تجربه هاي خياباني - ساعاتي در اتوبوس
 

در تلق تلق هاي آزاردهنده اش ،
راننده ي عصبي و زمخت، لبخندهاي تهوع آورش را
براي صندليهاي آخر كنار گذاشته بود..
كمي آنطرف تر ..
پيرمردهاي طلبكار چشمشان به صندلي تو بود.
و نان آورانِ وفادار! كه لابه لاي روزنامه هاي _قرضي_
دنبال سرپناهي براي نگاههاي سرگردانشان بودند ..
پسرك تكيه داده به ميله ها
كه خاكسترسيگار بزرگی اش را
روي كتابهاي روشنفكري اش مي ريخت..
كمي اين طرف تر..
ته مانده هاي شب قبل،توي دهانِ خاله زنك ها ..
نفرينهاي پيرزنِ سمج براي دختركِ زيرپل ..
دو چشم مضطرب كه از زير روبنده ي چوبي
مدام لندلند مي كرد و صلوات مي فرستاد!
و نگاهِ دهشت بار زني كه با شكم برآمده اش
تمام وحشتِ يك ترديد را به موجود معصوم روي زانوانش هديه مي داد ...
تو خواب بودي انگار! ونديدي
مسافران اتوبوس شهري ، چطور جان مي كندند
تا پنجره هاي پلمب شده را باز كنند
وزورشان نمي رسيد
خودشان را به بيرون پرتاب كنند...

 
توسط کرم دندون در 31 شهریور 1386 2:43 بֽظֽ | | نظرات (21)
 

 

سکوتِ دردناکِ تحمل‌ناپذیر
 

دخترک مرده بود. سه سالی می‌شد که از مرگش گذشته بود. آمده بود از خیابان رد شود. ندیده بود یا دیده بود اتوبوسی مسافربری دارد با سرعت می‌آید. زده بود و له‌اش کرده بود. وقتی می‌گویم له یعنی له‌اش کرده بود. شاید فقط با خاک‌اندازی می‌شد جمعش کرد.
حالا بعد از سه سال، امشب جشنِ عروسی برایش گرفته‌اند. من این‌ها را از پنجره‌ی طبقه‌ی سومِ آپارتمانم روایت می‌کنم. عروسی رو به رویِ آپارتمانم است. چیزی حدودِ سیصد نفری جمع شده‌اند. ارکستر هم آورده‌اند. داماد کنارِ دختر نشسته و به بیست، سی نفری که آن وسط در حالِ رقص‌اند نگاه می‌کند. می‌خندد و دختر را می‌بوسد، دخترِ مرده را که دست‌هایش به هم چفت شده و لبخندِ کم رنگی بر لب گرفته. مادرِ داماد جلو می‌آید، خوشحال و خندان جلو می‌آید، هر دوی‌شان را می‌بوسد. دختر با لبخندی ظریف چشم در چشمِ مادرشوهر می‌دوزد. یکهو نگاه‌اش را می‌دزدد و به من، که در پنجره‌ی طبقه‌ی سومِ آپارتمانم این‌ها را روایت می‌کنم، می‌نگرد. لبخندش پاک می‌شود. سرش را پایین می‌اندازد و به شوهرش نگاه می‌کند. داماد غرقِ صحبت با مادر است.

باید از پله‌ها پایین بروم و خودم را به خانه‌ی روبه‌رویی برسانم، به داماد. باید به‌ش بگویم که دارد چه کلاهِ گشادی سرش می‌رود: دختر مرده است. سه سال است که مرده. اما نه، شاید این قضیه اصلاً برایش مهم نباشد، شاید هم از قبل می‌دانسته. آن‌وقت، این وسط من برایم بد می شود. چهارتا فحشِ آبدار نثارم می‌کند و اضافه می‌کند که «برو گم شو! یکی این رو بندازه بیرون!» شاید هم نه، وقتی واردِ حیاطِ خانه‌شان بشوم دختر بیاید جلو و به من حق‌السکوت بدهد. دور از چشمِ همه بغلم می‌کند و می‌بوسدم. اما من که خر نمی‌شوم. پسش می‌زنم. دست‌هام را می‌گیرد، هر دو دستم را. دست‌هاش سرد است، سردیِ مرده‌ها را دارد. انگشتانِ کوچکش را یکی‌یکی حس می‌کنم و در ذهن می‌شمارم‌شان. از ده انگشت چهارتا بیش‌تر نمانده. پس از مرگ هر سال دو انگشت نابود می‌شود. به دست‌هاش نگاه می‌کنم. هر ده انگشت سرِ جایش است. گونه‌ام را می‌بوسد. می‌گوید «تو همین‌جا بمان، خواهش می کنم. الان برمی‌گردم.»

دختر می‌رود. نمی‌دانم کجا می‌رود. فقط می‌دانم می‌رود تا کسی بویی نبرد. نمی‌دانم باید منتظرش بمانم یا نه. آخر از این‌جا نمی‌توانم او را و همه آدم‌هایی را که در این جشنِ عروسی هستند روایت کنم: چون چیزی نمی‌بینم.

لباس‌هام را در می‌آورم و در این هوایِ تاریک و تقریباً سرد می‌پرم تویِ استخرِ خانه‌شان. مغزم می‌پکد. آن‌قدر از این‌سوی استخر به آن‌سوی استخر می‌روم تا همه مهمان‌هایی که در حیاط جمع بودند، توجه‌شان به من جلب می‌شود. نزدیک می‌آیند و مرا با انگشت‌شان به همراهان‌شان نشان می‌دهند. تا حالا هفت بار پشتِ هم طولِ استخر را رفته‌ام و برگشته‌ام. دختر هنوز نیامده. نفسم بالا نمی‌آید. خودم را از استخر می‌کشم بیرون. کنارِ استخر دراز به دراز می‌شوم. مهمان‌ها می‌روند. نفسِ راحتی می‌کشم و چشم‌هام را می‌بندم:
آن‌جا بودند. پیشِ چشم‌هایم. هولناک بود و در عینِ حال جذاب. بارِ اول فکر کردم که می‌خواهد او را بکشد، بعد سریعاً فهمیدم که این‌طور نبود، شاید هر دو داشتند می‌مردند، تنها بعدها آوایِ دوری بود که متجسدم کرد... . بعد کاملاً مجذوبِ حرکاتش شدم، آن تنفسِ پر زحمت و کوفته، آن آهِ نازکی که در دهان‌شان زنگ می‌زد. سینه‌های ماریا لخت از بلوزش بیرون افتاد. یکی از دست‌های نجار در موهایِ گره خورده‌ی او گم شده بود، و آن یکی دیگر در ماسه. بقیه پیکرِ آن مرد بود، همه‌اش: سفت و در عینِ حال لرزان، به خاطرِ فشارِ متمرکزِ همه‌یِ آن انگیزه در باسنش، آن کمانی که تیر را شتاب می‌داد، خود را در اندرونیِ دخترِ جوان به میخ می‌کشید و تهییج می‌کرد. مثلِ اسبی از نفس افتاده ـ با چشم‌هایی بسته، عرق از ریشه‌های موی‌اش می‌چکید، به پشتش منتشر می‌شد، اطرافِ کمر و پاهایش، تقریباً تماماً عریان. اسبِ کوری که آسمانِ سفید را گاز می‌گرفت. اما زمین صدایش زد، و شیهه‌یی طولانی بسترِ رود را انباشت و بعد در میانِ درختانِ مُرد. عاقبت آرامش بر زمین نازل شد. ماریا به نجار با چشم‌هایی از شگفتی نگاه کرد، مثلِ کسی که در آن لحظه همه چیز را باخته باشد. آرام دستش را با نرمی در میانِ موهای‌اش راند و شروع کرد به گریستن. نجار هم او را نگاه کرد، اما چشم‌هایش متفاوت بود، آن چشم‌ها، چشم‌های انزوا بودند. مرد، بی‌هیچ حرفی، برخاست و رفت تا بشاشد. دختر هم ایستاد، به پشت، انگار در حالِ تمیز کردنِ پاهایش بود. خودم را خوب در پشتِ درختان قایم کردم و چیزی بیش‌تر ندیدم. صدایِ پایِ هر دو را که در حالِ دور شدن در جهاتِ مخالف بودند، شنیدم. قلبم به گرفتگیِ یک گره بود. با پرشی خودم را انداختم در بستری که اندام‌های‌شان در ماسه حک کرده بود. بی‌تاب نفس می‌کشیدم، گویی که هوا می‌توانست بیش‌تر از بویِ تند و گرمِ ادرار به من بدهد، و دیگر متوجهِ صدای پاها نبودم، خیلی دور، و صدایِ شکستنِ شاخه‌های خشک، این‌جا و آن‌جا، چیزی جز سکوت نشنیدم، سکوتِ دردناکِ تحمل‌ناپذیر

 
توسط کرم دندون در 26 شهریور 1386 11:56 قֽظֽ | | نظرات (17)
 

 

یک بسته استامینوفن برای مصرف بدون نسخه پزشک ، لطفا ...
 

تیر 1386/پردیس اهواز/ مسیر منتهی به میدان پردیس :
چند جوان هیکلی که بالاتنه شان لخت است، دنبال هم می دوند، تاکسی آرام آرام حرکت می کند، یکی از جوان ها سینه اش خونی است و یک چاقوی بزرگ در دست راستش دارد. جمعیت زیادی مدام به سمت هم حمله می کنند، راننده می گوید: اینجا وقتی دعوا میشه کسی جرات نداره بره جلو، چون می کشن. کمی دورتر چند جوان توی پیاده رو به خودشان می پیچند، شکم یکی شان غرق خون است.

مرداد 1386/ ميدان پردیس / روبروی دانشگاه تربیت معلم/تاکسی چهارشیر :
دو فرد افغانی عقب تاکسی می نشینند، مرد درشت هیکلی کنارشان می نشیند، یک ساک سیاه رنگ، روی دوشش انداخته و عینک دودی بزرگی به چشمانش زده : چرا می آیید اینجا؟ کشور خودتون که بهشته! یه اتوبانایی آقا زدن این امریکاییا! برای کار آمده ایم، می رویم آبادان. شما افغانستان را دیده ای؟ آره اونجا بودم چن ماه پیش. چی آوردی؟ همه چی میارن داداش؟ تریاک. تریاکش خالصه بد مصب، اینجا هر آت و آشغالی می زنن بش، ماه! عین زعفرونه! تو این کارخونه مارخونه ها می دم. در افغانستان ازهر هزار نفر، یَک نفر معتاد است. ایرانی خیلی معتاد است.

شهزیور 1386/پردیس اهواز/ روبروي دانشگاه :
کامیون بزرگی جلوی محوطه تاکسی ها ایستاده، ماشین ها مدام بوق می زنند، عده زیادی جلوی ماشین هارا گرفته اند و راه بندان شده است، راننده ها فحش های رکیکی به هم می دهند و هیچ کدام حرکت نمی کنند.
(داخل تاکسی) بیست دقیقه بعد: جوانی که عقب تاکسی نشسته می گوید: نمی تونن پاکسازی کنن، اصلا هرکی می خواد بکشه باید بش بدن! آقا کسی که میکشه از زیر سنگم شده پیدا می کنه. راننده‎، با صدای تو دماغی و گرفته اش می گوید: این راننده کامیونه الان چهار ساعته مرده، نمی یان جمعش کنن، لعنتیا. جوان می گوید: کشتنش؟ راننده می گوید: نمی دونم ، شایدم خودش مرده. راه بندان بازمی شود، تاکسی دور می زند و من یک بار دیگر تابلوی دانشگاه تربیت معلم را می بینم  و خنده ام می گیرد.

 
توسط کرم دندون در 15 شهریور 1386 11:23 بֽظֽ | | نظرات (15)
 

 

فاتحه ای برای یک رویا
 

پله های محضر را بالا می رویم. همه آمده اند. قرار است چیزی را امضا کنیم، یعنی وکالت بدهیم به برادر بزرگتر تا کار ِ خانه ی پدری را که بساز بفروش دست روی آن گذاشته، تمام کند و ما هم هر کدام برویم دنبال کار و زندگی مان.
در اتاق انتظار نشسته ایم. نگاهم به چهره برادر ها و خواهر هاست. همه آمده اند. ساکتند. حسابی ورق تقویم ها از سر و صورتشان رد شده است اما در آن حیاط همه مان یا بچه بودیم یا نوجوان. امروز این اتاق ساده محضر چقدر بوی خانه ی پدری را می دهد !
...
تازه عروس بود، لاغر و کشیده. یک خال هم بالای لبش بود، سیاه ! عین مخمل. اسمش شمسی بود. اتاق ته حیاطمان را اجاره کرده بودند. چند ماهی بود. هنوز به رفت و آمدنشان عادت نکرده بودیم. شوهرش سبزه بود، یغور و پت و پهن، یک آدم نچسب درست و حسابی ! کار و بار عجیبی داشت. دسته چاقو می ساخت. اسمش حیدر بود.
...
چشم می گردانم دور اتاق، مثل مراسم ختم است. لابد تا چند دقیقه دیگر باید چیزی را امضا کنیم، فاتحه ای بدهیم و آن خانه را بسپاریم تا هر جوری که می خواهند آن را صاف کنند. راستی با قد و بالای آن درخت توت می خواهند چه کنند؟ چشم سبز رنگ حوض هم که سالهاست کور شده است.
...
هنوز مدرسه نمی رفتم که زیبایی او را کشف کردم. وقتی با آن چادر سفید می آمد کنار حوض و چیزی می شست، انگار حیاط به آن بزرگی با آن درخت توت قدیمی همه اش جمع می شد کنار حوض. صدای جیر حیر استکان هایی که می شست، مثل جیک جیک گنجشک هایی بود که روی شاخ و برگ درخت پرسه می زدند. اگر میشد یک مشت توت را مثل نقل می ریختم روی سرش چقدر خوب میشد ! اما از پدرم می ترسیدم. همه اش دلم می خواست شمسی صدایم کند تا چیزی برایش بخرم. یک نان، یک کاسه ماست، یک قرقره سفید، یک قرقره مشکی. آنقدر خودم را در حیاط معطل می کردم تا از اتاقش بیاید بیرون، صدایم کند، نگاهم کند، لبخند بزند، خال سیاهش کمی کش بیاید. چقدر به این مهربانی احتیاج داشتم ! وقتی دست پر النگویش را از زیر چادر سفیدش به طرفم دراز می کرد و سکه ای کف دستم می گذاشت، مثل برق و باد می دویدم سر خیابان تا چیزی را که خواسته بود برایش بخرم. حالا به کسی تنه می زدم یا نمی زدم اصلا یادم نمی آید.
...
شناسنامه ها، قباله و بنچاق های رنگ و رو رفته روی میز محضر دار است.
او دارد برای آخرین بار متن این وکالت نامه را می پاید تا چیزی از قلم نیفتاده باشد. نگاه همه خواهر ها و برادر ها به نگاه عمیق محضردار دوخته شده است. انگار رد نگاه او را از روی کلمه ها و جمله های متن وکالت نامه دنبال می کنند تا به سطر آخر برسند و نفس راحتی بکشند.
...
بعضی شب ها که حیدر تلو تلو خوران - دور از چشم پدرم – به خانه می آمد، صدای بگو مگویشان با شمسی تا این سر حیاط می رسید. خواب از سرم می پرید. انگار کتک هایی که شمسی می خورد، دردش را من احساس می کردم. حیدر دست بزن داشت، اما من که کوچولو بودم !
...
محضر دار یکی از شناسنامه ها را بر می دارد، باز می کند و نام مرا می خواند تا بروم پای ورقه بزرگی را امضا کنم. چند جا را با انگشت نشان می دهد، ... اینجا ... اینجا ... من هم می نویسم:
« ثبت با سند برابر است » و امضا می کنم.
صدای فرو ریختن سقف اتاق شمسی می آید. سرم را می دزدم !
می نویسم « ثبت با سند برابر است » و امضا می کنم.
گنجشک ها یکدفعه با وحشت از لا به لای درخت توت به هوا بلند می شوند. اتاق محضر دار پر از صدای گنجشک می شود.
می نویسم « ثبت با سند برابر است » و امضا می کنم.
پدرم را می بینم که ناودان حیاط را درست می کند. سایه مادرم را می بینم که در سینی کوچکی یک استکان چای کنار پدرم روی زمین می گذارد.
می نویسم « ثبت با سند برابر است » و امضا می کنم.
دست پر النگوی شمسی را می بینم و خال سیاه بالای لبش را که در کبودی زیر چشمش گم شده است.
می نویسم ...
می نویسم ... و خسته و کوبیده شده از پله های محضر پایین می آیم. لباس خاک آلودم را می تکانم. کف دستم چند النگوی له و لورده شده را لمس می کنم. صدای گنجشک ها هنوز می آید ...

 
توسط کرم دندون در 9 شهریور 1386 7:40 قֽظֽ | | نظرات (23)
 

 

دود می‌شویم و به هوا می‌رویم
 

دوستان و رفقای عزیز، این نوشته نه اطلاعیه است و نه مقاله، بلکه یک مانیفستِ جدید است. همه‌چیز تغییر کرده و با شدتِ زیادی هم دارد پیش می‌رود. کاری باید کرد. البته نه برای آن‌که جلوِ این تغییرات را بگیریم، که اگر چنین کنیم به قول کارل مارکس دود می‌شویم و به هوا می‌رویم. اما باید چاره‌یی اندیشید.
همین چند ماهِ پیش یکی از دوستانم در کافه‌یی که شیرقهوه‌هایش هم معروف است به من گفت که با آمدنِ این آی‌دی کالرِ تلفن دیگر نمی‌تواند به هر جایی که خواست زنگ بزند و اوقاتش را پر کند. نظرش هم این بود که علیهِ شرکت‌های سازنده‌ی آی‌دی کالر تظاهرات راه بیندازیم. البته من هم در ابتدا نظرم همین بود، حتا کار به جاهایِ باریک کشید و زمان و مکانِ دقیقِ آن را مشخص کردیم. اما دوستِ دیگری که او هم شیرقهوه می‌نوشید و حتا لباسِ شیرقهوه‌یی‌رنگی هم به تن کرده بود و از آدم‌های باسابقه‌ی این کار بود، نظرمان را عوض کرد، البته فقط نظرِ مرا.
نظرِ او این بود که در ابتدا می‌بایست یک نهادِ صنفی درست کنیم و از همه دعوت کنیم تا عضوِ آن شوند، بعد به‌طورِ قانونی خواسته‌های‌مان را مطرح کنیم. من گفتم «این نظرِ بسیار خوبی‌ست. حتا می‌توانیم با این نهادِ صنفی از اعضای‌مان در دادگاه‌هایی که به اتهامِ مزاحم مجرم شناخته می‌شوند، دفاع کنیم.» اما آن دوستِ اول اصرار داشت که نخست تظاهرات راه بیندازیم و بعد یک نهادِ صنفی درست کنیم، و در آن تظاهرات خواسته‌های‌مان را مطرح کنیم تا در سطوحِ وسیع‌تری این خواسته‌ها مطرح و پخش شود. آن دوستِ لباس‌شیرقهوه‌یی گفت «بهتر است همه‌چیز را به رأی‌گیری بگذاریم.» و بنا شد که هفته‌ی بعد، در همان روز، و در همان ساعتِ همیشگی که هر سه‌مان جمع می‌شدیم از تمامِ دوستان و آشنایانِ‌مان دعوت به‌عمل آوریم تا در این رأی‌گیری شرکت کنند. من نیز پیشنهاد دادم تا اطلاعیه‌یی در این‌خصوص از طریقِ روزنامه‌های کثیر الانتشار منتشر کنیم. با صاحبِ کافه هم صحبت کردیم تا فضایِ کافه‌اش را در اختیارِمان قرار دهد و شیرقهوه‌های معروفش را هم نصف قیمت حساب کند، البته فقط شیرقهوه‌هایش را، تا علاقه‌مندان با خاطری خوش رأیِ خود را به صندوق بریزند. جالب آن‌جا بود که صاحبِ کافه از تصمیمِ ما استقبال کرد و گفت که خودِ او نیز در جوانی و نوجوانی از سابقه‌دارهای این کار بوده و حال دوست دارد که دستِ کم برای تقدیسِ خاطراتِ گذشته در صنفی‌شدنِ آن شرکت کند.
فردایِ آن روز در تمامِ روزنامه‌های کثیرالانتشار اطلاعیه‌ را چاپ کردیم. من به شیوه‌ی تبلیغات بر روی ماشین‌های مسابقه‌یی ماشینم را برای اطلاعِ عموم تزئین کردم. دوستِ لباس‌شیرقهوه‌یی‌ام به همراهِ دوست‌دخترش، که پدرش کارگاهِ تولیدِ پوشاک دارد، تی‌شرت‌هایی با رنگِ شیرقهوه و تبلیغ برای اعضای مخالفِ آی‌دی‌کارلرِ تلفن به تعدادِ زیاد تهیه کردند. قرار بر این شد که تی‌شرت‌ها را در روزِ رأی‌گیری به اعضا اهدا کنند. دوستِ اولم با پولی که رویِ هم گذاشته بودیم به اداره‌ی مخابرات رفت تا اطلاعیه را به صورتِ SMS بر رویِ تمامِ تلفن‌های همراهِ کشور بفرستد، البته ناگفته نماند که شانسِ بزرگِ ما در این امر آشناییِ کارکنانِ اداره‌ی مخابرات با دوستِ اولم بود، آن هم به دلیل جرم‌های مختلفِ تلفنی که دیگر او را آدمِ مشهوری کرده بود، وگرنه اجازه‌ی چنین اطلاعیه‌یی را به ما نمی‌دادند. این را هم باید متذکر شوم که در ابتدایِ کار می‌خواستیم تمامِ کارهای‌مان را به شکلی مخفیانه و حتا با دادنِ شب‌نامه و... انجام دهیم، اما صاحبِ کافه با این استدلال که «چون شما افرادِ شناخته‌شده‌یی هستید، دیگر نیاز به پنهان‌کاری نیست»، نظرمان را عوض کرد. درست هم می‌گفت، اگر به صورتِ مخفیانه این کار را می‌کردیم پلیس به راحتی می‌توانست حدس بزند که کار از کجا آب می‌خورد، و فوراً همه‌مان را به جرمِ براندازی و آنارشی‌گری بازداشت می‌کرد. اما وقتی علنی کار کنی فکر می‌کنند که مجوز داری و حتا اگر هم بخواهند جلوی‌ات را بگیرند سر و صدایش رسانه‌ها را پر می‌کند، که پلیس این‌ها را دوست ندارد.

دو روز بعد، تلفنی تهدیدآمیز به کافه شد. خب، در برابرِ هر کنشی بالاخره یک واکنشی هم وجود دارد، و این واکنش در ابتدا به صورتِ تلفنی و تهدیدآمیز بود. قضیه از این قرار بود که یک عده آدمِ افراطی در برابرِ تصمیمِ ما قد علم کرده بودند و می‌خواستند جلوِ ما را بگیرند. شماره‌شان روی آی‌دی‌کالرِ کافه افتاده بود. دوستِ اولم پیشنهاد داد تا ما هم زنگی بزنیم و در این‌خصوص با آن‌ها به گفت‌وگو بنشینیم، و البته نه با تهدید یا فحاشی و ناسزاگویی، تا شاید به سازشی ضمنی برسیم. صاحبِ کافه که از همه بزرگ‌تر بود و به ظاهر رفتارِ عاقلانه‌تری داشت داوطلب شد تا با آن‌ها تماس بگیرد. گوشی را برداشت و شماره را گرفت. نیم‌ساعتی حرف زدند. بعد گوشی را گذاشت و گفت «این‌ها هیچ‌چیز در کله‌شان فرونمی‌رود و دوست ندارند این رأی‌گیری انجام شود.» دوست‌دخترِ دوستِ لباس‌شیرقهوه‌یی‌ام گفت «وقتی این‌طور تهدید می‌کنند و حرفِ حساب به خرج‌شان نمی‌رود، بهتر است با استفاده از شهرت‌مان تبلیغاتِ وسیع‌تری انجام دهیم تا نظرِ افکارِ عمومی را نسبت به خود جلب کنیم.» بعد دوباره تصمیم گرفتیم که هر یک در این‌باره دست به کاری بزنیم. مثلاً قرار شد که من سفارشِ پخشِ آگهیِ تلویزیونی را بدهم، دوستِ اولم مسئولِ تبلیغ رویِ بیلبوردها شد و دوستِ لباس‌شیرقهوه‌یی‌ام به همراهِ دوست‌دخترش می‌بایست تراکت‌هایی به رنگ‌هایِ مختلف بر دیوارهایِ شهر می‌چسباندند، و صاحبِ کافه که پیشنهاد داده بود تا رسانه‌ها، من‌جمله روزنامه‌ها، را از تهدیداتِ گروه‌های افراطی مطلع کنیم تا جلوِ اقدامانِ مخربِ احتمالی‌شان را بگیریم، مسئولِ اطلاع‌رسانی و در واقع سخنگویِ جمع شد.

یک روز مانده به رأی‌گیری، چند نفر از همان افراطی‌ها آمدند جلوِ کافه و خواستند با سنگ و آجر شیشه‌هایِ کافه را بشکنند. یکی‌شان چنان با قدرت و دقیق آجرش را پرتاب کرد که در یک آن گفتم «بعد از خورد شدنِ شیشه مغزِ مرا متلاشی می‌کند». اما صاحبِ کافه پیش از این دستِ آن‌ها را خوانده بود و برای کافه‌اش از شیشه‌های نشکن و ضدگلوله استفاده کرده بود. افراطی‌ها یا دیدنِ چنین وضعی آمدند داخلِ کافه و خواستند همه‌چیز را به هم بریزند. اما باز هم صاحبِ کافه فکرِ همه‌چیز را کرده بود و دو نفر پلیس را جهتِ جلوگیری از خراب‌کاری‌های احتمالیِ افراطی‌ها استخدام کرده بود. آن دو پلیس آن چند افراطی را دستگیر کردند و به بازداشتگاه بردند، هرچند که مطلع شدیم بعد از چند ساعت دوباره آن‌ها را آزاد کرده‌اند.

روزِ رأی‌گیری فرارسید. جمعیتِ زیادی جمع شده بود. آن‌قدر زیاد بودند که حتا بخش عظیمی از آن‌ها در بیرونِ کافه ایستاده بود. همه، بلافاصله بعد از انداختنِ رأی‌شان در صندوق‌ها، لباس‌های مخصوصی که دوستِ لباس‌شیرقهوه‌یی‌ام به همراهِ دوست‌دخترش آورده بود، می‌پوشیدند. قرار بر این شد که رأی‌گیری تا ساعتِ یازدهِ شب ادامه داشته باشد. یکی از ویژگی‌های این نوع رأی‌گیری که با تمامِ اشکالش در دنیا متفاوت بود، این بود که رأی‌دهندگان بعد و قبل از دادنِ رأی و تا ساعتِ یازدهِ شب، که اتمامِ رأی‌گیری بود، با همدیگر به بحث و گفت‌وگو در خصوصِ اعتقادات‌شان بر نحوه‌ی چگونگیِ برخورد با آی‌دی‌کالر می‌نشستند. این بحث‌ها همیشه مفید است، باعث پویایی می‌شود. البته ناگفته نماند که در این بین گروه‌های افراطی هم جهتِ خراب‌کاری و برهم‌زدنِ اوضاع حضور داشتند که با واکنشِ به موقعِ حاضران برنامه‌های‌شان عقیم ماند. صاحبِ کافه که حالا دیگر شیرقهوه‌های معروف و نصفِ قیمت‌شده‌اش بیش از پیش به فروش می‌رفت، پیشنهاد داد تا درآمدِ حاصله از شیرقهوه‌ها را جهتِ کمک به اعضا و در واقع جهتِ کمک به صندوقِ این تشکلِ صنفیِ جدیدالتأسیس اهدا کند. این تصمیمی به موقع بود که با حمایت و تشویقِ حاضران همراه شد و باعث گشت تا رأی‌دهندگان تمایلِ بیش‌تری به ایجادِ یک نهادِ صنفی داشته باشند تا تظاهراتی کور که راه به جایی نمی‌برد. بالاخره هم شمارشِ آرا آغاز شد و در ساعتِ دوازدهِ شب نتیجه به سودِ تمامِ کسانی که نظرشان بر ایجادِ نهادِ صنفی و برخوردِ دموکراتیک‌تر بود، اعلام شد. بعد قرار شد تا فردای آن روز برای نوشتنِ اساس‌نامه و انتخابِ هیئت‌مدیره دوباره اعضا دورِ هم جمع شوند تا کارِشان را هرچه زودتر شروع کنند.

حالا قریبِ دو ماه است که از تأسیسِ این نهادِ صنفی می‌گذرد. همه‌چیز به نظر خوب پیش می‌رود. اما یک چیزهای این وسط است که وادارم می‌کند تا این مانیفست را بنویسم. دوستان و رفقایِ عزیز، من از همین‌جا اعلام می‌کنم که عضویتِ خود را پس می‌گیرم و دیگر حاضر به همکاری نیستم. وقتی این موضوع را با هیئت‌مدیره در میان گذاشتم، گمان کردند که ترسیده‌ام و به نوعی مرا در لیستِ سیاه قرار داده‌اند. اما من خیلی دوستانه به آن‌ها گفتم که دیگر اعتقادی به این کار ندارم، که این کار اصلاً هیچ سودی ندارد. ایجادِ یک نهادِ صنفی شاید به ظاهر کاری دموکراتیک باشد، اما در واقع مقاومت در برابرِ آی‌دی‌کالرِ تلفن کاری‌ست بیهوده. این موضوع را زمانی متوجه شدم که یکی به من زنگ زد، کسی که می‌دانست شماره‌اش بر رویِ آی‌دی‌کالرِ من می‌افتد، اما حرف نزد و قطع کرد. مطمئن شدم کسی‌ست که عضوِ نهادِ صنفی‌ِ ما نیست. دو، سه‌ بارِ دیگر هم زنگ زد و باز حرف نزد. وسوسه شدم، گوشی را برداشتم و شماره‌اش را گرفتم. دختری گوشی را برداشت. خواستم حرف بزنم که نمی‌دانم چه شد گوشی را گذاشتم. بعد دوباره او زنگ زد. بعد دوباره من زنگ زدم. بعد دوباره او... . بعد دوباره من... . و هیچ حرفی نزدیم، اما حسِ خوبی بود. ماهیتِ قضیه سرِ جایش مانده بود، فقط شکلِ صوریِ آن بود که عوض شده بود. حالا هم، بی‌هیچ حرفی، هر وقت که بخواهیم به هم زنگ می‌زنیم و البته چند نفرِ دیگری هم هستند که به جمعِ ما اضافه شده‌اند. قرار نیست همدیگر را بشناسیم، کافی‌ست فقط به هم زنگ بزنیم و قطع کنیم. بعد منتظر شویم او هم به ما زنگ بزند. همین.

دوستان و رفقایِ عزیز، این مانیفستِ جدیدِ ماست. جلوِ هیچ‌چیز را نمی‌توان گرفت، بلکه باید با آن همراه شد. پس گوشی را بردارید و شماره‌ی دل‌خواه‌تان را، ترجیحاً با پیش‌شماره‌های ناشناخته‌تر، شماره‌گیری کنید. صدایِ طرفِ مقابل را که شنیدید گوشی را بگذارید، و صبر کنید تا صدایِ زنگِ تلفن‌تان بلند شود... رینگ، رینگ، رینگ... بازی شروع شده است

 
توسط کرم دندون در 5 شهریور 1386 10:13 قֽظֽ | | نظرات (12)