|
عجيب ترين احساس ِ ترس سراپایم را فراگرفت. در این لحظه، من یک قندیل بلوری از جنس آدرنالین بودم که در زلزله ی شدیدی تکان می خورد.*
خریت، خریت، خریت، خریت
خر بودن، خرشدن، خر ساختن
خر را پروار کردن
خر پنداشتن، انگاشتن، نشناختن
خر شناختن.
خر سُم می کوبد
خدا خر را شناخت که بهش شاخ نداد
خر، خر است،
و هیچ کاریش هم نمی شود کرد.
پی نوشت: شدیدا احساس می کنم به درک عمیقی از خودشناسی رسیده ام و احساس عجیبی دارم، حسی مثل بالا آوردن روی همه ی موجوداتی که اطرافم می لولند. این نه از سنگریزه به درونم راه می يابد و نه تجربه ای روکانتنی است، این تجربه درست مثل یک خر است و نه بیشتر.
* اتوبوس پیر، ریچارد براتیگان، ترجمه ی طاهری عراقی |