به گزارش اداره هواشناسی : فردا این خورشید لعنتی ...
 

آن روز وقتی پدرم در کتاب خانه بی نظیرش را به رویم باز کرد و به من یاد داد ادبیات آدم را نجات می دهد نگفت چه طور، وقتی گفت ادبیات تو را آزاد می کند، یادش رفت بگوید از چه چیز. هفت هشت سال بعدتر وقتی پسرکی که پدرش مرد رویاهایش بود و حرفهای او را در باره کمونیسم و ادبیات و دین و خرافه ستیزی بدون لحظه ای فکر و تحلیل با منفذهای پوستش می بلعید روی تختش ولو شده است و کتاب می خواند، یکهو دوزاریش صدا می دهد و تازه می فهمد ادبیات آدم را از فکر کردن نجات می دهد، از روبرو شدن با واقعیات آزاد می کند.
...
قصه های درون کتاب ها خوبند، تکلیف همه چیز و همه کس را صفحه آخر کتاب معلوم می کند، این با آن می رود ، آن با این می ماند، سیاست چیز کثیفی ست، عشق همه دردها را درمان نمی کند، فلسفه یکی از هنرهای زیباست، هنر یک اعتراض است، یوسا محشر است ، ر.اعتمادی دست خر است، اورول پیشگوست، چه کسی باور می کرد زیور با گل محمد بماند، چه کسی باور می کند قلعه مالویل وجود داشته باشد، چه کسی می تواند کسب و کارش مرگ باشد، آدم خوب ها یا شب می میرند یا روز، مساله ساده است، نه مرگ آدم ها مارش عزا می خواهد نه ماندنشان بزرگداشت های سالانه. اگر برای سرنوشت نگران باشی، دو فصل آن ور تر همه چیز معلوم می شود.
...
این روزها بر هر سطح نرمی می خزم و لم می دهم و کتاب می خوانم، فقط برای آویزان شدن به طنابی نامریی که با رشته های طلایی و نقره ای بافته شده است، برای آن لحظه هایی که از شدت هیجان و ذوق زدگی کتاب را می بندم و نفس عمیق می کشم، برای آن ایدآلیست کوچکی که ادبیات از من می سازد، آن سپر شیشه ای که سنگ واقعیت پودرش می کند، کتاب می خوانم برای ساعاتی نبودن در میان دنیا، برای فراموش کردن خودم، برای نشنیدن و ندیدن اتفاق ها، برای به حاشیه راندن خودم از گود شبانه روزی بیست و چهار ساعت و ساعتی شصت دقیقه و دقیقه ای شصت ثانیه.
برای اینکه زندگی یک "ماداگاسکار واقعی است پر از دختران باکره و ماهی های بدبو"...

 
توسط کرم دندون در 26 مهر 1386 3:49 بֽظֽ | | نظرات (22)
 

 

روایتی دو نفره در یک مثلث بی قاعده
 

پیش نویس: خواندن قصه،داستان یا هرچه که اسمش را بگذارید، آن هم در فضای اینترنت، علاقه و پیگیری این سبک نوشته ها را می طلبد. پس اجباری در خواندن این خط های طولانی که در ادامه می آید نیست اما حرف ها و نظرات شما در مورد نوشته ام بسیار بسیار خوشحالم می کند.
ممنون ...


روایت یک زن کاملا معمولی

1.خسته تر از همیشه از خواب بیدارش کردم . درست مثل هر روز صبح که این کار را می کردم . مثل همه تکرارهای زندگی . دوست داشتم زودتر از خانه بیرون برود . دلم می خواست تنها باشم ؛ روی کاناپه لم بدهم ، قهوه ای بخورم و سیگاری بکشم . چهار پنج سالی هست که فقط هم خانه هم هستیم. نه دست نوازشی هست و نه کلام عاشقانه ای . عادت شده ایم برای هم . نه اینکه بد دهن باشد یا دست بزن داشته باشد ؛ نه . شاید من دیگر ریه ام برای تنفس هوای آن خانه حجیم نیست . او هم دیگر پا پی نمی شود . 18 ساله که بودم ، برایم روزنه امیدی بود و دریچه نوری برای فرار از تاریکی خانه . خوب . . . فکر کردم که عاشق شده ام . مرد خوبی است ولی از آن مردهای خیلی شرقی است که یک عروسک بی زبان را به یک همسر ترجیح می دهند . بعد ها فهمیدم که از عشق خبری نبوده است . حالا هم عادت شده ایم برای هم . از جنس عادت میز و صندلی به هم . بودنش برایم فقط یک حسن داشت . اینکه کنارش بودم و کنارم بود و این یعنی من زن خوبی هستم و زن خوب بودن یعنی یک دنیا احترام .

ادامه داستان را در قسمت "ادامه مطلب" گذاشتم تا کسانی که علاقه دارند استفاده کنند.

بعد نوشت: داستان ضعیفیست. این را بعد از خواندن چند باره متن با دیدن اشکالات اساسی توی ذوق زنش فهمیدم . همون سکته هایی که شما هم اشاره کردید. یا لحن روایت ساده و شخصیت پردازی کلیشه ای و ...
اما از شما چه پنهان دوستش دارم. خیلی وقت پیش این را نوشتم و آن موقع احساس خلق شاهکاری عظیم داشتم! دیالوگ ها ساده است چون روایت، روایتِ یک زن ساده است و از همچین آدمی گفتن کلمات قلمبه سلمبه کمی بعید و دوست نداشتنیست ! کلیشه های رعایت شده هم دقیقا پیاده کردن مطالبی بود که در کارگاه ها و کلاس های داستان نویسی که آن زمان برای آموختن قاعده بازی می رفتم یاد گرفتم !
این را خیلی وقت پیش نوشته و تایپ کرده بودم و کسانی که من رو بیشتر می شناسند، می دانند که انتظار یک جا نشتن و تایپ کردن داستان ار من انتظار بیهوده است! مگر آنها که قدیمها، آن وقت ها که حوصله ای بود و وقتی، به دست کیبورد سپرده بودم !!
باز هم ممنون...

ادامه ي "روایتی دو نفره در یک مثلث بی قاعده" »
 
توسط کرم دندون در 20 مهر 1386 7:03 بֽظֽ | | نظرات (28)
 

 

عمیق ترین شکل ممکن
 

عجيب ترين احساس ِ ترس سراپایم را فراگرفت. در این لحظه، من یک قندیل بلوری از جنس آدرنالین بودم که در زلزله ی شدیدی تکان می خورد.*

خریت، خریت، خریت، خریت
خر بودن، خرشدن، خر ساختن
خر را پروار کردن
خر پنداشتن، انگاشتن، نشناختن
خر شناختن.
خر سُم می کوبد
خدا خر را شناخت که بهش شاخ نداد
خر، خر است،
و هیچ کاریش هم نمی شود کرد.

پی نوشت: شدیدا احساس می کنم به درک عمیقی از خودشناسی رسیده ام و احساس عجیبی دارم، حسی مثل بالا آوردن روی همه ی موجوداتی که اطرافم می لولند. این نه از سنگریزه به درونم راه می يابد و نه تجربه ای روکانتنی است، این تجربه درست مثل یک خر است و نه بیشتر.

* اتوبوس پیر، ریچارد براتیگان، ترجمه ی طاهری عراقی

 
توسط کرم دندون در 15 مهر 1386 7:34 بֽظֽ | | نظرات (14)
 

 

دل آدم ها می شکند
 

دل آدم ها که از سنگ نیست ، از سیمان نیست ... دل آدم ها از شیشه است و بلور ... راحت می شکند ... مثل بلور .... دل آدم ها که محکم نیست ، قرص نیست ... به مویی بند است ... دل آدم ها می گیرد ، ترک بر می دارد ، خالی میشود و ... می شکند .
دل آدم ها تنگ می شود و تو خوب می دانی ... دل آدم ها می ترسد و تو خوب می فهمی ... دل آدم ها هزار تکه می شود و تو می بینی ... دل هزار انسان هر روز هزار تکه می شود ... روزی هزار در هزار ... تو اما حوصله می کنی ، هزار تکه های دل هر هزار انسان را هر روز جمع می کنی ، بند می زنی و دوباره می سازی ... آدم ها دل یکدیگر را می گیرند و آنها را می شکنند ... تو دل نمی شکنی اما می سازی دوباره ... آدم ها نمی دانند دلی که به تو داده شود محکم می شود ... می شود دلی شیشه ای که هرگز نمی شکند .
هزاران سال است که آدم ها دل یکدیگر را می شکنند
هزاران سال است که زمین پر می شود از تکه های بلورین
و هزاران سال است که تو می بینی ، می دانی ، می فهمی و ... می سازی !

پ.ن:یک نوشته قدیمی لا به لای دفتر های خاک خورده که دقیقا حال و هوای ابری این روزهایم است ...

 
توسط کرم دندون در 9 مهر 1386 2:03 بֽظֽ | | نظرات (21)
 

 

دلتنگی های یک رمانتیک پاییزی
 

دلت میگیره. هرکسی هم میخواد باشی فرقی نمیکنه اما وقتی باد پاییز میاد و میشینه رو صورتت دلت هوایی میشه. یه چیزی رو می خواد که تا قبلش نمی خواست، یه کسی رو می خواد تا کنارت باشه و با هم قدم بزنین زیر آفتاب مرده و تو حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی ...
برگ های زرد و سرخ که پخش زمین شدن و یه عالمه درخت سر به فلک کشیده و کلی صدای قار قار که میاد و یه سکوت عجیبی که آدم رو یاد کارت پستال می اندازه !
دلم بانو رو می خواد ...

چقدر دلم برای آفتاب پاييز تنگ شده بود .....
برای این رنگ ها ... برای این زردها ... سرخ ها ... سبزها ... و نارنجی ها...
وقتی که نم می خوردند و آدم حس می کنه کافیه یک کم با دست پس و پیشون کنه تا خدا را که پشتشون قایم شده ببینه ....

این روزها راه می رم و یک صدایی شعرهای سهراب را برام زمزمه می کنه ...

و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ این همه سبز

این همه ......


 
توسط کرم دندون در 5 مهر 1386 8:33 قֽظֽ | | نظرات (25)