ما چیستیم؟/جُز مولکولهای فعال ذهن ِ زمین ،/که خاطرات کهکشان ها را/مغشوش می کنیم !
آخرش هم معلوم نشد چه کاره است ... نویسنده،کارگردان،شاعر،بازیگر تئاتر ... همه چیز را ار معلمی تا طلبگی امتحان کرد. وقتی مرد هیچ کس نفهمید. یادم هست در یکی از مصاجبه هایش خواندم که آرزو دارد در چهل سالگی بمیرد. وقتی که مرد 48 ساله بود. 8 سال دیرش شده بود ...
حكایت جدایی حسین پناهی از حوزه علمیه، در ذهن مسعود جعفری جوزانی، خاطره دیگری است:
«زمانی كه حسین در حوزه علمیه مشغول به تحصیل بود، یك روز با لباس روحانیت راهی ده خودشان شد. آنجا پیرزنی مقابل اش ایستاد و گفت تمام دارایی ام یك كوزه روغن است. در این كوزه یك فضله موش افتاده، تكلیف چیست حسین نتوانست به پیرزن كه تنها دارایی اش همان كوزه روغن بود، بگوید باید روغن را دور بریزد. گفت به اندازه یك قاشق از دور فضله موش بردار و برای چرب كردن لولای در استفاده كن. بقیه روغن هم برای استفاده مشكل ندارد. عصر همان روز وقتی كنار مادرش نشسته بود، به او گفت: مادر یادت است همیشه دوست داشتی برای چكیده كردن ماست كیسه های خوب داشته باشی مادر با هیجان پاسخ مثبت داد و حسین بخشی از لباس هایش را به او داد و گفت: این پارچه را از شهر برای تو خریده ام تا به آرزویت برسی. حسین تا چند ساعت بعد به قطره های آب كه از كیسه های ماست می چكیدند خیره ماند و بعد راهی تهران شد!»
امروز سالگرد نبودنش است ... جایش خالی و یادش گرامی.
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان/نه به دستی ظرفی را چرک می کنند/نه به حرفی دلی را آلوده/تنها به شمعی قانعند / و اندکی سکوت......