شل رابطه.

رابطه ما یعنی همین، یعنی من بیایم به خانه ات، مانتو و مقنعه و کیفم را با وسواس جایی بگذارم که گرد سیگار رویش نشیند، یعنی کمی بنشینیم، یعنی مدام از هم بپرسیم "چه خبر ؟" یعنی من بروم کنار پنجره، پایین را نگاه کنم و فکر کنم آدم اگر از این ارتفاع بیفتد فقط دست و پایش می شکند، نمی میرد،فکر کنم حالا که پشتم به تو است، تو چه فکر می کنی، یعنی یادم باشد این بار که لخت شدم از تو بپرسم شبیه بقیه زنها هستم یا نه، رابطه ما یعنی دود سیگار، گرد سیگار، گل نارنجی سیگار، یعنی بسته های بهمن کوچولو روی زمین، سی چهل ته سیگار نارنجی توی لیوان گلی آبی رنگ، یعنی از پله های سرد مر مری برویم به اتاق، لباسهایمان را در بیاوریم، بخزیم به اغوشهای سرد هم، امید درست کنیم برای زندگی، برای ادامه دادن، برای رابطه مان، برای این طناب پیچیده گره دار.
رابطه ما یعنی سیزده صفحه شازده کوچولو گوش دادن با صدای سیگاری تو، یعنی نوک انگشتهایی که از سیگار سیاه شده اند، سینه ای که خس خس می کند، بوسه ای که با سرفه، کوتاه و کوتاه و کوتاه می شود.
رابطه یعنی هزار بار که تو می گویی می روی، هزار بار که چشمهایمان را ببندیم، هم را ضبط کنیم، هم را مزه کنیم، هم را بچسبیم برای روزی که می خواهیم برویم، رابطه یعنی تو همیشه کفش پایت هست، من همیشه چشمهایم سرخ است، رابطه یعنی زردی مضحک لوستر اتاق که طناب رابطه مان را به آن گره زده ایم، یعنی زرورقهای کاندوم، که رویش را من آخرین بار بلند خواندم، دیزیز پروتکشن . برای اینکه این تیکه لاستیکی که تو از آن متنفری و سر هم کردنش حالت را می گیرد نگذارد مرضهای جنسی من و تو از هزار مرد و زنی که باهاشان بوده ایم بهمان منتقل شود.
کاش این تیکه لاستیکی که من حسش نمی کنم و برای تو یکی از عذاب های جهنم بود جلوی واگیر مرضهای روانی مان را هم می گرفت، اندوه من و خود ویرانگری تو.

رابطه ما یعنی همان طنابی که به زردی مضحک لوسر عشقمان را دار می زند .یعنی من ساعتم را نگاه کنم، بگویم باید بروم، بگردیم دنبال لباسهای زیرمان، دستشویی برویم، همه جا را جمع و جور کنیم، چمدان تو را ببندیم، ته سیگار ها را دور بریزیم، یادمان بیاید که هم گرسنه ایم هم خسته هم تلخ، هم را ببوسیم و برویم.

 
توسط کرم دندون در 21 مرداد 1386 10:27 قֽظֽ | | نظرات (29)
 

 

شبي كه من و نازي با هم مرديم
 

ما چیستیم؟/جُز مولکولهای فعال ذهن ِ زمین ،/که خاطرات کهکشان ها را/مغشوش می کنیم !

آخرش هم معلوم نشد چه کاره است ... نویسنده،کارگردان،شاعر،بازیگر تئاتر ... همه چیز را ار معلمی تا طلبگی امتحان کرد. وقتی مرد هیچ کس نفهمید. یادم هست در یکی از مصاجبه هایش خواندم که آرزو دارد در چهل سالگی بمیرد. وقتی که مرد 48 ساله بود. 8 سال دیرش شده بود ...

حكایت جدایی حسین پناهی از حوزه علمیه، در ذهن مسعود جعفری جوزانی، خاطره دیگری است:
«زمانی كه حسین در حوزه علمیه مشغول به تحصیل بود، یك روز با لباس روحانیت راهی ده خودشان شد. آنجا پیرزنی مقابل اش ایستاد و گفت تمام دارایی ام یك كوزه روغن است. در این كوزه یك فضله موش افتاده، تكلیف چیست حسین نتوانست به پیرزن كه تنها دارایی اش همان كوزه روغن بود، بگوید باید روغن را دور بریزد. گفت به اندازه یك قاشق از دور فضله موش بردار و برای چرب كردن لولای در استفاده كن. بقیه روغن هم برای استفاده مشكل ندارد. عصر همان روز وقتی كنار مادرش نشسته بود، به او گفت: مادر یادت است همیشه دوست داشتی برای چكیده كردن ماست كیسه های خوب داشته باشی مادر با هیجان پاسخ مثبت داد و حسین بخشی از لباس هایش را به او داد و گفت: این پارچه را از شهر برای تو خریده ام تا به آرزویت برسی. حسین تا چند ساعت بعد به قطره های آب كه از كیسه های ماست می چكیدند خیره ماند و بعد راهی تهران شد!»

امروز سالگرد نبودنش است ... جایش خالی و یادش گرامی.

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان/نه به دستی ظرفی را چرک می کنند/نه به حرفی دلی را آلوده/تنها به شمعی قانعند / و اندکی سکوت......

 
توسط کرم دندون در 14 مرداد 1386 11:21 قֽظֽ | | نظرات (22)
 

 

حالا حکایت ماست
 

بخت برگشتگي شاخ و دم ندارد. وقتي بخواهد برايت ببارد مي بارد. حالا هی باور نکن. فکر کن فقير و بدبخت باشي و يکهو نويسنده داستانت تصميم بگيرد تو را از اين فلاکت نجات دهد. مي نويسد که صبح که تو از خواب پا شدي يک مرتبه متوجه یک گياه خيلي بزرگ توي باغچه خانه اتان مي شوي. مي آيي بکني اش به گمان علف هرز مي بيني که خير بزرگتر از اين حرفهاست. مادرت را صدا مي کني و همسايه ها و بچه توي کوچه و بزرگ محله که چه شده؟ يک ترب به چه گندگي داخل حياط ما سبز شده. بي هوا. و اين يعني بخت.
حالا اينکه بايد آن آواز مسخره را بارها بخواني و خودت را مسخره و مضحکه خاص و عام کنی هيچ.(بيا بيا بيرون بيا از دل خاک بيرون بيا و الخ) انقدر سرگرم کشيدن بيرون آن ترب بزرگ از زميني که فکر نمي کني، گيرم که بيرون هم آمد. آخر ترب به فقر و بدبختي تو چه سودي مي تواند برساند. تازه مي ماند سر دلت. تا مدتها باید سوپ ترب بخوری و نفخ کنی و دم بر نياوري.

 
توسط کرم دندون در 8 مرداد 1386 8:49 قֽظֽ | | نظرات (15)
 

 

جواب لطفا ...
 

اگه کسی که از ته دل عاشقشی، ث.ک.ث پارتنر خوبی نباشه چی؟
بازم عاشقش می مونی و اين قسمت از رابطه تون رو تحمل می کنی؟
عاشقش می مونی و سعی می کنی کم کم عوضش کنی؟
عاشقش می مونی و سعی می کنی حواست رو به ويژگی های ديگه ش معطوف کنی؟
عاشقش می مونی و از ث.ک.ث باهاش لذت نمی بری؟
يا ديگه عاشقش نمی مونی؟
راستشو بگو
وگرنه همه مون می دونيم که نمی شه يه عشقو _اگه عشق باشه_ به سادگی انداخت دور
از اون طرفم همه مون می دونيم که ث.ک.ث نقش مهمی رو تو رابطه بازی می کنه و به همون قدرتی که می تونه جاذبه و کشش ايجاد کنه، به همون قدرت و سرعت هم می تونه دافعه و نفرت ايجاد کنه
...

حالا اگه ث.ک.ث پارتنر خوبی نباشی و خودتم اينو بدونی
حاضری اونی که عاشقشی و عاشقته ث.ک.ثش رو با يه آدم ديگه داشته باشه و رابطه ی شما هم کماکان سر جاش باقی بمونه؟
می تونی اين واقعيت رو به خاطر خشنود کردن اون بپذيری و تحمل کنی؟
...

تا حالا اصن شده يه بارم اينارو از خودت بپرسی و خودتو بذاری جای اون يکی آدمه؟
...

 
توسط کرم دندون در 1 مرداد 1386 2:23 بֽظֽ | | نظرات (50)