|
دلت میگیره. هرکسی هم میخواد باشی فرقی نمیکنه اما وقتی باد پاییز میاد و میشینه رو صورتت دلت هوایی میشه. یه چیزی رو می خواد که تا قبلش نمی خواست، یه کسی رو می خواد تا کنارت باشه و با هم قدم بزنین زیر آفتاب مرده و تو حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی ...
برگ های زرد و سرخ که پخش زمین شدن و یه عالمه درخت سر به فلک کشیده و کلی صدای قار قار که میاد و یه سکوت عجیبی که آدم رو یاد کارت پستال می اندازه !
دلم بانو رو می خواد ...

چقدر دلم برای آفتاب پاييز تنگ شده بود .....
برای این رنگ ها ... برای این زردها ... سرخ ها ... سبزها ... و نارنجی ها...
وقتی که نم می خوردند و آدم حس می کنه کافیه یک کم با دست پس و پیشون کنه تا خدا را که پشتشون قایم شده ببینه ....
این روزها راه می رم و یک صدایی شعرهای سهراب را برام زمزمه می کنه ...
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ این همه سبز
این همه ......

|